داستان صوتی کیمیاگر نوشته پائولوکوئیلو به روایت محسن نامجو
این داستان رو از اینجا بشنوید.
- ۰ نظر
- ۰۶ شهریور ۹۵ ، ۰۷:۲۸
داستان صوتی کیمیاگر نوشته پائولوکوئیلو به روایت محسن نامجو
این داستان رو از اینجا بشنوید.
مک ماهون شروع به خواندن کرد .صدایش لالایی وار بود و زری چشمهایش را بهم گذاشت.یوسف کنار تخت نشسته بود:
...گردونه دار پیر ریش سفیدش را که یادگار میلیون میلیون سال بود،از توی دست وپایش جمع کرد و گردونه طلایی خورشید را با آن گردگیری کرد .بعد دست برد و کلید طلایی را که به کمربندش آویزان بود در آورد و رو به مشرق گذاشت.بله،حالا موقعش بود. خورشید خسته و کوفته از راه میرسید . کلید انداخت و در مشرق را باز کرد .خورشید تاخیر داشت و وقتی از راه رسید خاک آلود بود و خمیازه می کشید . گردونه دار،گرد راه را که بر سر و روی خورشید نشسته بود ،با ریش سفید انبوهش سترد و شعاعهایش را برق انداخت و خورشید سوار گردونه شد تا سفر خود را در آسمان شروع کند. اما فورا به راه نیفتاد و گردونه دار منتظر ماند . خورشید گفت :"ارباب برایت پیغام فرستاده به همین علت معطل شدم ."
گردونه دار گفت :"صاحب امر اوست"
خورشید ادامه داد :"سلامت رسانید و گفت می خواهم همین امروز پستوی آسمانی را خانه تکانی کنی و خرت و پرتها را جمع کنی و بسوزانی یا دور بریزی....اما از همه مهمتر این دستور است که ستاره های بندگان را از توی گنجه در بیاوری و برایشان به زمین بفرستی. میخواهم هر کس ستاره خود را مالک بشود"
گردونه دار پیر شروع کرد به غرولند و گفت "مگر خانه تکانی پستوی آسمانی کار آسانی است ؟از پانصد هزار سال پیش بلکه پیشتر مدام جنس در این پستو انبار شده .از خرت و پرت راه سوزن انداز نیست."
خورشید گفت:"خودت که ارباب را میشناسی ،وقتی دستوری می دهد،میدانم خودش هوای هر کاری را دارد."
خورشید به راه افتاد و گردونه دار پیر غرغر کنان به سراغ پستوی آسمانی رفت.زیر لب میگفت :"نسلشان را از روی زمین بردار و همه را خلاص کن.اینها که آدم بشو نیستند .حیف از ان جرقه هایی که از آتش دل خودت در سینه هاشان ودیعه گذاشتی!جان به جانشان بکنی تخم و ترکه های آن عنتر حرف نشنو هستند.خودت که بالای سرشان بودی چه بلاها که سر همدیگر درنیاوردند،حالا می خواهی افسارشان را دست خودشان بدهی؟چقدر لی لی به لالایشان می گذاری!چقدر به این وروجکهای زمینی رو می دهی؟ از وقتی روی دو پایشان ایستادند ذوق زده شدی،هی از نژاد شریف انسانی حرف زدی.نژاد شریف انسانیت را می شناسم ، این طور که شنیده ام غیر از کشت و کشتار و ضعیف چزانی هنری ندارد..."
همین طور زیر لب غرغر میکرد و میرفت. رفت ورفت تا رسید به پستوی آسمانی.در پستوی آسمانی اول به سراغ لوحهای سرنوشت رفت.لوحهای گلی و سنگی که روی آنها تقدیر بنده ها از پیش با خطهای عجیب و غریب نوشته شده بود .همه لوحهای سرنوشت را زد و شکست و یا در فضا پرت کرد .خنزر پنزر های زیادی از قبیل بالهای کهنه فرشته ها و کروبیان مقرب، ستاره های سوخته و تیرهای شهاب به مقصد نرسیده را دور ریخت و رفت سر وقت پرونده ها ی مربوط به خدایان قدیمی.چقدر پرونده روی هم تلنبار شده بود!همه پرونده ها را در گوشه ای از پستو جمع کردو به سراغ نمونه های ساخته شده آنها به تالار مجاور پستو رفت.این تالار مختص نمونه های خدایان کهن بود. نمونه های خدایان درختی ،حیوانی،پرنده ای ،حیوانی و انسانی ،خدایان ماری ،خدایان ستاره ای و ماهی و خورشیدی و آخر سر خدایان مطلق انسانی با بال و بی بال. در گوشه تالار چشمش به یک تبر زین افتاد و باآن تبر زین ویشنو و شیوا را به خاک انداخت .بس که ازدست این نوع خدایان شکار بود.چشمش به گیلگمش افتاد و تعجب کرد و گفت:" چه غلط ها !تو خودت را جزء خدایان جا زده ای ؟"در یک چشم به هم زدن او را به صورت گردی درآورد و فوتش کرد.به الهه های خوش تن و بدن که رسید به تماشایشان ایستاد و یاد ایام جوانی کرد.آن روزگارانی که ایشتار و ایزیس و ناهید و آفرودیت ،سر به سرش می گذاشتندو متلک بارش می کردند،یا چشمکی نثارش می کردند و ناهید کوزه آبش را به او داد و او یک جرعه آب می نوشید و سرحال می امد. وقتی الهه ها را می شکست حتی اشک در چشمهایش آمد.کوزه ی آب الهه ناهید را نشکست. خداییش را بگویم "مردوک"و "مهر"و "کویتزال کوتل" و"آپولو"را هم با تاسف خرد و خاکشیر کرد.آخر این خدایان ،آن وقتها که کیا وبیایی داشتند،به بنده هایشان سخت نمی گرفتند و برای انها دلسوزی هم میکردند. اما خدای "بنو"همان وقت که گردونه دار لوحهای سرنوشت را بیشترش به قلم او بود زد و شکست،خودش خود را گم و گور کرده بود.
شاید شنبه بود، اینکه میگویم شاید چون ناگهان همهی ما گیج شدیم و تا امروز هم نمیدانیم که چه روزی بود و چه روزی نبود. اما این را همهی ما میدانیم که قبلا نبود. نه در آن آپارتمان بالای مغازهی روبرو که در کوچکش رو به خیابان باز میشد – دری که تازه میدیدیم – و نه حتا در شهر. در شهری کوچک اگر زنی باشد آن هم آنطور که او بود، ما حتما میدانستیم. ما به دنبال خاطره میگشتیم و شاعر بودیم و خاطرهی زنی که لباس سراسر سیاه میپوشید و روسری سیاهش را گره نمیزد، طوری که سفیدی گردنش گاهی و نه همیشه پیدا بود، توی ذهن هیچکداممان نبود. این را از نگاه همدیگر میفهمیدیم که برق میزد، چشمان ما آن روز برق میزد، آن روزها ...
اولین بار ساعت چهار بود که از خانهاش بیرون آمد. صورت بیضی شکلی داشت، لبانی به هم فشرده و باریک و موهای سیاهی که حتما بلند بود و اگر آنها را رها میکرد تا انتهای کمرش میرسید. غبار غم روی چهرهاش بود و یا شاید چون سراسر سیاه میپوشید خیال کردیم که غصهدار است و ما هم غصه خوردیم.
وقتی از آن طرف خیابان آمد با حرکت شیرین سر و گردنش که ماشینها را میپایید و رفت توی کتابفروشی تازه یادمان آمد که باید نگاهی به کتابها بیندازیم شاید کتاب تازهای آمده باشد، هرچند مدتها بود که دیگر کتاب نمیخواندیم و داخل کتابفروشی نمیرفتیم. آنجا بود که خیال کردیم کارهای وانگوگ را میخواهد. با صدایش گیج شده بودیم و دیگر گوش نمیدادیم و معلوم نبود که از اول هم گوش داده باشیم، فقط کلمات، کلمات شفاف و درخشان توی هوا بال میزد و به این نتیجه رسیدیم که نقاش است و میخواهد سهپایه و رنگ و بوم بخرد.
گیله مرد در اتاق تاریک نیمتنه آستین کوتاه را از تن کند و آب آن را فشار داد، دستی به پاهایش کشید. آب صورتش را جمع کرد و به زمین ریخت. شلوارش را بالا زد، کمی ساق پا و سر زانو و رانهایش را مالش داد، از سرما چندشش شد. خود را تکانی داد و زیر چشمی نگاهی به مامور دومی انداخت. مامور بلوچ تفنگش را با هر دو دست محکم گرفته و در ایوان باریکی که مابین طارمی و دیوار وجود داشت، ایستاده بود و افق را تماشا می کرد.
در تاریکی جز نفیر باد و شرشر باران و گاهی جیغ مرغابیهای وحشی، صدایی شنیده نمیشد. گویی در عمق جنگل زنی شیون می کشید، مثل اینکه می خواست دنیا را پر از ناله و فغان کند.
برعکس محمدولی، مامور بلوچ هیچ حرف نم یزد. فقط سایه او در زمینه ابرهای خاکستری که در افق دائما در حرکت بود، علامت و نشان این بود که راه آزادی و زندگی به روی گیله مرد بسته است. باد کومه را تکان میداد و فغانی که شبیه به شیون زن دردکش بود، خواب را از چشم گیله مرد می ربود، بخصوص که گاهگاه، باد ابرهای حائل قرص ماه را پراکنده می کرد و برق سرنیزه و فلز تفنگ چشم او را خسته می ساخت
نوشتم که در این داستان، اشخاصی تغییر جایگاه میدهند؛ اما دقیقا "مو بور" با "مو مشکی" و شاید چیزهایی که به اونها وابستهست، مثل شغل.اما گزل، مادرش، قاضی، پیرمرد و دیگر عناصر داستان چی؟
من بر این باورم که تغییر بسیار کوچکی در هر آنچه دنیای ماست و یا شاید ما جزیی از آن دنیاییم، ماهیت ِ همهی اتفاقات رو تغییر میده؛ شاید عبور متفاوت رهگذری، پرواز پرندهای، نگاه سادهای.
زندگی مجموعهای از تار و پودهای به هم بافتهایست از همهی آنچه در اوست؛ سرنوشتهای به هم آمیخته، و پدیدهای به نام ِ اختیار که گفته شده تنها در ما انسانهاست."نوبت عاشقی" بررسی کوچکی از اختیار ِ یک مرد است؛ بدون در نظر گرفتن نقشی برای دیگر انسانهاش (دستکم برای گزل)
و بخش آخر داستان:
پارک، روز.
پیرمرد لای درختهاست. صدای افتادن در قفس را میشنود. خود را به قفس میرساند. قناری به دام افتاده است.
کشتی، روز.
گزل روی صندلی نشسته، واکسی موبور هم میآید کنار گزل مینشیند. بساط واکس را به همراه دارد.
گزل: اون پیرمردو میبینی؟ (موبور نگاه میکند.) خیلی وقته دنبال ماست. دو دفعه تا حالا با شوهرم صحبت کرده. بیا از این جا بریم.
برمیخیزند و به عرشه کشتی مسافربری میروند. پیرمرد که قفس قناری را به دنبال دارد، پس از لحظهای خود را به عرشه میرساند. گزل و موبور کنار دیوارهی کشتی ایستادهاند و با هم صحبت میکنند. پیرمرد آرام آرام خود را به آنها نزدیک میکند. وقتی میبیند آنها متوجه او شدهاند، نزدیک تر میرود.
پیرمرد: کفشهامو میخوام واکس بزنم.
موبور او را به نشستن روی یک صندلی دعوت میکند، کفشهایش را درمیآورد و زیر پای پیرمرد پارچهای پهن میکند و کفشها را میبرد.
موبور: الان میآرم. اول باید بشورمش.
وارد قسمت مسقّف کشتی میشود. در آخرین لحظه از لای در به گزل اشاره میکند که دنبالش برود. گزل میرود. پیرمرد میچرخد و گزل را میپاید. کشتی لنگر میگیرد. گزل و موبور همراه مسافران پیاده میشوند. پیرمرد همچنان منتظر مانده است.
خانه گزل، شب.
زنگ در به صدا میآید. گزل از آشپزخانه بیرون میآید و در را باز میکند. پیرمرد پشت در است. گزل نمیداند چه بگوید. پیرمرد برّوبرّ او را ورانداز میکند. گزل در را میبندد. پیرمرد بلافاصله زنگ میزند. گزل همان طور پشت به در میایستد. پیرمرد بارها زنگ میزند تا گزل مجبور میشود در را باز کند. باز هم پیرمرد چیزی نمیگوید.
گزل: چی میخوای؟
پیرمرد: کفشهام.
گزل: چرا همیشه دنبال من میآی؟
پیرمرد: یه رازه.
گزل: کفشهات پیش من نیست.
گزل در را میبندد. پیرمرد دوباره زنگ میزند. گزل پشت به در مستأصل میایستد. زنگ در مدام صدا میکند. کمکم با دست و مشت هم به در کوبیده میشود.
گزل از در دور میشود و از گوشه خانه یک جفت کفش شوهرش را برمیدارد، در را باز میکند و کفشها را بیرون میاندازد و در را میبندد. پیرمرد کفشها را به پایش میکند. اندازه اوست. دوباره آنها را درمیآورد و زنگ میزند. در باز نمیشود. بارها زنگ میزند. در باز میشود و گزل لای در میایستد و وحشتزده و عصبی او را نگاه میکند.
پیرمرد: این کفشها نوتر از کفشهای منه. شما چطور راضی میشین سر شوهرتون کلاه بذارین؟
گزل: خواهش میکنم برین. نمیخوام شوهرم چیزی بفهمه.
پیرمرد کفشها را پایش میکند و میرود.
جلوی خانهی گزل، لحظهای بعد.
تاکسی مومشکی از راه میرسد. از ضبط آن صدای موسیقی بلند است. پیرمرد جلو میرود و قبل از آن که مومشکی پیاده شود، به شیشه میکوبد. مومشکی شیشه را پایین میدهد.
پیرمرد: مرد حسابی پس تو کی میخوای جلوی زنتو بگیری؟ تا حالا هفت دفعه با چشمهای خودم دیدم که وقتی تو سر کاری اون با یه مرد غریبه تو پارک معاشقه میکنه.
مومشکی: زن من؟
پیرمرد: باور نداری صداشونو گوش کن.
از جیبش ضبط را درمیآورد و از داخل آن نواری را بیرون میکشد و به دست مومشکی میدهد. مومشکی نوار را با تردید نگاه میکند. بعد نوار موسیقی را از ضبطش درآورده نوار جدید را میگذارد. صدای پرنده میآید.
پیرمرد: جلوتره. (مومشکی نوار را جلوتر میبرد اما باز هم صدای پرنده میآید.) خودم صداشونو ضبط کردم. لابد اونور نواره. (مومشکی آن روی نوار را میگذارد و هر چه کنترل میکند باز هم صدای پرنده میآید.) میتونی همراه من بیای تو پارک ببینیشون.
خانهی گزل، ادامه.
مومشکی وارد خانه میشود. گلی را که برای گزل خریده در دست دارد. گزل در آشپزخانه است. آوازی را زمزمه میکند. مومشکی جلوی در آشپزخانه میایستد. به گزل نگاه میکند. گزل نگاه او را جور دیگری مییابد. وحشتزده میشود. نگاه میدزدد اما طاقت نمیآورد. دوباره او را نگاه میکند. مومشکی به چشم گزل خشمگین زل میزند و گلبرگهای گل را یکی یکی میکند و به زمین میاندازد. بعد آرام کمربندش را از کمرش باز میکند. دور دستش میپیچد و به گزل حمله میکند. گزل جیغ میکشد و به خود او پناه میبرد. مومشکی همچنان او را میزند. گزل از آشپزخانه میگریزد. دوربین رو به آشپزخانه میماند. مومشکی به سراغ گزل میرود. صدای شلاق و جیغ گزل و جا به جا شدن اشیاء خانه میآید. غذای روی چراغ ته گرفته و دود میکند.
تاکسی، شب.
گزل خونین عقب تاکسی افتاده است و مومشکی رانندگی میکند. میچرخد و با نفرت گزل را نگاه میکند و عکس او را که روی فرمان چسبیده میکند و با دندان جر میدهد.
بیمارستان، ادامه.
پرستاری گزل را پانسمان میکند. مومشکی نگاه میکند.
پرستار: چی شده؟
گزل سکوت کرده است.
مومشکی: شوهرش زدهتش.
پرستار: چرا؟
مومشکی: از بس عاشقشه.
خانه گزل، ساعتی بعد.
گزل پانسمان شده به همراه مومشکی به خانه باز میگردند. گزل ساکت در گوشهای مینشیند. مومشکی جای دیگری مینشیند. بعد برمیخیزد. کمربندش را درمیآورد و به دنبال گزل میگذارد. گزل جیغ میکشد و میگریزد. دوربین آنها را از داخل آینه میبیند. گاهی به دنبال هم از جلوی آینه رد میشوند و گاهی آنها را نمیبینیم. چیزی به آینه میخورد و آینه میشکند. حالا صدا میآید، اما در شکستگی آینه چیزی پیدا نیست.
تاکسی، لحظهای بعد.
گزل با پانسمانی که دیگر از خون پر است، روی صندلی عقب افتاده است و مومشکی تاکسی را میراند، آواز «من عشق ترا مثل یک راز در قلبم نگه میدارم» از ضبط شنیده میشود.
بیمارستان، لحظهای بعد.
پرستاری دیگر پانسمان خونی گزل را باز میکند، مومشکی ایستاده است.
پرستار جدید: چی شده؟
گزل ساکت است.
مومشکی: شوهرش زدهتش؟
پرستار جدید: چرا؟
مومشکی: از بس ازش متنفره.
خانه گزل، ساعتی بعد.
گزل با پانسمان جدید اما درماندهتر از پیش همراه مومشکی به خانه باز میگردند. گزل از وحشت به پای مومشکی میافتد.
گزل: دیگه منونزن طاقتشو ندارم.
مومشکی: او را بلند میکند و با مهربانی روی تخت میخواباند. از کنار تخت برمیخیزد و پردهی پنجره را کنار میزند. دیگر روز است. به آشپزخانه میرود و چاقویی را برمیدارد، در جیب میگذارد و از خانه خارج میشود.
پارک، روز.
موبور سرمیرسد. آنها را میبیند. میخواهد بازگردد که پیرمرد او را صدا میکند.
پیرمرد: واکسی، واکسی.
موبور نزدیک میشود. تردید میکند، اما میآید.
مومشکی: بیا کفش منو واکس بزن.
موبور بساطش را پهن میکند و کفش مومشکی را واکس میزند. مومشکی انگشتش را در جعبه واکس فرو میکند با همان دستی که چاقو به دست دارد آرام به صورت موبور میمالد. موبور به روی خودش نمیآورد، و واکس کفش مومشکی را تمام میکند. پیرمرد پاهایش را روی جعبه میگذارد تا کفش او را واکس بزند. موبور صورتش را با شال گردن پاک میکند و به مومشکی نگاه میکند. صورت او را خون گرفته است و با چاقویی بازی میکند. موبور مشغول واکس زدن کفش پیرمرد میشود. پیرمرد جعبهی واکس او را برمیدارد و به تقلید از مومشکی واکسها را به جاهای دیگر صورت موبور میمالد. یکباره موبور برمیخیزد و میگریزد. مومشکی به دنبال او میرود.
خیابان، روز.
موبور در خیابان با صورت سیاه شده از واکس میدود و با شال گردن سیاهیها را پاک میکند. مومشکی به دنبال او میآید.
اسکله کشتیهای مسافربری، ادامه.
موبور وارد اسکله میشود و از روی میلهای که مانع عبور مسافران بیبلیط است، میپرد و به سمت یک کشتی پهلوگرفته میرود. مومشکی نیز از روی میلهها میدود. مأموری جلوی او را میگیرد. مومشکی از جیبش چند اسکناس درآورده به جای بلیط توی دست مأمور میگذارد و خود را به کشتی میرساند.
جاهای مختلف در کشتی، ادامه.
مومشکی در بین مسافران به دنبال موبور میگردد او را نمییابد. در توالتها را یک به یک باز میکند. موبور نیست. به روی عرشه میرود. موبور نیست. در آخرین لحظه موبور را میبیند که خود را در پناه مانعی مخفی کرده به سمت او میرود و حمله میکند. زد و خوردی در میگیرد که هیچ لحظهای از آن را نمیتوانیم ببینیم. چرا که مدام پشت موانعی پنهان میشوند. حالا چاقو در دست موبور است. به سمت مومشکی میرود. چاقو را روی گردن مومشکی میگذارد. مومشکی خسته و تسلیم است.
موبور: نمیکشمت چون ما به دنیا نیومدیم همدیگه رو بکشیم. (چاقو را به او میدهد.) اما حاضرم بمیرم (دست مومشکی و چاقو را روی گردن خودش میگذارد.) منو بکش. دست خودم نیست. نمیتونم عاشقش نباشم.
رستوران عروسی، روز.
رستوران کوچک و شیکی که مشرف بر دریاست، برای مراسم عروسی آماده شده. گزل در لباس عروس در کنار موبور با لباس سفید دامادی نشسته است. قاضی پیش آنهاست و مومشکی با همان لباس همیشگیاش از مهمانان پذیرایی میکند.
مادر گزل میخواهد مراسم را ترک کند. مومشکی جلوی او را گرفته است و مجبورش میکند که حضور داشته باشد.
قاضی: مدتهاست که دلم میخواد به عنوان یه فرد زندگی کنم. یه عمر بود که فقط نقش اجتماعیمو انجام میدادم. از هفتهی پیش که خبر عروسی شما رو شنیدم، قضاوتو گذاشتم کنار. دفتر ازدواج باز کردم. قضاوت به درد کسی میخوره که به نتایج عمل مجرم فکر کنه، نه به دلایلش. هر گناهکاری رو محاکمه کردم و دلایلشو شنیدم، پیش خودم به این نتیجه رسیدم که اگه منم تو موقعیت اون بودم. . .
پیرمرد وارد رستوران میشود. قفس قناریهایش را همراه دارد. به دنبال مومشکی میگردد. از صدای سازی که پخش میشود دلخور است. خود را به مومشکی میرساند.
پیرمرد: قناریهامو آوردم برات، از تنهایی درت میآرن. ولی چرا این کارو کردی؟
مومشکی او را کنار میزی مینشاند. به قناریها نگاه میکند. بعد چشم در چشم پیرمرد میدوزد.
مومشکی: دو سال عاشقش بودم. شبها میاومدم پای پنجره شون آواز میخوندم. اون آب میریخت سرم، منو بیشتر عاشق خودش میکرد. وقتی بهم گفتی، زدمش. دوستش داشتم، چرا زدمش؟ چرا زدمش؟ (گریهاش میگیرد.) اونم عاشق بود. وقتی من میتونم عاشق باشم، چرا اون نمیتونه عاشق باشه؟
پیرمرد طاقت شنیدن حرفهای مومشکی را ندارد. گریهاش گرفته است. سمعکش را درمیآورد و به صورت مومشکی نگاه میکند. صدا از تصویر میرود. مومشکی باز هم حرف میزند، گریه میکند و حتی گاهی میخندد اما صدای او را نمیشنویم. پیرمرد پا به پای او میخندد و گریه میکند. بعد برمیخیزد، سر میز عروس و داماد میرود. آنها را بدجوری نگاه میکند و از عروسی خارج میشود. با خروج او صدا به عروسی بازمیگردد. مومشکی با قناریها سر میز گزل میرود.
قاضی: (دست به پشت مومشکی میگذارد.) میدونی ما شخصیتهای واقعی نیستیم. هیچ کس ما رو باور نمیکنه. تو باید این مردو میکشتی. منم باید تو رو اعدام میکردم. زنتم باید یه سرنوشت بدی پیدا میکرد.
مومشکی حلقه را از دستش درمیآورد و به دست گزل میدهد.
مومشکی: بدش به هرکی عاشقشی.
تاکسی در راه و جلوی خانه گزل، غروب و شب.
مومشکی ماشین را میراند. گزل و موبور در صندلی عقب نشستهاند و هر یک از شیشهی کنار خود بیرون را نگاه میکنند. ماشین جلوی در خانهی گزل میرسد، به موازات ریل توقف میکند. طوریکه نورش به روی ریل میدود. مومشکی پیاده میشود. سوئیچ تاکسی را به دست موبور میدهد.
مومشکی: هدیهی عروسیتون. خداحافظ.
مومشکی با قفس قناریها روی ریل دور میشود. نور ماشین از او سایهای بلند ساخته است. گزل و موبور به هم نگاه میکنند.
موبور: ما به هم رسیدیم؟
گزل: من بازم خوشبخت نیستم.
موبور: خوشبختی چیه؟
گزل: نمیدونم. حالا احساس میکنم اونو بیشتر دوست دارم.
موبور: میرم میآرمش. منم عاشق عشقم نه عاشق معشوق. (از ماشین پیاده میشود و به دنبال مومشکی میدود.)
موبور: آهای وایسا وایسا.
خود را به مومشکی که از پشت دور میشود، میرساند به شبحی میماند. به پشتش میزند. شبح میچرخد. پیرمرد است. در چشم هم با ناباوری نگاه میکنند. بعد پیرمرد دست میاندازد و موبور را بغل میکند.
پیرمرد: منو ببخش میزتونو ترک کردم. دست خودم نبود. نمیتونستم تحمل کنم. من خودم همدرد تو بودم. قناری بهانه بود. بگو گزل کجاست؟
پاییز و زمستان 1368
آیا این "عشق" است که در نوبت زندگیاست یا زندگی که در نوبت عشق؟آنکه بزرگتر باشه، کوچکتر رو در بر میگیره.درست اما آیا کدام یک (عشق یا زندگی) بزرگاند؟آیا این تعبیر درستیه؟
در تعابیری اساطیری، زندگی عشق و عشق زندگیاست؛ عشق نه به پدیدههایی کامل، عشق به معنای واقعی کلمه؛ به یک شخص و نه شاید به معنایی افلاطونی.آیا اساس زندگی عشق است؟ و اگر هست تنها انسان رو شامل میشه؟
از دید من این داستان، بخشی از چیزهایی که در عشق ِ هرچند ممنوع میتونه اتفاق بیفته رو ترسیم کرده، اما نه همهی آنها رو.روند این داستان شبیه به کارتونهای ژاپنی دوران کودکیاست؛ آنجا که حرکت، تنها در شخصیت اصلی دیده میشد؛ مردم در تصویر بیحرکت بودند، افتاب نمیتابید، آسمان نمیبارید، باد نمیوزید؛ تنها کاراکتر داستان در پسزمینهای که ثابت بود حرکت میکرد.
اجازه دهید به ادامهی داستان برسیم: بخش دوم
پارک، روز.
پیرمرد با وسواس خاصی بساطش را میچیند. میکروفون کوچکی را به قفس وصل میکند و سیم آن را به سمعکش متصل میکند و لای درختها مخفی میشود. صدای پرنده از ضبط کوچک همراه پیرمرد پخش میشود و مشابه همان صدا از لای درختان به پاسخ شنیده میشود.
قطار، روز.
گزل سوار بر قطار میآید. دستفروشان در حال فروش اجناس خود هستند. فالگیری فال میفروشد. پیرزنی که رو به روی گزل نشسته، فالی برمیدارد و باز میکند و آن را به دست فالگیر میدهد.
پیرزن: من سواد ندارم خودت برام بخون.
فالگیر: منم سواد ندارم.
پیرزن: (رو به گزل) خانوم شما سواد داری؟
گزل اعتنایی نمیکند. جوانی که دستش را به میلهای گرفته جلو میآید و فال را از دست پیرزن میگیرد تا بخواند.
جوان: (از روی فال) « من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را یک نیلبک چوبین
مینوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد. »
قطار میایستد. گزل برمیخیزد که پیاده شود.
پارک، ادامه.
گزل میآید. به اطراف نگاه میکند و خود را به نیمکتی که روی آن قفس است، میرساند. آرام مینشیند و با کس دیگری که روی نیمکت نشسته و ما هنوز او را ندیدهایم صحبت میکند. پیرمرد چون بار اول کنجکاو شده است و با ولوم سمعکش بازی میکند. مدتی صدای آنها را نمیشنود. بعد قطعهای از سیمی را که قطع شده، مییابد، آن را وصل میکند. صدا شنیده میشود.
گزل: کاشکی تو سربازی رفته بودی. کاشکی تو رانندهی تاکسی بودی. اونوقت مادرم منو میداد به تو.
صدای یک مرد: میبینی خوشبختی به چی بستگی داره! به تاکسی داشتن! به سربازی رفتن.
توی صورت پیرمرد میبینیم که آنها از جایشان راه افتادهاند و از جلوی او رد میشوند. وقتی پشت به پیرمرد میشوند، آنها را میبینیم. مرد، مومشکی است. ولی هنوز به خوبی معلوم نیست. پیرمرد به دنبال آنها راه میافتد.
ریل راهآهن و جلوی خانهی گزل، ادامه.
گزل به سمت خانهاش میرود و مومشکی با نگاه حسرتبار گزل را که روی ریلها دور میشود، دنبال میکند. پیرمرد راه ریل را به دنبال گزل میرود. گزل وارد خانه میشود و پیرمرد از جلوی خانهی گزل به مومشکی که روی ریل ایستاده نگاه میکند. تاکسی شوهر گزل از راه میرسد. در حالی که این بار موبور آن را میراند. پیرمرد جلو میرود و راهنمایی میکند تا موبور تاکسیاش را بهتر پارک کند. موبور پیاده میشود. پیرمرد با دست مومشکی را که روی ریل ایستاده به او نشان میدهد.
پیرمرد: شما اون مردو میشناسین؟
موبور: کدوم مرد؟
مومشکی روی ریل دور میشود و دیگر از پشت او را میبینیم.
پیرمرد: اون مردی که داره دور میشه.
موبور: کدوم؟
پیرمرد: فکر کردم با خانوم شما نسبتی داره. میدونین من تو پارک دنبال اینم که یه جفت برای قناریام بگیرم. ولی خانوم شما حواس منو پرت کرده. الان یه مدته میبینم با این مرد. . . (تردید میکند.) ولش کن میترسم کار بیخ پیدا کنه.
موبور: راجع به زن من صحبت میکنین؟
پیرمرد: راجع به قناری خودم صحبت میکنم. یه جفت داشت مرد. بعد یه روز اتفاقی تو پارک صدای یه قناری رو شنیدم. میخوام بگیرمش قناریام از تنهایی دربیاد. از وقتی جفتش مرده دیگه آواز نمیخونه. شما خستهاین باید برین خونه.
و خودش میرود. در حالی که موبور همانطور ایستاده است و به دورشدن او نگاه میکند. وقتی میخواهد به خانه برود از توی ماشین شاخهی گلی را که خریده است برمیدارد.
خانهی گزل، روز.
موبور وارد خانه میشود. گزل در آشپزخانه غذا میپزد و همان آوازی را میخواند که بار پیش در حمام میخواند: «من عشق ترا مثل یک راز در قلبم نگه میدارم. . .» موبور در آشپزخانه را باز میکند. گزل او را میبیند. سلام میکند و به آشپزیاش ادامه میدهد. موبور گل به دست کنار آشپزخانه میایستد.
موبور: امشب بریم خونهی مادرت؟
گزل: چه خبره! تازه خونهی مادرم بودیم.
موبور: توکه میدونی من چقدر مادرتو دوست دارم. من تورو از مادرت دارم.
گزل به آوازخواندن خود ادامه میدهد. موبور همان آواز را با او زمزمه میکند. گزل آوازش را قطع میکند و کاسهای آب در ماهیتابه میریزد که صدای جزش به هوا میرود و بیاعتنا به موبور از جلوی او رد می شود و به اتاق میرود و در را میبندد. موبور پشت در بستهی اتاقی که گزل در آن است، میرود و چند بار او را صدا میکند. جوابی نمیشنود.
قطار، روز.
مومشکی در قطار دستفروشی میکند. آبلیموگیر دستیاش را در دل لیموها فرو میکند. لیمو را با مشت فشار میدهد و آب لیمو را در لیوان میریزد و به دست مشتریها میدهد.
تاکسی و قطار، ادامه.
گزل در خیابان میآید. موبور با تاکسی او را تعقیب میکند. گلی که موبور دیشب برای گزل آورده بود دست اوست. سوار قطار میشود. موبور تاکسی را رها کرده و به دنبال گزل در آخرین لحظه سوار قطار میشود. گزل روی نیمکتی مینشیند. موبور کنار اوست. گزل حیرتزده او را نگاه میکند.
گزل: تو کجا بودی؟
موبور: تو کجا میروی؟
گزل: میرم خرید.
موبور: چرا چیزی میخوای نمیگی من بخرم؟
گزل: تنهایی حوصلهام تو خونه سرمیره.
مومشکی متوجه آنها شده در قطار راه میرود و برای فروش آبلیمو فریاد میزند. اما فقط چشمش به گزل است. دست یکی دو مشتری برای خرید آب لیمو به سمت او دراز میشود؛ او به خود نیست تا آنها را ببیند. موبور متوجه او میشود. او را صدا میکند. مومشکی جلو میرود. وسیلهی آبلیموگیری خود را در دل لیمویی فرو میکند و لیمو را با مشت فشار میدهد. چشمش به گزل است. گزل از واهمهی شوهرش، رویش را از پنجره به بیرون میدهد. لیوان در دست موبور است. مومشکی همچنان آبلیمو میگیرد و در لیوان خالی میکند. طوری که از لیوان سرمیرود.
پارک، روز بعد.
پیرمرد در پی صید پرندهای است که بالای درختها میخواند. مومشکی سرمیرسد و کنار قفس مینشیند. پیرمرد خود را مخفی میکند و ضبط صوتش را روشن میکند. گزل هم از راه میرسد و کنار او مینشیند. پیرمرد آماده شنیدن گفتگوی آنهاست که لای درختها موبور را میبیند که از تاکسیاش پیاده شده، دستهی جکی در دست اوست و به سمت آنها میآید. پیرمرد خود را مخفی میکند. صدای سازی که از ابتدای صحنه میآید، نزدیکتر میشود. طوری که پیرمرد به سختی میتواند گفتگوی مومشکی و گزل را بشنود. صدای ساز مانع از آن است که باز هم چیزی بشنود. حالا بچههای دورهگرد درست روبروی پیرمرد ساز میزنند. و از او پول طلب میکنند. پیرمرد سعی میکند بچهها را دور کند ولی آنها با سماجت مینوازند. موبور به گزل و مومشکی نزدیک شده است. پیرمرد از عصبانیت سمعکش را از گوشش درمیآورد. صدای ساز و صدای زمینه قطع میشود. موبور به مومشکی حمله میکند، بچهها همچنان بیصدا ساز میزنند. گزل میخواهد مانع حمله موبور به مومشکی شود که ضربهای به خودش میخورد و نقش زمین میشود. پیرمرد دوباره سمعکش را به گوشش میگذارد. صدای بلند ساز به صحنه بازمیگردد. دستهی جک به دست مومشکی میافتد. با چند ضربه موبور را از پای درمیآورد و میگریزد.
دادگاه، روز.
قاضی و اعضای دادگاه در جای خود قرار دارند. در جایگاه تماشاچیان پیرمرد و مادر گزل نشستهاند.
قاضی: تو به مرگ محکوم شدی. دادگاه مایله آخرین دفاع تورو بشنوه.
مومشکی: من راضیام. در راه عشقی که داشتم کشته میشم.
قاضی: ولی دادگاه ناراضیه. دادگاه هیچ نفعی از اعدام کسی نمیبره. این جامعه است که نفع میبره. دادگاه از ناموس مردم دفاع میکنه. هیچ کس به جز قانون حق گرفتن جان کسی رو نداره. شخصاً خیلی دلم میخواست برات یه کاری بکنم.
مادر گزل: (برمیخیزد) اون باید به مجازاتش برسه. چند بار اومده بود خواستگاری دختر من. بهش گفتم تو اونو بدبخت میکنی. شوهر دخترم براش همه چیز فراهم کرده بود. دختر من هیچی کم نداشت. این قاتل خوشبختی دختر منو گرفت.
قاضی با چکش به روی میز میکوبد که مادر گزل ساکت شود.
قاضی: وصیتی نداری؟
مومشکی: من کسی رو جز خدا ندارم که براش وصیت کنم. میخوام بهش بگم (رویش را به آسمان میکند.) خدایا تو دنیا خیلی خوش گذشت. اگه خواستی یه بار دیگه منو به دنیا بیاری، همین جوری بیار.
قاضی: یعنی از کاری که کردی پشیمون نیستی؟
مومشکی: قبل از این که عاشق بشم خیلی زندگی سخت میگذشت. از این که غیر از این مدت همهی عمرمو عاشق نبودم پشیمونم. و از خدا معذرت میخوام.
قاضی: دلم برات میسوزه. اما نمیتونم تو رو مجازات نکنم. قانون برات راهی نگذاشته. اما مرگتو میتونی خودت تعیین کنی. فقط نمیتونی بخوای تو رو توی دریا بندازیم. چون یه تبصرهای ما رو از این کار منع میکنه.
مومشکی: پس همون جایی که عاشقی کردم میخوام بمیرم. زیر اون درختی که با معشوقم بودم.
قاضی: شخصاً یه سئوالی برام باقی مونده. شوهر اون زن هم از تو زیباتر بود؛ یه تاکسی داشت؛ تو، هم از اون زشتتری؛ هم دستفروشی؛ چی باعث شده تو رو ترجیح بده؟
مومشکی: منم نمیدونم. ولی اگه میشه خودشو بیارین ازش بپرسین تا یه بار دیگه ببینمش.
قاضی: (به روی میز میکوبد.) ختم دادرسی اعلام میشود.
پارک، روز.
مومشکی را سوار بر درشکهای میکنند. دو درشکهی دیگر او را اسکورت میکنند. وقتی به کنار همان درخت همیشگی میرسند، او را پیاده میکنند. دستهای او با طناب از پشت بسته است. طناب اعدام را به گردن او میاندازند. درشکهچیها حمایل از گردن اسبها باز میکنند. وقتی فرمان اعدام میآید، دستی طناب اعدام را میکشد. اسبهای رها شده به سمت دریا میروند.
بیمارستان، روز.
دوربین در راهروی بیمارستان حرکت میکند. رفت و آمد به چشم میخورد. وقتی به اتاقی که گزل در آن بستری است، میرسد، ابتدا پیرمرد و بعد مادر گزل آنجا را ترک میکنند و گزل تنها میماند. گزل لختی درنگ میکند، برمیخیزد و بیهوده به اینسو و آنسو میرود؛ تا فکری به خاطرش میرسد. به سراغ شیشه دواها میرود. در آن را باز میکند و به کف دست سرازیر میکند. قرصی در آن نیست. به دنبال چارهای دیگر میگردد.
دوربین دوباره از راهروی بیمارستان به سمت اتاقی که گزل در آن است، حرکت میکند.
راهرو خلوت است و آرام آرام همان صدای آوازی که گزل در آشپزخانه میخواند، از رادیو به گوش میرسد. وقتی دوربین به اتاق میرسد، گزل کف اتاق افتاده است.
فیلمنامه:
نوبت عاشقی
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
سعدیا دور نیکنامی رفت
نوبت عاشقی است یکچندی
سعدی
استامبول، قطار، روز.
« گزل» از قطار پیاده میشود. شاخه گلی به دست دارد. از ایستگاه خارج میشود.
پارک، ادامه.
پیرمرد وارد پارک میشود. قفس خالیاش را در جایی میگذارد و در لای درختان به دنبال پرندهای میگردد که آواز دلنشینش فضای درختان پارک را پر کرده است. برای لحظهای سمعکش را از گوشش درمیآورد. صدا از تصویر میرود. سیم و دوشاخهای را که متصل به سمعک اوست، به ضبط صوتش وصل میکند و صدای پرندهای را از ضبطش میشنود. بعد صدای ضبط را در فضا پخش میکند. پس از لحظهای سکوت، پرنده به صدا پاسخ میدهد. پیرمرد شنگول است. قفس را روی نیمکتی میگذارد و مقداری دانه را در خط سیری که نهایت آن به داخل قفس میرسد میریزد. بعد با دستش ادای پرندهای را درمیآورد که در پی دانه، خود را داخل قفس میکند. در قفس بسته میشود و دستش گیر میافتد. به توفیق نقشهی خود مطمئن است. میکروفون متصل به سیم نازک بلندی را کنار قفس میگذارد و خودش دور میشود و لای درختان مخفی میشود. لحظاتی به انتظار میگذرد تا کمکم صدای پرندهای را که دانه برمیچیند در گوشی سمعک میشنود. بعد صدای افتادن در قفس میآید. پیرمرد با سرعت خود را به قفس میرساند. کلاغی به دام افتاده است. در قفس را باز میکند و کلاغ را میتاراند و دوباره از جیبش دانه میریزد. طوری که پرنده مجبور باشد ادامهی دانهها را در دل قفس بیابد. همچنان صدای زیبای پرندهای که پیرمرد مسحور آن است در فضا حاکم است. پیرمرد دوباره لای درختها مخفی میشود. واکسی موبوری، روی نیمکت مینشیند و به اطراف نگاه میکند. قفس توجهاش را جلب میکند. به هر طرف سر میچرخاند کسی را نمیبیند. پیرمرد به ناچار از پشت درختی که کمین کرده بیرون میآید و دست تکان میدهد که جوان موبور از پیش قفس دور شود. اما موبور متوجه جای دیگری است. در ادامهی نگاه جوان موبور، «گزل» زنی زیبا که روسری سر و شانهاش را پوشانده است، میآید و کنار قفس مینشیند، پیرمرد زن را به جا میآورد و خود را مخفی میکند. حالا قفس بین موبور و گزل واقع است. گزل به اطراف نگاه میکند. چیزی نمیبیند. پیرمرد از این که خود را خوب مخفی کرده، لذت خاصی میبرد و خندهی ملیحی میکند. گزل و واکسی موبور هم میخندند. گزل به موبور شاخهای گل میدهد. پیرمرد که کنجکاویاش تحریک شده، ولوم سمعکش را بالا میبرد. صدای موبور از سمعک پیرمرد شنیده میشود.
موبور: من کفش همه رو به یاد قدم تو واکس میزنم.
و در مقابل پاهای گزل مینشیند و کفش او را واکس میزند. گزل میخواهد مانع شود اما موبور به سرعت کفشهای او را واکس میزند. از نزدیک صورت موبور را در تقلایی غریب میبینیم. پیرمرد همچنان با ولوم سمعکش بازی میکند. تا هر صدای احتمالی را بشنود.
گزل: کاشکی تو سربازی رفته بودی.
کاشکی تو رانندهی تاکسی بودی. اونوقت مادرم منو میداد به تو.
حالا واکسی در اوج تقلای خود برای واکس زدن کفش گزل است. با دست حتی کف کفشش را پاک میکند. پیرمرد تعجب کرده است. گزل هم روی زمین مینشیند و فرچهی واکس را از دست موبور میگیرد و کفش او را واکس میزند. پیرمرد پاک کلافه شده است.
تاکسی در خیابان، شب.
تاکسی خالی است. مومشکی آن را میراند. زنی دست بلند میکند. تاکسی میایستد و زن سوار میشود.
از ضبط تاکسی یک موسیقی سوزناک که به نالهی یک انسان شبیه است، پخش میشود. تاکسی راه افتاده است. مومشکی ـ شوهر گزل ـ عکس همسرش را روی فرمان چسبانده که با هر چرخش آن، عکس گزل به چرخش درمیآید.
زن مسافر: من یه زن تنهام. شما شب جایی رو نداری من پیش شما بمونم؟ (مومشکی میچرخد و نگاهی به زن میکند و ترمز میکند و از گلفروش خیابانی یک شاخه گل میخرد و راه میافتد. زن گمان میبرد که مومشکی گل را برای او خریده، دستش را دراز میکند که گل را بگیرد اما مومشکی اعتنایی نمیکند.) تو هم مثل من تنهایی؟
مومشکی: (عکس گزل را نشان میدهد.) زن من از تو خوشگلتره. دو سال عاشقش بودم. این تاکسی را قسطی خریدم تا بتونم بگیرمش. من تنها نیستم. برو برای خودت یه فکر دیگه بکن.
ترمز میکند تا زن پیاده شود. زن پیاده نمیشود.
زن: من فقط تنهام، منظوری نداشتم. یه موقعی شوهر داشتم، بهم وفادار نموند. خیلی عاشقش بودم. منو میبری زنتو ببینم؟
مومشکی پیاده میشود. در صندلی عقب را باز میکند. لنگی را که از داشبورت برداشته دور دستش میپیچد و زن را بیرون میکشد.
مومشکی: من به زنم قول دادم دستم به هیچ زنی جز او نخوره.
زن تنها در خیابان کنار اسکلهای رها شده است و تاکسی دور میشود.
جلوی خانه و خانهی گزل، ادامه.
تاکسی جلوی خانه پارک میشود و مومشکی رقصکنان و آوازخوانان وارد خانه میشود. خانهی کوچکی است. زن در خانه نیست. مومشکی او را صدا میکند و جوابی نمیشنود. بعد گل را درون ظرفی میگذارد و لباسش را عوض میکند و خودش را در آینه نگاه میکند و به موهایش دست میکشد. کفشهای از واکس برق افتادهی گزل روبروی آینه است. مومشکی در آینه یکباره متوجه چیزی میشود. ابتدا به آینه خیره میشود. بعد میچرخد و روبروی آینه را میبیند. گزل در گوشهای نشسته خوابیده است. مومشکی گل را برمیدارد و در حالی که آرام آواز میخواند، به سمت او میرود و گل را جلوی بینی گزل میگیرد. گزل چشم باز میکند.
خانهی پیرمرد، همان زمان.
کنار قفس خالی، قفس دیگری است که یک قناری در آن زندانی است. پیرمرد پشت میزی که پر از وسایل برقی و سیم و خرت و پرت است، نشسته است. سمعکش را به گوشش دارد و صدای گزل و موبور را میشنود. بعد دوبار نوار را سر میکند و از نو میشنود.
پارک، روز بعد.
قفس در کناری است. پیرمرد میکروفون و سیم را به صندلی پارک وصل میکند. اما این بار به قصد آن که مکالمهی آن دو را بشنود، مخفی میشود. باز هم ابتدا واکسی موبور و سپس گزل میآیند و روی نیمکتِ رو به روی نیمکت دیروزی مینشینند. پیرمرد نمیتواند صدایشان را بشنود. هرچه ولوم سمعکش را میپیچاند، فقط صدای آن پرندهی زیبا را که به دنبال دستگیری اوست، بیشتر میشنود. گزل گلی را که دیشب مومشکی آورده بود، به موبور میدهد. بعد از جایشان برمیخیزند و از کنار پیرمرد رد میشوند. صدای گزل را پیرمرد وقتی از کنار او رد میشود میشنود.
گزل: امروز باید زود برم. فردا بیا همون جا ناهارو با هم میخوریم.
پیرمرد نیز با قفس و سمعکش سایه به سایه آنها میرود.
ریل راهآهن، روز و شب.
گزل به راهآهنی میرسد که به سمت مجتمع آپارتمانیای که در آن سکونت دارد، امتداد یافته. موبور نگران میایستد و دور شدن گزل را با چشمان حسرتبار دنبال میکند. پیرمرد در پی گزل مسیر راهآهن را تا در خانهی او دنبال میکند. گزل وارد خانه میشود و پیرمرد میایستد تا هوا تاریک میشود و تاکسی مومشکی از راه میرسد. پیرمرد جلو میرود. از دور او را میبینیم که با مومشکی خوش و بش میکند و به سمت خانه میآیند.
پیرمرد: چه جوری بگم. . . من دیگه یه سنی ازم گذشته. . . گاهی وقتها از این که یه چیزی رو به موقع نگفتم، پشیمون شدم. شما از صبح تا شب جون میکنی که زنتو خوشبخت کنی. . . نه این که اون آدم بدی باشه ولی روزها که شما نیستی با یه مرد دیگه تو اون پارک خلوت چیکار میکنه؟
سکوتی برقرار میشود. مومشکی گلی را که در دست دارد، به بازی میگیرد. بعد سعی میکند به خودش مسلط شود.
مومشکی: راجع به زن من صحبت میکنین؟
پیرمرد: پس شما این گلها رو براش میخرین؟
بعد گویی پشیمان شده باشد، میرود. مومشکی او را با نگاه تعقیب میکند و لحظهای بعد به خانه میرود. اما برخلاف شب قبل آواز نمیخواند و کلید در را آهسته میچرخاند و بیصدا و ناغافل وارد خانه میشود.
خانه گزل، ادامه.
صدای آواز گزل از حمام میآید و بخار از زیر در بیرون میزند. گزل آوازی میخواند که مفهوم آن اینست: «من عشق ترا مثل یک راز در قلبم نگه میدارم.»
«تو گریه نکن، قلبم نمیتواند گریهی ترا تحمل کند.»
«بگیر. قلبم مال تو باشد. اگر قلبم پیش من باشد، میمیرم.»
مومشکی با تردید سراغ کیف دستی زنش میرود. در کیف جز یک دستمال سفید که روی آن گلی سرخ رنگ گلدوزی شده چیزی نمییابد. مومشکی روبروی آینه میایستد و به تصویر غمزدهی خودش نگاه میکند. صدای آواز گزل همچنان میآید.
خیابان و تاکسی، روز بعد.
گزل با سبدی که وسایل پختن غذا در آن است از خانه بیرون میآید. مومشکی درون تاکسی است او را از کمی عقبتر تعقیب میکند. گزل جلوی تاکسیها را میگیرد. مومشکی طاقت نمیآورد و تاکسی را راه میاندازد و جلوی گزل ترمز میکند. گزل ابتدا اسم جایی را که میخواهد برود میگوید. بعد که شوهرش را میبیند جا میخورد و مجبور میشود سوار تاکسی شود.
مومشکی: کجا میری؟
گزل: میخوام برم خرید.
مومشکی: چرا چیزی میخوای نمیگی من بخرم؟
گزل: آخه حوصلهام توخونه سر میره.
گزل را در جایی دیگر پیاده میکند.
مومشکی: زود برگرد خونه.
گزل برای او دست تکان میدهد و میرود. تاکسی دور میزند و در پیچ خیابان بعدی یک جایی که توقف ممنوع است، ترمز میکند. تاکسی را رها میکند و پیاده به سمتی که گزل رفته است، میرود.
بازار، ادامه.
گزل از میان ماهیها یک ماهی و از میان سبزیها یک دسته سبزی و از نانوایی یک نان میگیرد و سوار درشکهای میشود و در پیچ کوچهای گم میشود. مومشکی در پی درشکه بافاصله میدود.
جنگل، دریا، ادامه.
گزل هیزمهایی را که جمع کرده است با دست و زانو میشکند و آنها را به آتشی که افروخته، روشن میکند. ماهیتابه را روی سنگهایی که اجاقی ساختهاند، میگذارد و ماهی را از سبدش بیرون میآورد و درون ماهیتابه میاندازد. موبور سرمیرسد. بساط واکسش را از درخت میآویزد و جلو میآید. چشمش از چشم گزل به ماهی و ماهیتابه سر میخورد. دستپاچه میدود و ماهی را از ماهیتابه برمیدارد.
موبور: فکر نکردی که این ماهی هم عاشق باشه؟ (گزل از حرف او به خنده میافتد. اما موبور مصمم است و دور میشود.) شاید تو دریا یکی منتظرش باشه. (به سمت دریا میدود. گزل به دنبال او میدود. هر دو از لای درختها میدوند. شال گردن موبور به شاخهای گیر میکند و میافتد. گزل آن را برمیدارد و خود را به موبور میرساند. موبور به دریا رسیده است. دو دستش را در دریا فرو می برد. ماهی در حوضِ دست اوست. حالا کمکم جان میگیرد و تکان میخورد و جلوی چشمهای گزل به دل دریا میرود.) عشق زندهاش کرد!
گزل محو ماجراست.
موبور: (پاهایش را در آب میگذارد.) این دریا منو عاشق کرد. یه وقتی مینشستم لب دریا، عاشق بودم اما معشوقه نداشتم. تا تو رو دیدم.
گزل شال گردن موبور را روی دوش او میاندازد.
گزل: حالا هم معشوق نداری، چون منو از دست دادی.
و دوان دوان دور میشود. موبور آرام به دنبال او می رود. مومشکی آنها را از دور میپاید.
محوطه درشکهها و راههای پیچ در پیچ جنگل، ادامه.
گزل سوار درشکهای میشود و به سرعت دور میشود. موبور مجبور میشود به دنبال او بدود و کمکم خود را به موازات درشکه میرساند. اسبها به شلاق درشکهچی با تقلا میدوند. موبور هم سوار میشود و شال گردنش را درمیآورد و به خارج کادر دراز میکند. پس از لحظهای دست گزل روسریاش را وارد کادر موبور میکند. موبور روسری او را به سرش میاندازد. در نمای بعد گزل شال گردن او را به سر کرده است و فقط چشمهایش بیرون است. اسبها میدوند. کالسکهچی شلاق میزند. باد روسری گزل را از گردن او با خود میبرد و به شاخهای گیر میدهد. صدای جیغ گزل و فریاد موبور میآید. از دور میبینیم که شال گردن موبور هم از باد روی هواست تا به روی روسری گزل میافتد. اسبها شلاق میخورند و میدوند. مومشکی پیدایش میشود و از پی کالسکه میدود. صورت موبور عرق کرده است. اسبها، اسبها، اسبها. شلاق، شلاق، شلاق. گزل، موبور، گزل. به طور موازی با بازی شال گردن و روسری که از باد درهم میپیچند. مومشکی هنوز با دستهی جکی که در دست دارد به دنبال درشکه میدود. هنوز شلاق در هوا فرود میآید. مومشکی بالای درشکه است. با دستهی جکی که در دست دارد به سر موبور و گزل میزند. جیغ گزل. فریاد موبور. فریاد مومشکی. شلاق درشکهچی. صورت اسبها که میدوند و درشکه را با خود به سمت دریا میبرند.
خیابان و تاکسی، لحظاتی بعد.
مومشکی موبور را کول کرده به سمت تاکسی میآورد و او را روی صندلی عقب میاندازد و پشت فرمان مینشیند. گزل روی صندلی جلو بیهوش است. تاکسی حرکت میکند. مومشکی نگران گزل است. او را صدا میکند و قربان صدقهاش میرود. اما گزل بیهوش است و مومشکی دستپاچه رانندگی میکند.
موبور تکان میخورد و میخواهد به هوش بیاید که مومشکی متوجه میشود. ترمز میکند و با دسته جک که از زیر داشبورت درمیآورد، دوباره توی سر موبور میزند. موبور از حال میرود. تاکسی بوقزنان خیابانهای مختلف را با سرعت در حالی که خلاف جهت میرود، طی میکند.
بیمارستان، شب. درشکه، روز.
پیرمرد از راهرو میگذرد و وارد اتاقی میشود که گزل در آن بستری است. با ورود پیرمرد گزل به او نگاه میکند. پیرمرد جلو میآید و شرمنده شال گردن موبور را به دست گزل میدهد.
پیرمرد: ببخشید من فکر اینجاشو نمیکردم.
گزل شال گردن را میگیرد. بو میکند. بعد آن را به هوا پرتاب میکند. تصویر کوتاهی از شال گردن که باد آن را از درشکه به هوا میبرد.
دادگاه، روز.
دادگاه کوچکی برپا کردهاند. قاضی و عوامل دادگاه در جای خود قرار دارند. در جایگاه تماشاچیان پیرمرد و مادر گزل نشستهاند.
مومشکی: رانندهی خوبی بودم. همیشه جریمههامو به موقع پرداختم. مالیاتمو دادم. به زنم وفادار بودم. همهی زندگیم، زنم بود. وقتی اون به من خیانت کرد، من دیگه برام چیزی نمونده بود تا به خاطرش آدم آرامی باقی بمونم. هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی قاتل باشم.
قاضی: (دسته جک تاکسی را به عنوان آلت قتاله در دست دارد.) شما به اعدام محکوم شدی. آخرین دفاع شما رو میشنویم.
مومشکی: من از ناموسم دفاع کردم. اگه کاری نمیکردم خودمو نمیبخشیدم. من به وظیفهام عمل کردم. من راضیام، خوشبختم.
قاضی: اما من شخصاً ناراضیم. قاضی هیچ نفعی از اعدام نمیبره. این جامعه است که نفع میبره. منتهی دادگاه از حق زندگی افراد دفاع میکند. هیچ کس به جز قانون حق گرفتن جان کسیرو نداره. . . چقدر دلم میخواست تو رو آزاد کنم. من موقعیت تو رو درک میکنم. اما کاری از دستم ساخته نیست. ولی چون خودت خودتو معرفی کردی نوع مرگتو میتونی خودت انتخاب کنی.
مومشکی: منو بندازین تو دریا. چون مادربزرگم میگفت هرکس توی دریا بمیره یه بار دیگه به دنیا میآد.
مادر گزل: (از جایش برمیخیزد.) داماد منو نکشین. من ازش راضیام. اون دختر منو خوشبخت کرده بود.
قاضی روی میز میکوبد که مادر گزل سکوت کند.
قاضی: دیگه حرفی نداری؟
مومشکی: چرا یه چیزی دلخورم میکنه. من زنمو خوشبخت کرده بودم. این همه زندگی براش فراهم کرده بودم. چرا عاشق یه واکسی شده بود؟ یه رانندهی تاکسی چیاش از یه واکسی کمتره؟ شما فکر میکنین من از اون زشتتر بودم؟
دریا، کشتی، غروب.
یک کشتی در دریا پیش میرود. چند ملوان، مومشکی را به عرشهی کشتی میآورند. یکی از آنها پرچمی را که رویش ترازوی عدالت کشیده شده، با طناب بالا میدهد. ملوانان دست و پای مومشکی را می گیرند و او را درون تابوتی میگذارند. در تابوت را میبندند. اما به نظر میآید یکی از آنها در تابوت را درست چفت نمیکند. بعد به فرمان سرکردهی ملوانان، تابوت به دریا پرتاب میشود.
بیمارستان، روز.
دوربین در راهروی بیمارستان حرکت میکند. رفت و آمد جریان دارد. آوازی را که گزل در حمام میخواند، از رادیو میشنویم. دوربین به اتاقی که گزل در آن بستری است میرسد. مادر گزل کنارش نشسته است. گزل سکوت کرده است و در چشمهای مادرش خیره شده. لحظاتی به سکوت میگذرد.
گزل: مادر چرا منو مجبور کردی با کسی که دوست نداشتم ازدواج کنم؟!
مادر گزل: دخترم تو زندگی رو هنوز نمیفهمی. همهی زندگی عشق نیست. من اینو سه بار تجربه کردم.
دوربین دوباره از راهرو، از همان جایی که بار پیش حرکت کرده بود راه میافتد. هنوز صدای همان آواز میآید. در راهرو رفت و آمدی نیست وقتی دوربین به اتاق میآید، گزل تنهاست. برمیخیزد. شیشه قرص را در دستش خالی میکند و چند تا چند تا در دهانش میگذارد و با جرعههای آب آنها را پایین میدهد. آن وقت از توی کمد، لباسهایش را درمیآورد و میپوشد. آرام به راهرو نگاه میکند و از اتاق خارج میشود.
بازار، دریا، ادامه.
گزل به بازار میرود. یک ماهی میخرد. خود را به لب دریا میرساند. ماهی را توی حوضی که با دستهایش ایجاد میکند میگذارد؛ اما هر چه منتظر میماند ماهی جان نمیگیرد. به ناچار ماهی را رها میکند و میرود.
محوطهی درشکهها و جنگل، روز.
گزل به محوطهی درشکهها میرسد. چند بچه دورهگرد مشغول ساز زدن هستند. درشکهای میگیرد و بچهها را با خود سوار میکند. درشکه حرکت میکند. حالا بچهها ساز میزنند و درشکه میرود و حال گزل کمکم بد میشود. دلش را میگیرد و از درد به خود میپیچد. بچهها ساز میزنند. تا به محوطهای میرسند که گزل اجاق را بار پیش روشن کرده بود. پایین میآید و کنار اجاق سرد مینشیند. بعد آن را روشن میکند و به درشکهای که ایستاده و بچههایی که ساز میزنند، خیره میماند. بچهها ساز میزنند. گزل کمکم حالش بدتر میشود. از کیفش هرچه پول دارد درمیآورد و بین درشکهچی و بچهها تقسیم میکند و اشاره میکند که آنها بروند. بچهها سوار درشکه میشوند و در حالی که هنوز مینوازند با درشکه دور میشوند. گزل رو به مرگ است به درشکهای که با خود موسیقی میبرد نگاه میکند. گویی دیگر نگاهش ثابت مانده است.
وقتی وارد سالن شد، همکارانش دور او حلقه زدند. بیشترشان دارای مقامی هم تراز بودند. و او را با سؤالهای خود درباره واسیا، به ستوه آوردند. همه آنها با هم حرف می زدند و می گفتند که او پاک دیوانه شده است. جنونش این بود که آنها می خواهند، او را به نظمیه بفرستند. زیرا در انجام وظیفه اش قصور کرده است. آرکادی به چپ و راست پاسخ داد، یا بهتر بگویم به هیچ کس جواب درست و حسابی نمی داد. در ورودی اتاقها را باز می کرد، که ناگهان متوجه شد، واسیا نزد یولین ماستاگویچ است. زیرا همه آنها رفته بودند و هیسپرایوانویچ هم آنجا بود. این سخن او را واداشت تا مکثی کند. یکی از مافوقهایش از او پرسید، کجا می رود و چه می خواهد؟ بدون نگاه کردن در چهره گوینده، زیر لب چیزی درباره واسیا گفت. یک راست به سوی اتاق رفت. می توانست صدای یولین ماستاگویچ را که از درون اتاق می آمد، بشنود. در آستانه هر در یک نفر می پرسید:« آقا کجا؟»
کم مانده بود، آرکادی دل و جرأت خود را از دست بدهد. اما ناگهان متوجه دوست بیچاره خود از لای در شد. در را فشار داد و به درون اتاق رفت. سردرگمی و ندامت در درون اتاق حاکم بود.
یولین ماستاگویچ حسابی پریشان بود. بسیاری از کارمندان آستانه در، در کنار وی ایستاده بودند و سخنان دری وری می گفتند واسیا از آنها کناره گرفت. هنگامی که چشم آرکادی به او افتاد، دلش هری ریخت پایین. واسیا پنداری گوش به زنگ ایستاده بود و رنگش حسابی پریده بود. سرش بالا بود و مستقیماً به چشمان یولین ماستاگویچ زل زده بود. ورود نی فی دویچ فی الفور نظر همه را متوجه خود کرد. حقیقت ماجرا به رئیس ابلاغ شد و همه دانستند که آن دو، هم اتاقی هستند. آرکادی را به حضور یولین ماستاگویچ راهنمایی کردند. او نگاهی به یولین ماستاگویچ انداخت و آماده شد تا به همه سؤالاتی که از او می شود، پاسخ دهد. اما وقتی در سیمای ولی نعمت خویش، دلسوزی برادر گونه ای دید، مثل یک بچه، زد زیر گریه. واقعاً گریه می کرد. دست مافوقش را گرفت و به چشمانش بلند کرد و با اشکهایش او را خیس کرد، چنانکه خود یولین ماستاگویچ به اجبار دستش را پس کشید. دستی تکان داد و گفت:« مرد جوان حالا دیگر، گذشته ها، گذشته، می فهمم. تو خیلی مهربانی.»
آرکادی زد زیر گریه و نگاهی ملتمسانه به اطرافیان انداخت. یقین حاصل کرد که هر کسی دوست بیچاره اش را برادر وار دوست دارد. آنها هم زجر می کشیدند وهم داشتند برای واسیا اشک می ریختند.
یولین ماستاگویچ پرسید:« اما به چه علت؟ چرا واسیا دچار این حالت شد؟ چرا دیوانه شد؟»
آرکادی ایوانویچ تنها چیزی که توانست بگوید این بود:« از پا- پاداش.»
پاسخش همه را گیج و منگ کرد. در واقع آن پاسخ به نظر همه عجیب و غریب آمد. چطور مردی به خاطر پاداش دچار جنون می شد؟ آرکادی آنچه در توان داشت، در این باره شرح داد.
سرانجام یولین ماستاگویج لب به سخن گشود و گفت:« خدایا، چه دردناک! کاری که به او واگذار کرده بودم، نه مهم بود و نه ضروری. زندگی ابداً بدون سبب از هم پاشیده نمی شود! اوه، او را بیرون ببرید!»
پس از آن بار دیگر یولین ماستاگویچ رو به آرکادی کرد واز او خواست تا همه داستان را از سیر تا پیاز باردیگر نقل کند. ماستاگویچ با اشاره به واسیا گفت که او می خواهد، به یک دختر هیچ گفته نشود. آن دختر کیست؟ نامزدش هست؟
آرکادی داستان واسیا را شروع کرد. فی الواقع چنین می نمود که واسیا فکر و خیالی در سر دارد. واسیا از روی بدبختی نگاهی به دور و بر خود انداخت. امیدوار بود، آنچه را فراموش کرده است، کسی به یادش بیاورد، چشمهایش بر روی آرکادی ایوانویچ متمرکز شده بود. ناگهان روزنه ای از امید در آن درخشید. شروع کرد با سه قدم به رژه رفتن. پای چپش را به اندازه ممکن که می توانست بلند کرد. حتی پاشنه پای راستش صدای مختصری کرد و مثل یک سرباز پایش را بلند کرد و خبردار ایستاد تا به احضار مافوقش پاسخ دهد. همه نگاه می کردند و منتظر بودند ببینند کار به کجا ختم می شود...
واسیا این کلمات را ادا کرد:« جناب سروان، من نقص عضو دارم. نحیف و کوتاه قد هستم. برای خدمت نظام(سربازی) مناسب نیستم.»
در این لحظه همه کسانی که در اتاق بودند، دلشان به درد آمد. حتی یولین ماستاگویچ با تمامی استقامتی که داشت، اشک ریخت. ماستاگویچ دستش را تکان داد و گفت:« او را بیرون ببرید.»
واسیا با صدایی بلند گفت:« دستور، قدم رو.» و به سرعت روی پاشنه پایش واپس چرخید و از اتاق یک دو گویان بیرون رفت. تمام آقایانی که برای این وضع و حالت واسیا نگران بودند، پشت سرش دویدند. آرکادی بیشتر از دیگران به وی نزدیک بود. واسیا را در اتاق انتظار نگه داشتند تا آمبولانس بیاید و او را به بیمارستان ببرد. آرام آرام نشست و خودش را با چیزی مشغول کرد. واسیا برای آنهایی که او را می شناختند، سر تکان می داد. پنداری داشت با آنها خداحافظی می کرد. واسیا چشم از در بر نمی داشت. گوش به زنگ بود تا کلمه رفتن را بشنود، گروهی از کارکنان دور او جمع شدند. تمامی آنها سرشان را تکان می داند و به سرنوشت او افسوس می خورند. بیشتر آنها با داستان واسیا که ورد زبان هم شده بود، سرگرم بودند. بعضی ها دلشان به حال واسیا می سوختو از واسیای محزون و نسبتاً جوان تمجید می کردند. می گفتند که تا پای جان سرقولش می ایستاد. آنها یک ریز حرف می زدند و می گفتند که چقدر سعی می کرد مطالعه کند و چه ذهن کاونده ای داشت و چقدر خود را به آب و آتش زده بود تا ترفیع پیدا کند. یک نفر اظهار عقیده کرد و گفت که واسیا خودش را از مقام های پایین با سعی و تلاش بالا کشاند. از دلبستگی پراحساس یولین ماستاگویچ به واسیا سخن به میان آمد. یک نفر تفاسیری ارائه کرد که چرا ترس از فرستاده شدن به اجباری، به ذهن واسیا خطورکرده و او را دیوانه ساخته است. آنها گفتند که دوست بیچاره شان، اخیراً مشمول خدمت اجباری بوده و در طی مداوای یولین ماستاگویچ به اولین هنگ ترفیق یافته است. چرا که یولین ماستاگویچ از استعداد و حرف شنوی و فروتنی بی نظیر او راضی بود. در اندک مدتی عقاید و نظریات گوناگونی مطرح شد. یکی از همکاران اداری واسیا مردی کوتاه قد بود که در میان آن همه کارمند به خوبی قابل تشخیص بود و البته به سبب جوانی، کوتاه نبود. حدوداً سی سال داشت و به سفیدی کاغذ تمامی بدنش می لرزید و خنده بر لب داشت. خنده ای عجیب و به همین سبب می لرزید، شاید آن رعشه و لرزه به صحنه ای از وحشت مناسب باشد که در همان ساعت نسبتاً ترسناک و هیجان انگیز در یک نفر ظاهر می شود. او از نزدیک شدن به حلقه آقایانی که واسیا در میان خود گرفته بودند، جلوگیری می کرد، چرا که مرد کوتوله ای بود و روی پنجه پا می ایستاد و به دکمه های کت و چیزهای دیگر چنگ می زد و مدام این کار را تکرار می کرد و کاملاً سبب این کار را می دانست، می دانست که این ابداً بازیچه نیست و چیزی غم انگیزی است و باید کاری انجام داد. بعد بار دیگر روی پنجه پایش می ایستاد و به بیخ گوش مردی که در کنارش بود نجوا می کرد. آن مرد سرش را یک یا دوبار تکان می داد و با آنها پی در پی حرف می زد. سرانجام انتظار به سر رسید، یک طبیب و یک گماشته از بیمارستان سر رسیدند و به سوی واسیا آمدند و گفتند که وقت رفتن فرا رسیده است. واسیا مثل دیوانه ها بالا پرید و در پی آنها راه افتاد. همینطور که می رفت به عقب می نگریست و با چشمهایش کسی را جستجو می کرد. آرکادی ایوانویچ گریه کنان داد زد:« واسیا! واسیا!»
واسیا درنگ کرد و آرکادی به هر زحمتی که بود خودش را به او رساند. برای آخرین بار از بازوان یکدیگر چسبیدند و همدیگر را در آغوش کشیدند. این کار دل هر کسی را به درد می آورد. چه خیالی از غم و اندوه، اشکهای آنها را از چشمانشان جاری می ساخت! چرا آنها داشتند گریه می کردند؟ چه فاجعه ای اتفاق افتاده بود؟ چرا آنها تا به حال همدیگر را درک نکرده بودند.
شومکوف در حالی که کاغذ مچاله شده ای را به دست آرکادی فشار می داد، گفت:« این را بگیر! برای من نگه اش دار! آنها می خواهند این را از من بگیرند! بعداً برایم بیاور، خواهش می کنم، برای من نگه دا...»
حرف واسیا نیمه تمام ماند، یک نفر او را صدا زد، از پلکان شتابان پایین آمد و در حالیکه سرش را تکان می داد با همه وداع می کرد؟ از گفتارش یأس و ناامیدی می بارید. سرانجام او را سوار آمبولانس کردند و ماشین راه افتاد.
آرکادی به سرعت کاغذ را باز کرد، درون کاغذ طره ای از موهای لزا (لزانکا) بود که واسیا هرگز آن طره را از خود جدا نمی کرد. اشکهای سوزناکی از چشمان آرکادی جوشید:« آه، لزانکای بیچاره.»
وقت اداری به پایان رسید و آرکادی عازم کولومنا شد. در آنجا آنچه اتفاق افتاد، زبان را توان گفتن آن نیست. حتی پتی یا، پتی یا کوچول بدون اینکه بفهمد چه بلایی سر واسیای مهربان و خوب آمده و سکنج اتاق رفت و با دستان کوچک خویش، صورتش را پوشاند و از ته دل زد زیر گریه. وقتی که آرکادی به خانه بر می گشت، هوا گرگ و میش بود. هنگامیکه به نزدیکی نوا رسید، لحظه ای درنگ کرد و عمداً به پایین رودخانه، به مه ای که در فاصله ای دور بود، خیره شد. آخرین اشعه قرمز و خونین خورشید که نرم نرمک داشت در آن سوی افق مه آلود گم می شد، درخشیدن آغازید. شب داشت به روی شهر سایه می افکند و انعکاس پرتوی جدا شده از خورشید، در تمامی فضای لایتناهی شهر انباشته از برف، همراه با هزاران جرقه شبنمی و نقره ای گسترش می یافت. درجه سرما به پایین تر از بیست رسید بود. بر می خاست. هوایی سوزناک با صدایی ضعیف و ملایم به ارتعاش درآمده بود و ستونهایی از دودهای پیچیده در هوا را که مانند غولی از خانه های دو سوی رودخانه بلند بودند، به سوی اوج آسمان سرد به حرکت در می آورد. همچنانکه ستونهای دود، جفتی و تکی بلند می شدند، چنین می نمود که ساختمانهای جدیدی در بالای شهر کهنسال داشت بنا می شدو و شهر جدیدی در هوا داشت شکل می گرفت. در این ساعت از غروب چنین می نمود که تمام دنیا، با تمامی ساکنینش، از قوی گرفته تا ضعیف، با تمامی شهروندانش، پناهندگان، بینوایان یا کاخهای طلایی اش و آسایش و رفاهی که در آن است، همه و همه، چیزی جز خیال جادویی و فریبنده بیش نیست. رویایی که در لحظه ای نابود می شود و در بخار پژمرده و به سوی آسمان تیره اوج می گیرد. افکار عجیب و غریب به ذهن دوست داغدیده و بیچاره واسیا نفوذ کرد. شروع کرد به قدم زدن. هجوم خون گرمی که ناگهان از احساس پرهیجان، قوی و بی تجربه اش سرچشمه می گرفت دلش را با خون لبریز کرد. چنین می نمود که تنها قادر است، تمامی بدبختی و آنچه را که دوست فقیرش واسیا را دیوانه کرد، درک کند. واسیایی که نمی توانست، این خوشبختی را تحمل کند. لبهای آرکادی لرزید. چشمانش شعله ور شدند. رنگ از رخش پرید در آن لحظه چنین می نمود که حجاب تن را دریده و به ماورا و دنیای جدید نفوذ کرده است. افسرده و دلتنگ شد و تمام شادمانی خود را از دست داد. آپارتمان فکسنی اش متنفر شد. دیگر توان رفتن به کولومنا را نداشت. نمی خواست که برود.
دوسال بعد لزانکا را در کلیسا ملاقات کرد. لزانکا ازدواج کرده بود و پشت سرش دایه ای کودکی را حمل می کرد. آنها مدت زیادی قدم زدند. سعی می کردند از به یادآوردن گذشته اجتناب کنند، لزانکا به اوگفت که خوشبخت است. دیگر آس و پاس نیست و شوهرش مرد خوبی است و او را دوست دارد. اما ناگهان در میان حرفهایش، هر دو چشمش پر از اشک شد. صدایش به سستی گرائید و رویش را برگرداند. در حیاط کلیسا، روی زانوانش نشست تا غمش را از جهان فرو پوشاند.
فی الفور نگاهی به کاغذهایش انداخت. کاغذها مرتب بودند. جوهر و چربی شمع، کاغذها را لکه دار نکرده بود. بعد از آن واسیا گفت:« به گمانم. نزدیک ساعت شش به خواب رفته ام. شب این جا چقدر سرد می شود! بگذار، یک کمی چای بخورم، بعد می چسبم به کارم.»
- واسیا و آرکادی همدیگر را در آغوش گرفتند. چانه واسیا می لرزید و قطرات اشک از دیدگانش فرو می غلتید، آرکادی ایوانویچ دم نمی زند. دلشان گرفته بود و شتابان چایشان را می خوردند.
- می دانی او که سر در نمی آورد.
- آخر به خاطر اوست که تو اینجا میخکوب شده ای، به خاطر اوست که تو خودت را ناخوش می کنی... الان بیا! می دانی، دوست عزیز، امروز به آنجا می روم، سرو گوشی آب می دهم.
واسیا پرسید:« کجا؟»
- آه عزیزترین دوست من، باشد. اینجا می مانم. الان می فهمم که حق با توست. از اینها گذشته، فعلاً سرم به کار خودم است. یک لحظه را هم عاطل و باطل نمی گذرانم.
- یک لحظه صبر کن، در یک چشم به هم زدن، یادداشتی می نویسم.
- عجله نکن، وقت زیادداری، احتیاجی نیست عجله کنی. من اول باید استحمام کنم، بعد ریشم را بزنم، کتم را با برس تمیز کنم. خب واسیا، دوست عزیز، سعادت و خوشبختی در انتظار ماست! مرا در آغوش گیر، واسیا!
- آه ای کاش...
صدای بچه ای از پلکان به گوش رسید:« آقای شومکوف، اینجا زندگی می کنند؟»
- عزیزم، اینجا زندگانی می کند. اینجا زندگانی می کند.
«کیست؟ چی شده؟ پتنکا توی؟
پسری کوچولو و زیبا بود. مشکل ده سالش می شد و زلفانی مشکی و مجعد داشت. پسرک گفت:« صبح به خیر واسیای پترویچ، افتخار آن را دارم که سال نو را به شما تبریک بگویم. خواهر و مادر بهترین درودهای خود را به شما می فرستند. خواهرم گفت که از جانب او شما را ببوسم.»
واسیا پسر قاصد را تابی داد و در هوا دور سر خود چرخاند و بعد به زمین گذاشت. لبان او را با نشاط و شیرین بوسید. پنداری لزانکا را می بوسید.
واسیا پسر را به آرکادی داد و او بدون اینکه پایش به کف اتاق بخورد به بازوان قوی و مشتاق آرکادی رسید. واسیا گفت:« آرکادی او را ببوس.»
- خب، خب، خب.
- خواهرم لباس به تنم کرد تا به دیدارتان بیایم. بعد خواهرم موی سرم را روغن زد و سرتاپای مرا بوسید و گفت که بیایم و شما را ببینم و سال نو را به شما تبریک بگویم، و از تو پرسید که شاد و شنگولی یا نا؟ آیا پریشب خوب خوابیدی؟ خیلی چیزها به من سفارش کرد، گفت که از شما بپرسم، اوه، بله، کارتان را یک جایی بند کرده اید، شاید هم...او چی گفت؟ او اینجاست...
پسرک یک تکه کاغذ تا شده از جیبش بیرون آورد و از روی آن د کلمه کرد:« دستخطش همین است، البته نگران بودم. بله... پاک از یادم رفته بود. او برای شما یادداشت و هدیه ناقابلی فرستاده، کم مانده بود فراموش کنم.»
- خدای مهربان! پسر عزیز! کجا... ؟! کاغذ کجاست؟ آهان اینجاست برایم چی نوشته! محبوبم، پریشب دیدم که یک کیف برایم درست می کرد، اما تمامش نکرده بود، لزانکا می گفت که اول برایم طره ای از گیسویش را می فرستد. و بعداً کیف را. ببین آرکاشا، ببین.
واسیا بدون اینکه این کارش ارتباطی با خوشبختی اش داشته باشد، طره ای از پرپشت ترین و سیاه ترین موی جهان را به او نشان داد و بعد عاشقانه آن را بوسید، سپس گیسوان را در جیب پیراهنش گذاشت تا نزدیک قلبش باشد.
آرکادی ایوانویچ با لحن بسیار جدی گفت:« واسیا یک قاب به آن سفارش می دهم.»
پسرک مکث کوتاهی کرد، می خواست، پیامش را تمام و کمال بگوید، سپس سخنش را پی گرفت:« امروز، بره سرخ شده می خوریم، فردا مغز. مامان می خواهد کمی کلوچه بپزد... چند روزی اشکنه و شوربا نمی خوریم.»
آرکادی ایوانویچ فریاد زد:« چه پسر کوچک و زیبایی! واسیا تو خوشبخترین مرد روی زمین هستی.»
پسرک چایش را قورت و یادداشت واسیا را برداشت. آرکادی و واسیا بوسه بارانش کردند و پسرک شاد و شنگول روانه خانه شان شد.
آرکادی ایوانویچ به لحن دلنوازی گفت:« خب دوست عزیز، می بینی، می بینی، چه خوشبختی؟! همه چیز رو به بهبودی است. غمگین مباش. به فکر انجام کارت باش! تمامش کن، واسیا یک جوری قال قضیه را بکن، ساعت دو بر می گردم او از همه به دیدن آنها می روم، بعد به یولین ماستاگویچ.»
- خداحافظ
- خبر کن، یک لحظه صبر کن، به آنها بگو... خب هرطور که مناسب می دانی، همان کن. لزانکا را ببوس... راستی هرچه دیدی از سیر تا پیاز برایم تعریف کن. دوست عزیزم از سیر تا پیاز...
- یک لحظه گوش کن. می دانی که هر کسی چگونه احساس می کند! خوشبختی تو را آشفته می کند! از اینها گذشته... از پریروز تا به امروز، تو در عالم دیگری بوده ای، از آن احساسات دیروزی دست برنداشته ای، خوب بابا بس کن! یک کمی به خودت بیا!
خودت را جمع و جور کن! واسیای عزیزم! خداحافظ! خداحافظ!
سرانجام دو دوست از هم جدا شدند. آرکادی ایوانویچ تمامی آن بامداد آشفته و پریشان بود و به کسی جز واسیا فکر نمی کرد. وی به ضعف و زود رنج بودن او واقف بود.
هنگامی که آرکادی به خانه یولین ماستاگویچ رسید، ساعت حدود یازده بود، به سیاهه طولانی کسانی که دم در ورودی سالن، اسمشان را روی کاغذ آلوده به جوهر امضاء کرده بودند نگاه کرد، تا اسم واسیا را هم بر آنها اضافه کند. اما وقتی که امضای خود واسیا شومکوف در برابر چشمانش برق زد، از تعجب نزدیک بود، شاخ در بیاورد.
آرکادی ایوانویچ پاک ناامید شد. وقتی که بیرون رفت. احساس افسردگی کرد، فاجعه داشت، نزدیک می شد. اما از کدام سوی؟ چه فاجعه ای؟ آرکادی با افکاری تیره و تار به کولومنا رسید، در اولین وهله، گیج شد. ولیکن پس از حرف زدن با لزانکا کاملاً دلواپس واسیا شد. هنگامی که به خیابان رسید، اشکهایش خشکید. شتابان به سوی خانه دوید و در نوفا با واسیا چهره به چهره شد. واسیا هم داشت می دوید. آرکادی ایوانویچ داد زد:« کجا داری می روی؟»
- پیرمرد، زدم بیرون، صرفاً برای هوا خوری.
- فقط همین، نمی توانستی، یک جا بند بشوی. آه، داشتی به کولومنا می رفتی؟ آه واسیا! واسیا! پس چرا به خانه یولین ماستاگویچ رفتی؟
واسیا مکثی کرد و بعد دستش را تکان داد و گفت:« آرکادی! راستش نمیدانم چه بلایی دارد سرم می آید؟! من...»
- نه چیزیم نیست، چیزیم نیست.
- البته، البته، آرکادی حالا وضع فرق می کند. ابداً مانند آن جریان نیست.
- اما ببینم، نگاه کن، چطور فرق می کند؟ شاید این تکالیف چندان هم ضروری نباشد. به خاطر این کار، داری به عمر خودت آتیش می زنی.
- خب، خب، با من بیا.
- به خانه می رویم، نه به کولومنا.
- البته پیرمرد آخر چطور می توانم یک دفعه آنجا سبز بشوم؟ دیگر تغییر عقیده داده ام. دیگر نمی توانم، بدون تو، بمانم. الان که کنار من هستی، نوشتن را از سر می گیرم، بیا برویم.
بدون اینکه حرفی بزنند، گام برمی داشتند، واسیا عجله می کرد.
- اوه، البته خوب آرکاشای عزیز. یالله بگو.
- واسیا، گمان می کنم قافیه را باخته ای.
پنداری آرکاشا نمی خواست، زیادی توضیح دهد. آرکادی ایوانویچ آهی کشید و نگاهی به واسیا انداخت. کاملاً گیج و منگ شده بود.
واسیا وقتی گوش می داد واقعاً برافروخته می شد. حتی قیافه ای دوستانه به خود می گرفت. آنها شام را خوردند. خانم پیر جیب آرکادی ایوانویچ را پراز بیسکویت کرده بود. دو دوست موقع خوردن بیسکویتها قهقهه شادی سر دادند. واسیا قول داد بعد از شام بخوابد.
واسیا در رختخواب دراز کشید. آرکادی ایوانویچ در آن بامداد، برای خوردن چای دعوت داشت. دعوتی که احتمالاً نمی توانست از آن صرف نظر کند. دو دوست از هم دیگر خداحافظی کردند. آرکادی قول داد در اولین فرصت زود برگردد. شاید زودتر از ساعت هشت، سه ساعتی را که آرکادی بیرون از منزل گذراند، برایش بیشتر از سه سال گذشت.
سرانجام آرکادی علی رغم میل باطنیش موفق شد، مهمانی را ترک کند و شتابان به سوی واسیا برگردد. آرکادی خانه را تاریکی یافت، واسیا درخانه نبود، از مافارا ماوقع را پرسید مافارا گفت:« واسیا تمام وقت مشغول نوشتن بود و یک لحظه هم چشم روی چشم نگذاشت و بعد در اتاق این طرف و آن طرف رفت. و یک ساعت پیش از خانه زد بیرون و موقع رفتن گفت که تا نیم ساعت دیگر بر می گردد، راستی گفت که وقتی تو برگشتی، بگویم که او برای قدم زدن رفته بیرون» مافارا، اضافه کرد که امکان دارد واسیا سه تا چهار ساعت بیرون باشد.
آرکادی ایوانویچ دستش را تکان داد و گفت:« او در آرتیموف است.»
لحظه ای بعد، بیکباره روزنه امیدی، مایه مسرتش شد. از جا پرید و دردل گفت:« واسیا حتماً تمام آنها را نوشته است.»
باز دمی به فکر فرو رفت و بعد در دل گفت:« نه، منتظر من می شد. سری به میز کارش می زنم.»
نگاه کینه توزانه ای به او انداخت و داد و زد:« هی! تو اینجایی؟»
آرکادی ایوانویچ جوابی نداد. ترسید از واسیا چیزی بپرسد. بدون اینکه چیزی بگوید. نگاهش را به پایین دوخت و شروع به مرتب کردن کاغذهای واسیا کرد. سرانجام نگاهی به همدیگر انداختند. چشمان واسیا، خمارگونه، شکسته، مست و حالتی گریان داشت. آرکادی منقلب شد.
آرکادی به سویش دوید. بازوانش را دور گردن واسیا انداخت و گفت:« واسیا برادر عزیزم، تو را چه می شود؟ این دیگر چیست؟ همه چیز را از سیر تا پیاز برایم بگو! من سبب دلتنگی ات را درک نمی کنم. این دیگر چیست؟ قربانی بیچاره، همه حقایق را به من بگو. مطمئناً این کار به تنهایی نمی تواند سبب اصلی باشد.»
واسیا به او چسبید و نتوانست کلمه ای بر زبان آورد. نفس در سینه اش حبس شده بود.
- بیا، واسیا، بیا خوب، اگر نمی توانی، آنها را بنویسی، خب ننویس، آسمان که به زمین نمی آید. نمی فهم. به من بگو، چه چیز تو را ناراحت می کند؟ می فهمی والله می خواهم...آه، خدایا، خدایا،...
آرکادی به هنگام حرف زدن، قدم می زد و به هرچه که در جلوی پایش قرار می گرفت دستی می زد، پنداری داشت نوشداروی برای واسیا می جست.
- فردا خودم به زیارت یولین ماستاگویچ می روم. ازش می خواهم، التماس می کنم، فرصت دیگری به تو بدهد. همه چیز را به او می گویم. همه چیز را، همه آن چیزهایی که باعث می شود تو زجر بکشی.
واسیا مثل گچ سفید شد و داد زد:« خدا نکند!»
کم مانده بود که قالب تهی کند.
- واسیا، واسیا.
واسیا به خود آمد، لبانش می لرزید. سعی می کرد، چیزی بگوید. صرفاً دست آردکادی را به آرامی و با برافروختگی فشار می داد. آرکادی در پشت سر او با نگرانی و اضطراب دردناکی ایستاده بود. بار دیگر واسیا به او خیره شد.
- واسیا، خدا مرگم بده، واسیا! داری دلم را می شکنی، دوست من، دوست عزیز من.
قطرات اشک از چشمان واسیا فرو غلتید. خودش را به آغوش آرکادی انداخت و گفت:
« آرکادی سر تو کلاه گذاشته ام مرا ببخش، مرا ببخش، من به دوستی تو خیانت کرده ام!»
- ... آنجا.
واسیا با حرکات مأیوس کننده ای کشوی میز را بیرون کشید و شش دفترچه نازک را روی میز انداخت. هر شش دفترچه به دفترچه اصلی که واسیا رونویسی می کرد شبیه بود و مو هم نمی زدند.
- آنها چیه؟
- این همان چیزی است که باید تا فردا تمامش کنم. حتی یک چهارم آن را انجام نداده ام. از من مپرس... علتش را مپرس.
واسیا فی الفور به مطلبی که بیشتر آزرده خاطرش می کرد انگشت گذاشت، رشته کلام را به دست گرفت و گفت:« دوست من، آرکادی! خودم هم نمی دانم چه مرگم است! ظاهراً نرم نرمک دارم از رویا بیدار می شوم! تمام این سه هفته را وقت تلف کرده ام. یکروز هم غفلت نکردم... من... هر روز به دیدن لزانکا رفتم. دلم گرفته بود. در عذاب بودم، حتی گمان نمی کردم کار به جاهای باریک بکشد. حالا، حالا خوشبختی برایم آشکار می شود.»
آرکادی ایوانویچ با لحن بسیار جدی گفت:« واسیا، واسیا، تو را نجات می دهم. می فهمی. این مسأله پیش پا افتاده است. گوش کن. به من گوش کن، فردا به دیدن ماستاگویچ می روم. سرت را تکان نده. گوش کن! تمام داستان را به او می گویم. همه چیز را برایش شرح می دهم... از سی تا پیاز به او می گویم. به او می گویم که چقدر ناراحتی و چطور زجر می کشی!»
رنگ از سیمای آرکادی ایوانویچ پرید، به هر زحمتی که بود خودش را جمع و جور کرد وناگهان زد زیر خنده.
آرکادی گفت:« همه اش همین! واسیا، واسیا، از خودت خجالت نمی کشی؟ ها؟ حالا به من گوش کن. می دانم اذیتت کرده ام. اما می بینی تو را درک می کنم. می دانم حسابی کار می کنی. خدایا، می دانی درست پنج سال است که با هم زیر یک سقف زندگانی می کنیم. تو مهربانی و نجیب. اما سست اراده ای! می دانی حتی لزاوتامیخایلونا هم یک چیزهایی فهمیده و تازه از اینها گذشته، رویایی هم که هستی و می دانی که این هم، چیز چندان خوبی نیست. حتی الامکان سعی کن از عالم رویا و خیال بیرون بیایی. می دانم، تو چه چیز می خواهی، فی المثل تو دوست داری یولین ماستاگویچ از خوشی و شادی بشکن و بزند و به تو هم که قرار است ازدواج کنی، یک فرصتی بدهد. حالا، صبر کن، صبرکن، سگرمه هایت را در هم نکش! تو به خاطر یولین ماستاگویچ داری، برای من قیافه می گیری! خب دیگر کاری به کار او ندارم! اما همان قدری که تو برای او احترام قایلی، من هم به او احترام می گذارم. می دانی، هر کار هم که بکنی، نمی توانی مرا از فکر این مهم باز داری. تو دوست داری، حالا که ازدواج می کنی، آدم غمگین و افسرده ای در جهان نباشد. دوست عزیز، باید اعتراف کنی که مرا موقعی دوست می داری که به یکباره، با صد هزار منات پول پا به اندرون بگذارم. آن موقع حتی دشمنان جانی خود را هم دوست تلقی خواهی کرد. آن وقت دیگر مهم نیست آنها چه جانوری باشند به یکباره ههم چیز را فراموش می کنی و آشتی. حتی از شادمانی در وسط خیابان همدیگر را در آغوش می کشی و شاید دعوتش کنی، بیاید به آپارتمانت. اینها همه، عین واقعیت است. خیلی وقت است که این چیزها برایم ثابت شده. چونکه خوشبختی، دوست داری همه کاملاً خوشبخت باشند. صرفاً خوشبخت بودن را دردناک و مشقت بار می دانی و به خاطر این، داری خودت را به آب و آتش می زنی تا این سعادتمندی، پرارج باشد. و شاید برای راحتی وجدان خویش، بعضی رفتارهای دلیرانه را هم دستاویز قرار دهی، خلاصه، من آمادگی تو را، برای زجر دادن خود درک می کنم، زیرا در چنین مواردی، عشق وهوشیاری خودت را نشان داده ای... خب شاید انعامی گرفته ای و ندانسته بی مبالاتی کرده ای و برباد داده ای و از فکر این بی مبالاتی، احساس ناراحتی می کنی و گمان می کنی وقتی یولین ماستاگویچ ببیند، از عهده کارهای محوله بر نیامده ای، اخم می کند و حتی از کوره در می رود و در چنین لحظه ای جرأت نمی کنی به ولی نعمت و ارباب خود نزدیک شوی. و این فکر دلت را به درد می آورد. هنگامیکه دلت لبالب از شور و شعف است نمی دانی چطوری و یا به چه کسی انعامت را خرج کنی. مگر نه؟»
درادای کلمات آخری، لحن صدای آرکادی ایوانویچ لرزید و خاموش شد و نفسی از ته دل کشید.
واسیا مغرورانه به دوستش نگاه می کرد، خنده ای ملایم بر لبانش نقش بست و حقیقتاً فروغ امیدوار کننده ای در سیمایش درخشید.
آرکادی دل و جرأت بیشتری پیدا کرد و بار دیگر رشته کلام را به دست گرفت:« خب، پس به من گوش کن، نمی خواهم، یولین ماستاگویچ به تو بی مهری کند، پسر عزیزم، مگر نه؟ والله این مرگ نیست که علاج نداشته باشد.»
آرکادی برخاست و سخنش را پی گرفت:« اگر کار از این جا لنگ است، پس من... من خودم را فدای تو می کنم. فردا نزد یولین ماستاگویچ می روم. واسیا با من یک و دو نکن. تو از پوچی و بی هوّیتی داری مرتکب جنایت می شوی، اما یولین ماستاگویچ خون گرم و بخشنده است، راستی واسیا او که مثل تو نیست. او به همه حرفهای ما گوش خواهد کرد و ما را از این گرفتاری نجات خواهد داد. حالا، مطمئن شدی؟»
واسیا با چشمانی گریان، دست آرکادی را در میان دستهایش گرفت و گفت:« نگران نباش آرکادی نگران نباش. دیگر مساله ای نیست. من کار محوله را تمام نکرده ام. آسمان که به زمین نیامده؟ تمامش نکرده ام و این کل ماجراست. نمی خواهد تو بروی. خودم رک و پوست کنده، همه جیز را می گویم. خودم سری به او می زنم. دیگر در عالم رویا و خیال نیستم. کاملاً جمع و جور هستم. اما خواهش می کنم تو نرو... گوش کن...»
آرکادی ایوانویچ شادان داد زد:« واسیا، دوست عزیزم من فقط داشتم، حرفهای دلت را می زدم. شادم از اینکه به خود آمدی. بهتر از این نمی شود. اما مهم نیست، هرچه باداباد. هیچ مهم نیست، به یاد داشته باش که من همیشه همراه تو هستم. به گمانم از این دلگیری که من چیزی به ماستاگویچ بگویم، نه، نمی گویم. چیزی به او نمی گویم. تو خودت همه چیز را به او می گویی. خب پس فردا می روی... یا اصلاً نه خیر نمی روی، تو در خانه می مانی و می نویسی. می فهمی؟! من می روم، یک سر و گوشی آب می دهم، ببینم که این چه مأموریتی بوده، منظورم کاری ضروری بوده یا نه! یا ببینم، تمام کردنش، ضروری بوده یا نه و قصور در آن چه عواقبی به دنبال خواهد داشت، و فی الفور به سراغ تو می آیم. می فهمی؟ ان شاء الله روزنه ای وجود دارد. الان فرض کن، این مأموریت چندان هم ضروری نباشد. می دانی؟ می توانیم موفق باشیم. شاید یولین ماستا گویچ چیزی نگوید و بعد، از این وضع اسفناک نجات یابی.»
واسیا با شک و تردید سرش را تکان داد، اما نگاه نوازشگر را هرگز از چهره دوستش برنداشت و با لحن خفه ای گفت:« بس کن! بس کن! خیلی احساس ضعف می کنم. خیلی خسته ام، نمی خواهم، درباره آن فکر کنم. بیا، بگذار، درباره چیزهای دیگری حرف بزنیم. گمان نمی کنم که الان بتوانم بیشتر از این بنویسم، فقط یک یا دو صفحه را تمام می کنم، تا حسابی استراحتی بکنم. در دلم می گویم... خیلی وقت است. دلم می خواست از تو بپرسم، که چرا مرا بهتر از این نشناختی؟!»
قطرات اشک از چشمان واسیا به دست آرکادی فرو غلتید.
- واسیا اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز چنین سئوالی نمی کردی! می کردی؟
- نه خیر، آرکادی! نمی دانم. زیرا نمی دانم آفتاب از کدام طرف درآمده که تو یکهو دوست من شده ای. آه آرکادی دوستی و محبت تو بیشتر از هرچیز مرا زجر کش می کند! می دانی، وقتی که زدم زیر گریه، علی الخصوص موقعیکه در رختخواب بودم از فکر تو دلم به هم می پیچید؟
- وقتی به خواب می روم، همیشه در فکر تو هستم آخر زیرا... خوب تو هم مرا دوست داشتی. راهی نبود که بتوانم احساساتم را بیان کنم. راهی نبود، از تو تشکر کنم.
آرکادی به یاد حادثه روز قبل افتاد و گفت:« می فهمی! تو شبیه چی هستی؟! واسیا می فهمی! نگاهی به خودت بکن، ببین چطور آشفته و پریشانی.»
دل واسیا خونین بود.
- آرکادی، بیا، می خواهی، خیت نکنم. هرچند که در زندگانیم، هرگز اینطور شاد و آرام نبوده ام. می دانی؟... گوش کن، می خواهم سفره دلم را پیش تو باز کنم. اما مرتب می ترسم که تو مضطرب بشوی. می ترسم... تو زود از کوره در می روی، به سر من داد بزنی و این کار تو مرا می ترساند... نگاه کن چطوری دارم می لرزم. نمی دانم چرا؟ الان حرف دلم را می زنم. ظاهراً تا به حال تو را نشناخته ام، نه! و تنها دیروز به خودم آمدم و همه را شناختم. آرکادی از هیچ کس قدردانی نمی کردم و دلم مثل سنگ بود. نگاه کن، چه بلایی به سرم آمد. من هرگز به کسی در جهان مهربانی نکرده ام. ابداً، برای هیچ کس. راستش از عهده انجام چنین کاری عاجز بودم. قیافه خوشایندی ندارم. تا به حال همه با نوعی ترحّم به من نگاه کرده اند. قبلاً پنداری آنها را نمی دیدم، صرفاً خاموش می ماندم، همه اش همین!
- واسیا، نه اینطورها هم نیست.
در حالی که چشمان واسیا پر از اشک شده بود و به سختی می توانست حرف بزند:« آرکاشا همینطور است! همینطور است؟ من هنوز... پریروز درباره یولین ماستاگویچ به تو گفتم، می دانی که او چه آدم با انضباطی است. ماستاگویچ خیلی خطا و اشتباه در کارهای تو دیده، با اینهمه دیروز با من با گشاده رویی رفتار می کرد. دیروز مهربان بودنش را، همان چیزی را که پیش از این عمداً از هر کسی پنهان می کرد، آشکار ساخت.»
- واسیا، فکرت با من است. این نشان می دهد که تو سزاوار خوشبختی و سعادت هستی، آه آرکاشا، چقدر خودم را به آب و آتش زدم تا جوری قال قضیه را بکنم،! نه می دانم، خوشبختی ام را تباه می کنم، پنداری سدی در برابر دیدگانم است.
آرکادی مقدار زیادی از کاغذهای مانده که روی میز قرار داشتند به دست واسیا داد. واسیا نیم نگاهی به آرکادی انداخت و گفت:« آنها دیگر مهم نیستند، صرفاً مقداری کاغذ هستند... آت و آشغال و خرت و پرتند! معضل حل شده است. من... آرکاشا، امروز در آنجا بودم، در کوی محبوبم... می دانی پا به خانه نگذاشتم. احساس یأس به من دست داد! مدتی پشت در سر پا ایستادم و گوش فرا دادم. لزانکا داشت پیانو می نواخت.»
واسیا لحن صدایش را پایین آورد و گفت:« می فهمی، آرکادی، جرأت نکردم، توی خانه بروم.»
- واسیا می گویم، مگر چی شده؟ چرا آنطوری به من نگاه می کنی؟
- مگر چطوری نگاه می کنم؟ چیزیم نیست! یک کمی احساس ضعف می کنم. آخر تمامی شب را چشم روی چشم نگذاشته ام. پاهایم هنوز دارد می لزرد. حالا همه چیز در جلو چشمم دارد، تیره و تار می شود. اینجا... »
واسیا دستش را روی قلب خود فشار داد و افتاد. وقتی که دوباره به هوش آمد، آرکادی بالای سرش ایستاده بود. آرکادی او را بلند کرد. سعی کرد، وادارش کند تا به رختخوابش برود. اما واسیا صراحتاً رد کرد و فریاد زد و صورتش را برگرداند. می خواست، بار دیگر بنویسد. مصمم بود تا دو صفحه دیگر را تمام کند، آرکادی ترسید، واسیا از کوره در برود. خلاصه، گذاشت که به کارش ادامه دهد.
واسیا وقتی که در صندلی می نشست گفت:« می فهمی؟ می فهمی؟ فکری کرده ام. هنوز امیدی هست.»
واسیا پوزخندی به آرکادی زد، سیمای رنگ باخته اش، ظاهراً با نوری از امید برافروخته شد.
- گوش کن، پس فردا همه اینها از یک جا به ماستاگویچ نمی دهم. درباره باقی مانده رونوشتها، دروغی سرهم بندی می کنم. به او می گویم که آتش گرفته یا توی آب افتاده، گم کرده ام... یا اینکه تمام نکرده ام، می دانی چرا؟ از سیر تا پیاز برایش شرح می دهم. می گویم که چطور نتوانستم... درباره عشقم به او می گویم. آخر هرچند باشد، او خود در اندک زمانی پیش ازدواج کرده، درک می کند. مثل روز روشن است. او اشکهایم را می بیند. اشکهایم او را منقلب می کند.
- بله، البته، به سویش برو، برو، جریان را بگو... ابداً نیازی به گریه کردن نیست! برای چه! واقعاً واسیا، مرا کاملاً ترسانیده ای.
- البته می روم. البته می روم. حالا آرکاشا، بگذار بنویسم. بگذار بنویسم. کار را خرابتر نمی کنم. دست از سرم بردار و بگذار بنویسم.
آرکادی خودش را روی رختخواب انداخت، هنوز نمی توانست به واسیا اطمینان کند. نسبت به او دو دل بود. واسیا مجبور نبود که چیزی انجام دهد. اما رفتن و طلب عفو کردن، دیگر چه معنی داشت؟ چطوری؟ کار از اینجا لنگ نبود که واسیا در وظیفه اش کوتاهی کرده، واسیا نسبت به خود احساس گناه می کرد. حس می کرد که از ستاره های خوشبختی خویش سپاسگزار نبوده است. خوشبختی مایه آزار و اذیتش شده بود و خودش را سزاوار خوشبختی نمی دانست. زیرا بهایی برای آن نپرداخته بود و به همین سبب، هنوز از هیجان، پریروز بهبود سزاوار نیافته بود. آرکادی ایوانویچ در دل گفت:« پرواضح است که باید او را نجات داد. باید با خودش آشتی داد. او دارد، نماز وحشت خودش را می خواند.»
آرکادی در فر غوطه ور شد و در آخر، تصمیم نهایی خود را گرفت که سپیده دم به نزد یولین ماستاگویچ رفته و همه چیز برای او بگوید.
واسیا نشسته بود ومی نوشت. آرکادی ایوانویچ برهنه دراز کشیده بود که و به عواقب کار می اندیشید، وقتی که چشم باز کرد، سپیده زده بود. چشمش به واسیا افتاد که داشت می نوشت. داد زد:« آه! به جهنم، باز هم، دوباره...»
آرکادی به سویش دوید و محکم بازوانش را گرفت و هرچه در توان داشت، او را بلند کرد و در بسترش انداخت. واسیا خندید. چشمانش از ضعف و سستی بسته شد. به سختی می توانست حرف بزند.
واسیا گفت:« می خواستم، بخوابم، آرکادی می دانی، یک فکری به سرم زده، تمامش می کنم. من خود عجله کرده ام. ولی نتوانستم بیشتر از این بیدار بمانم. ساعت هشت بیدارم کن.»
سخنان واسیا ته کشید و خواب عمیقی فرو رفت، مافارا با یک سینی پر از چای، پا به درون اتاق گذاشت. آرکادی ایوانویچ یواشکی گفت:« مافارا، واسیا می خواست تا یک ساعت دیگر بیدارش کنیم. به حرفش گوش نده، بگذار ده ساعت هم بخوابد، می فهمی؟
- می فهمم آقا، می فهمم.
- شام درست نکن! با آتش هیزم سروصدا راه نیانداز! سروصدایی ایجاد نکن که دردسر ایجاد می کند! اگر واسیا از من پرسید، بگو که به اداره رفته ام، می فهمی؟
- آقا می فهمم، چشم. اجازه بدهید، شکم گرسنه نخوابد. این دیگر چه جوربرنامه ای است؟ دوست دارم سرورانم خوب بخوابند و من از سرورانم خوب مواظبت کنم. پریروز که فنجان شکست، شما سخت به من سرکوفت زدید. تقصیر من نبود آقا، گربه فنجان را شکست. نمی دانم، گربه آن را چطوری شکست؟! می گویم شما گربه را زده بودید؟!
- خفه شو، خفه شو.
آرکادی ایوانویچ در مطبخ را به مافارا نشان داد. کلید در را از او خواست و در را قفل کرد. پس از آن روانه اداره شد. در بین راه، پیش خود نقشه می کشید که چگونه با یولین ماستاگویچ ملاقات کند. به این فکر بود که نکند، این ملاقات نوعی گستاخی تلقی شود. وقتی که به اداره رسید، احساس ترس و دلهره کرد، پرسید که عالیجناب تشریف دارند؟ گفتند که نیست و قرار نیست امروز بیاید.
آرکادی ایوانویچ می خواست، فی الفور برود و در جایش بنشیند. اما شانس بزرگی به او رو آورده بود. اگر یولین ماستاگویچ به اداره نیامده پس باید در خانه گرفتار باشد.
آرکادی ایوانویچ در اداره ماند. زمان به کندی سپری می شد. سعی کرد سرو گوشی آب دهد و درباره کاری که به شومکوف واگذار شده بود، اطلاعاتی بدست آورد. اما هیچ کس، درباره آن چیزی نمی دانست. همه اش می گفتند که یولین ماستاگویچ او را به نمایندگی مخصوص خود انتخاب کرده است. اما فی الواقع هر کس هرچیزی که به زبانشان می آمد می گفت. سرانجام ساعت سه نواخته شد و آرکادی ایوانویچ داشت شتابان به سوی خانه بر می گشت که یکی از کارمندان، آرکادی را درسالن نگه داشت و به او گفت:« کمی از دوازده گذشته بود که واسیلی پترویچ شومکوف به اینجا آمد و از تو می پرسید و از اینکه یولین پترویچ آمده است یا نه.» آرکادی ایوانویچ با شنیدن این حرفها به کالسکه ای سوار شد و با پریشانی و آشفتگی به سوی آپارتمان رفت.
شومکوف درخانه بود و در اتاق بابی تابی بیش از حدی قدم می زد. چشمش که به آرکادی ایوانویچ افتاد سعی کرد خودش را جمع و جور کند و آرام بگیرد. شتاب کرد تا هیجانش را فرو نشاند. آرام آرام نشست تا کارش را انجام دهد. ظاهراً می خواست از سؤالات دوستش طفره رود. از دست آنها رنجیده بود و به اجبار می خواست خودش تصمیم بگیرد. زیرا نمی توانست به دوستی آنها زیاد تکیه کند. ادا و اطوار او، آرکادی را مات و مبهوت ساخت. درد دلش تازه شد. روی رختخوابش نشست و شانسی کتابی را باز کرد. یک لحظه هم چشم از دوست بیچاره اش ورنمی داشت. معذالک واسیا لجوجانه ساکت مانده بود و به نوشتن ادامه می داد و به بالای سرش نگاه نمی کرد. این کار ساعتها به طول انجامید و دلتنگی آکادی در سیمایش نمایان شد.
سرانجام، نزدیکیهای ساعت ده، واسیا سرش را بلند کرد، کسل بود و مثل سنگ به آرکادی چشم دوخت. آرکادی تکان نخورد. دو یا سه دقیقه همینطور گذشت. بی حرکت ماند، دیگر آرکادی جانش به لب رسیده بود. داد زد:« واسیا».
واسیا جوابی نداد.
شتابان از رختخوابش برخاست. بار دیگر داد زد:« واسیا، چطور هستی؟»
پس از آن به سویش دوید و داد زد:« چیه؟»
واسیا سرش را بلند کرد و باز کسل بود. مثل سنگ به او نگاهی انداخت.
آرکادی از ترس سرش را تکانی داد و در دل گفت:« پاک قاطی کرده است.»
آرکادی کوزه آب را برداشت و بالای سر واسیا ایستاد و کمی آب روی سرش ریخت. شقیقه هایش را خیس کرد و با دستانش مالید. واسیا به هوش آمد.
اشک از دیدگان آرکادی سرازیر شد. داد زد:« واسیا! واسیا! به زندگانی خود آتش نزن! به هوش بیا! به هوش بیا!»
آرکادی نتوانست سخنش را پی بگیرد و فقط به بازوان واسیا چسبید.
فکر و خیالات دردناکی به ذهن واسیا هجوم آورد. پیشانیش را مالید به سرش چنگ زد، پنداری سرش داشت می ترکید.
سرانجام واسیا لب به سخن گشود:« نمی دانم، چه مرگم است؟! گمان می کنم زیاد به خودم فشار آورده ام، آه، خوب، بیا، آرکادی.»
واسیا نگاهی غمناک و خسته به آرکادی انداخت و تکرار کرد:« آرکادی بیا. الم شنگه راه نینداز، آیا چیزی برای نگرانی وجود دارد؟ بیا!»
آرکادی با دلی شکسته فریاد زد:« واسیا تو داری به من دلداری می دهی!»
بعد آرکادی گفت:« واسیا دراز بکش، سعی کن، یک کمی بخوابی. آخر، بی سبب خودت را زجر می دهی، عزیزم پس از استراحت بار دیگر کار را از سر می گیری.»
واسیا رشته کلام را بدست گرفت وگفت:« البته، البته، هرطور که بخواهی، دراز می کشم خب، می بینی، داشتم تمام می کردم؟ اما حالا تغییر عقیده داده ام، بله...
آرکادی، واسیا را به سوی رختخواب کشاند و با لحن بسیار جدی گفت:« گوش کن واسیا، این معضل را برای همیشه حل کرده ام، حالا به من بگو که در ذهن مبارک تو چه می گذرد؟!»
واسیا دست لرزانش را تکانی داد و صورتش را برگرداند.
- واسیا بیا اینجا، بیا، باید به من بگویی، نمی خواهم، قاتل تو باشم. دیگر نمی توانم زیاد ساکت بمانم. می دانم، اگر به من نگویی نمی توانی بخوابی.
واسیا تمجمج کنان گفت:« هرطور که تو دوست داری، هرطور که تو دوست داری.»
آرکادی ایوانویچ دردل گفت:« واسیا دارد خیال بافی می کند.»
بار دیگر به واسیا گفت:« پند مرا قبول کن، به خاطر داشته باش، چه چیزی به تو می گویم. فردا تو را از این منجلاب نجات می دهم. فردا سرنوشت تو را عوض خواهم کرد! آه؟ چه می گویم. سرنوشت! واسیا تو مرا زهر ترک کرده ای، حرفهای تو ورد زبان من هم شده است. حقیقتاً سرنوشت. کاملاً یاوه و چیز آت آشغالی است! تو نمی خواهی، سایه یولین پترویچ از سرت کم بشود یا دوست داری تحت تأثیر تو باشد. بالاخره دار و ندار این است که هست و تو او را از دست نخواهی داد. خواهی دید، من... من...
آرکادی ایوانویچ یک ریز حرف می زد. مع الوصف واسیا به میان سخنانش دوید، از رختخوابش برخاست و آرکادی را در آغوش گرفت و او را بوسید.
سپس با سستی گفت« دیگر بس کن، نگو بیشتر از این نگو.»
و بار دیگر چهره اش را به سوی دیوار برگرداند.
آرکادی در دل گفت:« آه، خدایا، آه، خدایا، این دیگر چیست؟ کاملاً خودش را باخته. می خواهد چه کار کند؟ خودکشی می کند!»
آرکادی ناامیدانه به وی نگاه کرد.
آرکادی باز در دل گفت:«اگر او ناخوش بر بستر بیافتد یحتمل بر حل معضل کمک می کند. ناخوشی باعث خواهد شد که دلواپسی از بین برود. و بعد از آن، مشکل به خوبی و خوشی حل و فصل شده تلقی می شود. آه دارم چرت و پرت می گویم، ای خدای خوب به تو پناه می برم.»
ظاهراً واسیا به خواب خوش فرو رفته بود.
آرکادی نفس راحتی کشید و با خود گفت:« خوب شد خوابید.»
آرکادی تصمیم گرفت که تمام شب را با واسیا بیدار بماند. واسیا خسته و کوفته بود. از جایش برخاست و برگشت، دیوانه وش به خود تکانی داد و لحظه ای چشمش را باز کرد. سرانجام خستگی و کوفتکی قدرت را از واسیا سلب کرد. چنین می نمود که اگر پلک هایش را ببندد، زود به خواب می رود. ساعت دو بامداد بود. آرکادی ایوانویچ درصندلی ولو شده و بازوانش را به میز تکیه داده بود و چرت می زد.
خواب برای آرکادی خوب بود و عجیب این که در عالم رویا دید که او اصلاً نخوابیده است. و در حقیقت واسیا قبل از او روی رختخواب لمیده است. اما چه عجیب و غریب! آرکادی گمان می کرد، واسیا خودش را الکی به خواب زده و دراد سر او شیره می مالد. اتفاقاً آرکادی بیدار شد. با چشمان نیمه باز نگاهی به او انداخت و این نگاه را به سوی میز گرداند. دردی جانکاه به دل آرکادی نفوذ کرد. واسیا داشت، چیزی را در پشتش قایم می کرد. آرکادی وقتی که دید به او اعتماد نمی کند، دلشکسته و غمگین و پریشان شد. سعی کرد او را صدا بزند. به بازوانش چسبید و او را به سوی تختخواب برگرداند. اما واسیا فریاد زد که این جسد اوست که به سوی بسترش بر می گردد. قطرات سرد عرق در پیشانی آرکادی جمع شد. چشمانش را باز کرد و چرتش کاملاً پاره شد.
واسیا پشت میز نشسته و داشت می نوشت. آرکادی آنچه می دید، نمی توانست باور کند. از رختخواب نگاهی به او انداخت. از واسیا خبری نبود. آرکادی با دلهره و نگرانی سرپا ایستاد. هنوز تحت تأثیر رویایش بود. واسیا جنب نمی خورد و به نوشتن ادامه می داد. آرکادی با نهایت ترس و لرز، بیکباره متوجه شد که در قلم واسیا جوهر نیست. واسیا داشت در روی کاغذ به سرعت می نوشت. صفحاتی را که برمی گرداند، کاملاً سفید بودند. شتابان سعی می کرد، روی صفحات را بپوشاند، پنداری کارش را تمام و کمال با موفقیت انجام داده است. آرکادی ایوانویچ دردل گفت:« نه خیر، او افلیج نیست، فقط بدنش می لرزد.»
آرکادی دست بر شانه های واسیا گذاشت و داد زد:«واسیا، واسیا، با من حرف بزند.»
اما واسیا خاموش ماند و با قلم بی جوهر به نوشتن ادامه داد.
واسیا بدون اینکه نگاهی به آرکادی بکند، زیرلب گفت:« بالاخره دارم، تند می نویسم.»
آرکادی دست واسیا را گرفت و قلم از دستش فرو افتاد. واسیا ناله ای کرد، دستش را پایین انداخت وزیر چشمی نگاهی به آرکادی کرد، بعد با حرکت کسل کننده ای که نشان دهنده رنجش او بود، سگرمه هایش را درهم کشید، پنداری می خواست، چیز سنگینی همچون سرب را فشار دهد تا از پیشانیش به درون بدنش فرو افتد و بعد افسرده و آرام سر در گریبان فرو برد.
آرکادی ایوانویچ نا امیدانه فریاد زد:« واسیا! واسیا! واسیا!»
قبل از اینکه واسیا نگاهی کند، لحظه ای درنگ کرد. چشمان بزرگ و آبیش از اشک پر بود و رنگش پریده، رنگ رخساره خبر از سر درون می داد و چیزی را تمجمج کنان می گفت. آرکادی به سویش خم شد و گفت:« چی؟ تو چی گفتی؟»
واسیا تمجمج کنان گفت:« چه چیز انجام داده ام؟ برای سزاوار بودن این عشق چه انجام داده ام؟ برای شایستگی آن چه کاری کرده ام؟»
آرکادی در حالی که هر دو دستش را ناامیدانه به هم می فشرد گفت:« واسیا، با من حرف بزن! واسیا چه چیز تو را هراسناک می کند؟ واسیا این دیگر چیست؟»
واسیا مستقیماً چشم به چشم آرکادی دوخته بود. واسیا گفت:« چرا مرا به نظمیه می فرستند؟ برای چه؟ من چه دسته گلی به آب داده ام؟»
از ترس مو بر تن آرکادی سیخ شد. از تعجب داشت شاخ در می آورد. کاملاً چهره اش درهم رفته بود. سیمای رنگ باخته و لبان سفید شده اش، می لرزید. با خود می گفت:« چیزی نیست. آن هم می گذرد.» شتابان لباس بر تن کرد. می خواست برود و طبیبی بیاورد. ناگهان واسیا او را صدا زد. آرکادی فی الفور برگشت و خود را هم چون مادری که بچه اش را از او گرفته باشند به واسیا رساند و ایستاد.
- آرکادی، آرکادی، به هیچ کس نگو، گوش کن، این بدبختی خودم است، بگذار بدبختی خودم را تحمل کنم.
- واسیا چرا اینطوری؟ به خودت مسلط باش، فکر کن داری چه می گویی؟
واسیا آهی کشید و قطرات اشک آرام آرام از گونه هایش فرو غلتید. با لحن و صدای دل آزاری زیر لب غرید:« اما چرا باید لزانکا را بکشند؟ برای چی؟ آیا او مقصر است؟ من مرتکب جنایت شده ام، من جنایتکارم!...»
واسیا لحظه ای خاموش ماند. سر دردمندش را تکان داد و تمجمج کنان گفت:« خداحافظ! محبوب من! محبوب من خداحافظ!»
لرزه بر اندام آرکادی افتاد. شتابان بیرون رفت تا طبیبی بیاورد واسیا با حرکت ناگهانی آرکادی، بلند شد و داد زد:« برگرد بیا، موعد مقرر رسیده است. بیا برویم، دوست عزیز، بیا برویم. من حاضرم، مرا به آنجا می رسانی؟!»
واسیا از آرکادی جدا شد و نگاه کینه توزانه و ماتم زده ای به او انداخت.
آرکادی ایونویچ در حالی که می خواست، نگاهش به واسیا نیفتد، داد زد:« واسیا، ترا به خدا مرا تعقیب نکن، منتظرم باش، زود بر می گردم.»
کلاهش را قاپید و با عجله به سوی مطب رفت. واسیا مثل بچه ای نشست. سربه زیر و آرام بود و فقط چشمانش ناامیدانه می درخشیدند. درخششی که حکایت از تصمیمی می کرد. آرکادی ناگهان به یاد چاقوی باز افتاد که روی میز مانده بود و برگشت، چاقو را در جایی مخفی کرد و برای آخرین بار به دوست بیچاره اش نگاهی کرد و از آپارتمان دوید بیرون. ساعت هفت قبلاً نواخته شده بود. آفتاب سحری، خیلی وقت بود که به درون اتاق تاریک می تابید. آرکادی نمی توانست طبیبی بیابد. در آن حوالی یک ساعت تمام دوید و به تمامی اطبائی که آرکادی آدرسشان را از سرایدار گرفته بود، سری زد. و از او پرسید:« دکتر کشیک در مطب است یا نه؟»
همه اطباء قبلاً آنجا را ترک کرده و به دنبال انجام کارهای شخصی خود رفته بودند. تنها طبیبی که یافت، طبیبی بود که در آن ساعت فقط بیماران خصوصیش را معاینه می کرد. اما وقتی که پیشخدمت، نام نی فی دویچ را با جزئیات مفصلی اعلام کرد. طبیب ابتداء از او سؤالهایی کرد و پرسید که چه کسی او را فرستاده؟ چه کسی و چرا؟ و گلایه اش چیست؟ و آخر سر دکتر گفت که نمی تواند او را معاینه کند چون بیش از حد سرش شلوغ است و نمی تواند برای معاینه بیرون برود و ناخوشهایی مثل او باید به بیمارستان مراجعه کنند.
آرکادی اندوهناک شده بود و مات و مبهوت. هرگز انتظار نداشت که اینگونه تلاشش بی نتیجه شود. همه چیز، همه اطباء را به حال خودشان رها کرد و شتابان به خانه برگشت در حالی که دل نگران واسیا شده بود. در را باز کرد و به طرف آپارتمان دوید. مافارا بدون هیچ گونه نگرانی داشت، کف اتاقها را جارو می کرد. پس از هیزم ها را شکست و برای سوزاندن در بخاری، آماده کرد. آرکادی شتابان وارد اتاق شد. از واسیا خبری نبود. واسیا رفته بود. «کجا؟ همکار بیچاره من کجا رفته؟» آرکادی سردرگم بود. از ترس خون در بدنش منجمد شده بود« خدایا خودت مواظبش باش.»
نی فی دویچ! شتابان به سوی کولومنا رفت. خدا می داند در آن لحظه ها چه ها که به فکرش خطور نکرد. گمان می کرد واسیا ممکن است آنجا باشد.
وقتی به کولومنا رسید، ساعت ده نواخته می شد. آنها از دیدن وی انگشت به دهان شدند. اما آنها اصلاً چیزی نمی دانستند. افسرده و پریشان پیش آنها ماند و از آنها پرسید که واسیا کجاست؟ پای خانم پیر سر خورد. لزانکا در مبل فرو رفت و رنگ از رخش پرید. لزانکا آشفته و پریشان بود و از او می خواست ماوقع را بگوید؟ مگر چیزی برای گفتن بود؟ آرکادی ایوانویچ با داستانی که در آن لحظه بحرانی سرهم بندی کرده بود، چیزهایی به هم بافت که البته آنها باور نکردند. آرکادی شتابان بیرون رفت، در حالیکه غرق در غم و اندوه بود. شتاب می کرد تا به موقع به اداره اش برسد. و از سیر تا پیاز را برای آنها تعریف کند. به هر زحمتی که بود، گامهای بلند بر می داشت. به ذهنش خطور کرد که شاید واسیا نزد یولین ماستاگویچ باشد. به احتمال قوی درست فکر می کرد. این مهم را قبل از سر زدن به آرتیموف از ذهنش گذرانده بود. وقتی کهاز مقابل عمارت ولی نعمت اش عبور می کرد به کالسکه ران دستور توفق داد. مصمم بود سر و گوشی آب بدهد و ببیند که چیزی در اداره اتفاق افتاده یا نه؟ و بعد اگر واسیا آنجا نبود خودش را به رئیس معرفی کند. حداقلش گزارشی درباره واسیا می گرفت. به هر حال یک کسی باید گزارشی می داد.
,
رنگ از سیمای آرکادی ایوانویچ پرید، به هر زحمتی که بود خودش را جمع و جور کرد وناگهان زد زیر خنده.
آرکادی گفت:« همه اش همین! واسیا، واسیا، از خودت خجالت نمی کشی؟ ها؟ حالا به من گوش کن. می دانم اذیتت کرده ام. اما می بینی تو را درک می کنم. می دانم حسابی کار می کنی. خدایا، می دانی درست پنج سال است که با هم زیر یک سقف زندگانی می کنیم. تو مهربانی و نجیب. اما سست اراده ای! می دانی حتی لزاوتامیخایلونا هم یک چیزهایی فهمیده و تازه از اینها گذشته، رویایی هم که هستی و می دانی که این هم، چیز چندان خوبی نیست. حتی الامکان سعی کن از عالم رویا و خیال بیرون بیایی. می دانم، تو چه چیز می خواهی، فی المثل تو دوست داری یولین ماستاگویچ از خوشی و شادی بشکن و بزند و به تو هم که قرار است ازدواج کنی، یک فرصتی بدهد. حالا، صبر کن، صبرکن، سگرمه هایت را در هم نکش! تو به خاطر یولین ماستاگویچ داری، برای من قیافه می گیری! خب دیگر کاری به کار او ندارم! اما همان قدری که تو برای او احترام قایلی، من هم به او احترام می گذارم. می دانی، هر کار هم که بکنی، نمی توانی مرا از فکر این مهم باز داری. تو دوست داری، حالا که ازدواج می کنی، آدم غمگین و افسرده ای در جهان نباشد. دوست عزیز، باید اعتراف کنی که مرا موقعی دوست می داری که به یکباره، با صد هزار منات پول پا به اندرون بگذارم. آن موقع حتی دشمنان جانی خود را هم دوست تلقی خواهی کرد. آن وقت دیگر مهم نیست آنها چه جانوری باشند به یکباره ههم چیز را فراموش می کنی و آشتی. حتی از شادمانی در وسط خیابان همدیگر را در آغوش می کشی و شاید دعوتش کنی، بیاید به آپارتمانت. اینها همه، عین واقعیت است. خیلی وقت است که این چیزها برایم ثابت شده. چونکه خوشبختی، دوست داری همه کاملاً خوشبخت باشند. صرفاً خوشبخت بودن را دردناک و مشقت بار می دانی و به خاطر این، داری خودت را به آب و آتش می زنی تا این سعادتمندی، پرارج باشد. و شاید برای راحتی وجدان خویش، بعضی رفتارهای دلیرانه را هم دستاویز قرار دهی، خلاصه، من آمادگی تو را، برای زجر دادن خود درک می کنم، زیرا در چنین مواردی، عشق وهوشیاری خودت را نشان داده ای... خب شاید انعامی گرفته ای و ندانسته بی مبالاتی کرده ای و برباد داده ای و از فکر این بی مبالاتی، احساس ناراحتی می کنی و گمان می کنی وقتی یولین ماستاگویچ ببیند، از عهده کارهای محوله بر نیامده ای، اخم می کند و حتی از کوره در می رود و در چنین لحظه ای جرأت نمی کنی به ولی نعمت و ارباب خود نزدیک شوی. و این فکر دلت را به درد می آورد. هنگامیکه دلت لبالب از شور و شعف است نمی دانی چطوری و یا به چه کسی انعامت را خرج کنی. مگر نه؟»
درادای کلمات آخری، لحن صدای آرکادی ایوانویچ لرزید و خاموش شد و نفسی از ته دل کشید.
واسیا مغرورانه به دوستش نگاه می کرد، خنده ای ملایم بر لبانش نقش بست و حقیقتاً فروغ امیدوار کننده ای در سیمایش درخشید.
آرکادی دل و جرأت بیشتری پیدا کرد و بار دیگر رشته کلام را به دست گرفت:« خب، پس به من گوش کن، نمی خواهم، یولین ماستاگویچ به تو بی مهری کند، پسر عزیزم، مگر نه؟ والله این مرگ نیست که علاج نداشته باشد.»
آرکادی برخاست و سخنش را پی گرفت:« اگر کار از این جا لنگ است، پس من... من خودم را فدای تو می کنم. فردا نزد یولین ماستاگویچ می روم. واسیا با من یک و دو نکن. تو از پوچی و بی هوّیتی داری مرتکب جنایت می شوی، اما یولین ماستاگویچ خون گرم و بخشنده است، راستی واسیا او که مثل تو نیست. او به همه حرفهای ما گوش خواهد کرد و ما را از این گرفتاری نجات خواهد داد. حالا، مطمئن شدی؟»
واسیا با چشمانی گریان، دست آرکادی را در میان دستهایش گرفت و گفت:« نگران نباش آرکادی نگران نباش. دیگر مساله ای نیست. من کار محوله را تمام نکرده ام. آسمان که به زمین نیامده؟ تمامش نکرده ام و این کل ماجراست. نمی خواهد تو بروی. خودم رک و پوست کنده، همه جیز را می گویم. خودم سری به او می زنم. دیگر در عالم رویا و خیال نیستم. کاملاً جمع و جور هستم. اما خواهش می کنم تو نرو... گوش کن...»
آرکادی ایوانویچ شادان داد زد:« واسیا، دوست عزیزم من فقط داشتم، حرفهای دلت را می زدم. شادم از اینکه به خود آمدی. بهتر از این نمی شود. اما مهم نیست، هرچه باداباد. هیچ مهم نیست، به یاد داشته باش که من همیشه همراه تو هستم. به گمانم از این دلگیری که من چیزی به ماستاگویچ بگویم، نه، نمی گویم. چیزی به او نمی گویم. تو خودت همه چیز را به او می گویی. خب پس فردا می روی... یا اصلاً نه خیر نمی روی، تو در خانه می مانی و می نویسی. می فهمی؟! من می روم، یک سر و گوشی آب می دهم، ببینم که این چه مأموریتی بوده، منظورم کاری ضروری بوده یا نه! یا ببینم، تمام کردنش، ضروری بوده یا نه و قصور در آن چه عواقبی به دنبال خواهد داشت، و فی الفور به سراغ تو می آیم. می فهمی؟ ان شاء الله روزنه ای وجود دارد. الان فرض کن، این مأموریت چندان هم ضروری نباشد. می دانی؟ می توانیم موفق باشیم. شاید یولین ماستا گویچ چیزی نگوید و بعد، از این وضع اسفناک نجات یابی.»
واسیا با شک و تردید سرش را تکان داد، اما نگاه نوازشگر را هرگز از چهره دوستش برنداشت و با لحن خفه ای گفت:« بس کن! بس کن! خیلی احساس ضعف می کنم. خیلی خسته ام، نمی خواهم، درباره آن فکر کنم. بیا، بگذار، درباره چیزهای دیگری حرف بزنیم. گمان نمی کنم که الان بتوانم بیشتر از این بنویسم، فقط یک یا دو صفحه را تمام می کنم، تا حسابی استراحتی بکنم. در دلم می گویم... خیلی وقت است. دلم می خواست از تو بپرسم، که چرا مرا بهتر از این نشناختی؟!»
قطرات اشک از چشمان واسیا به دست آرکادی فرو غلتید.
- واسیا اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز چنین سئوالی نمی کردی! می کردی؟
- نه خیر، آرکادی! نمی دانم. زیرا نمی دانم آفتاب از کدام طرف درآمده که تو یکهو دوست من شده ای. آه آرکادی دوستی و محبت تو بیشتر از هرچیز مرا زجر کش می کند! می دانی، وقتی که زدم زیر گریه، علی الخصوص موقعیکه در رختخواب بودم از فکر تو دلم به هم می پیچید؟
- وقتی به خواب می روم، همیشه در فکر تو هستم آخر زیرا... خوب تو هم مرا دوست داشتی. راهی نبود که بتوانم احساساتم را بیان کنم. راهی نبود، از تو تشکر کنم.
آرکادی به یاد حادثه روز قبل افتاد و گفت:« می فهمی! تو شبیه چی هستی؟! واسیا می فهمی! نگاهی به خودت بکن، ببین چطور آشفته و پریشانی.»
دل واسیا خونین بود.
- آرکادی، بیا، می خواهی، خیت نکنم. هرچند که در زندگانیم، هرگز اینطور شاد و آرام نبوده ام. می دانی؟... گوش کن، می خواهم سفره دلم را پیش تو باز کنم. اما مرتب می ترسم که تو مضطرب بشوی. می ترسم... تو زود از کوره در می روی، به سر من داد بزنی و این کار تو مرا می ترساند... نگاه کن چطوری دارم می لرزم. نمی دانم چرا؟ الان حرف دلم را می زنم. ظاهراً تا به حال تو را نشناخته ام، نه! و تنها دیروز به خودم آمدم و همه را شناختم. آرکادی از هیچ کس قدردانی نمی کردم و دلم مثل سنگ بود. نگاه کن، چه بلایی به سرم آمد. من هرگز به کسی در جهان مهربانی نکرده ام. ابداً، برای هیچ کس. راستش از عهده انجام چنین کاری عاجز بودم. قیافه خوشایندی ندارم. تا به حال همه با نوعی ترحّم به من نگاه کرده اند. قبلاً پنداری آنها را نمی دیدم، صرفاً خاموش می ماندم، همه اش همین!
- واسیا، نه اینطورها هم نیست.
در حالی که چشمان واسیا پر از اشک شده بود و به سختی می توانست حرف بزند:« آرکاشا همینطور است! همینطور است؟ من هنوز... پریروز درباره یولین ماستاگویچ به تو گفتم، می دانی که او چه آدم با انضباطی است. ماستاگویچ خیلی خطا و اشتباه در کارهای تو دیده، با اینهمه دیروز با من با گشاده رویی رفتار می کرد. دیروز مهربان بودنش را، همان چیزی را که پیش از این عمداً از هر کسی پنهان می کرد، آشکار ساخت.»
- واسیا، فکرت با من است. این نشان می دهد که تو سزاوار خوشبختی و سعادت هستی، آه آرکاشا، چقدر خودم را به آب و آتش زدم تا جوری قال قضیه را بکنم،! نه می دانم، خوشبختی ام را تباه می کنم، پنداری سدی در برابر دیدگانم است.
آرکادی مقدار زیادی از کاغذهای مانده که روی میز قرار داشتند به دست واسیا داد. واسیا نیم نگاهی به آرکادی انداخت و گفت:« آنها دیگر مهم نیستند، صرفاً مقداری کاغذ هستند... آت و آشغال و خرت و پرتند! معضل حل شده است. من... آرکاشا، امروز در آنجا بودم، در کوی محبوبم... می دانی پا به خانه نگذاشتم. احساس یأس به من دست داد! مدتی پشت در سر پا ایستادم و گوش فرا دادم. لزانکا داشت پیانو می نواخت.»
واسیا لحن صدایش را پایین آورد و گفت:« می فهمی، آرکادی، جرأت نکردم، توی خانه بروم.»
- واسیا می گویم، مگر چی شده؟ چرا آنطوری به من نگاه می کنی؟
- مگر چطوری نگاه می کنم؟ چیزیم نیست! یک کمی احساس ضعف می کنم. آخر تمامی شب را چشم روی چشم نگذاشته ام. پاهایم هنوز دارد می لزرد. حالا همه چیز در جلو چشمم دارد، تیره و تار می شود. اینجا... »
واسیا دستش را روی قلب خود فشار داد و افتاد. وقتی که دوباره به هوش آمد، آرکادی بالای سرش ایستاده بود. آرکادی او را بلند کرد. سعی کرد، وادارش کند تا به رختخوابش برود. اما واسیا صراحتاً رد کرد و فریاد زد و صورتش را برگرداند. می خواست، بار دیگر بنویسد. مصمم بود تا دو صفحه دیگر را تمام کند، آرکادی ترسید، واسیا از کوره در برود. خلاصه، گذاشت که به کارش ادامه دهد.
واسیا وقتی که در صندلی می نشست گفت:« می فهمی؟ می فهمی؟ فکری کرده ام. هنوز امیدی هست.»
واسیا پوزخندی به آرکادی زد، سیمای رنگ باخته اش، ظاهراً با نوری از امید برافروخته شد.
- گوش کن، پس فردا همه اینها از یک جا به ماستاگویچ نمی دهم. درباره باقی مانده رونوشتها، دروغی سرهم بندی می کنم. به او می گویم که آتش گرفته یا توی آب افتاده، گم کرده ام... یا اینکه تمام نکرده ام، می دانی چرا؟ از سیر تا پیاز برایش شرح می دهم. می گویم که چطور نتوانستم... درباره عشقم به او می گویم. آخر هرچند باشد، او خود در اندک زمانی پیش ازدواج کرده، درک می کند. مثل روز روشن است. او اشکهایم را می بیند. اشکهایم او را منقلب می کند.
- بله، البته، به سویش برو، برو، جریان را بگو... ابداً نیازی به گریه کردن نیست! برای چه! واقعاً واسیا، مرا کاملاً ترسانیده ای.
- البته می روم. البته می روم. حالا آرکاشا، بگذار بنویسم. بگذار بنویسم. کار را خرابتر نمی کنم. دست از سرم بردار و بگذار بنویسم.
آرکادی خودش را روی رختخواب انداخت، هنوز نمی توانست به واسیا اطمینان کند. نسبت به او دو دل بود. واسیا مجبور نبود که چیزی انجام دهد. اما رفتن و طلب عفو کردن، دیگر چه معنی داشت؟ چطوری؟ کار از اینجا لنگ نبود که واسیا در وظیفه اش کوتاهی کرده، واسیا نسبت به خود احساس گناه می کرد. حس می کرد که از ستاره های خوشبختی خویش سپاسگزار نبوده است. خوشبختی مایه آزار و اذیتش شده بود و خودش را سزاوار خوشبختی نمی دانست. زیرا بهایی برای آن نپرداخته بود و به همین سبب، هنوز از هیجان، پریروز بهبود سزاوار نیافته بود. آرکادی ایوانویچ در دل گفت:« پرواضح است که باید او را نجات داد. باید با خودش آشتی داد. او دارد، نماز وحشت خودش را می خواند.»
آرکادی در فر غوطه ور شد و در آخر، تصمیم نهایی خود را گرفت که سپیده دم به نزد یولین ماستاگویچ رفته و همه چیز برای او بگوید.
واسیا نشسته بود ومی نوشت. آرکادی ایوانویچ برهنه دراز کشیده بود که و به عواقب کار می اندیشید، وقتی که چشم باز کرد، سپیده زده بود. چشمش به واسیا افتاد که داشت می نوشت. داد زد:« آه! به جهنم، باز هم، دوباره...»
آرکادی به سویش دوید و محکم بازوانش را گرفت و هرچه در توان داشت، او را بلند کرد و در بسترش انداخت. واسیا خندید. چشمانش از ضعف و سستی بسته شد. به سختی می توانست حرف بزند.
واسیا گفت:« می خواستم، بخوابم، آرکادی می دانی، یک فکری به سرم زده، تمامش می کنم. من خود عجله کرده ام. ولی نتوانستم بیشتر از این بیدار بمانم. ساعت هشت بیدارم کن.»
سخنان واسیا ته کشید و خواب عمیقی فرو رفت، مافارا با یک سینی پر از چای، پا به درون اتاق گذاشت. آرکادی ایوانویچ یواشکی گفت:« مافارا، واسیا می خواست تا یک ساعت دیگر بیدارش کنیم. به حرفش گوش نده، بگذار ده ساعت هم بخوابد، می فهمی؟
- می فهمم آقا، می فهمم.
- شام درست نکن! با آتش هیزم سروصدا راه نیانداز! سروصدایی ایجاد نکن که دردسر ایجاد می کند! اگر واسیا از من پرسید، بگو که به اداره رفته ام، می فهمی؟
- آقا می فهمم، چشم. اجازه بدهید، شکم گرسنه نخوابد. این دیگر چه جوربرنامه ای است؟ دوست دارم سرورانم خوب بخوابند و من از سرورانم خوب مواظبت کنم. پریروز که فنجان شکست، شما سخت به من سرکوفت زدید. تقصیر من نبود آقا، گربه فنجان را شکست. نمی دانم، گربه آن را چطوری شکست؟! می گویم شما گربه را زده بودید؟!
- خفه شو، خفه شو.
آرکادی ایوانویچ در مطبخ را به مافارا نشان داد. کلید در را از او خواست و در را قفل کرد. پس از آن روانه اداره شد. در بین راه، پیش خود نقشه می کشید که چگونه با یولین ماستاگویچ ملاقات کند. به این فکر بود که نکند، این ملاقات نوعی گستاخی تلقی شود. وقتی که به اداره رسید، احساس ترس و دلهره کرد، پرسید که عالیجناب تشریف دارند؟ گفتند که نیست و قرار نیست امروز بیاید.
آرکادی ایوانویچ می خواست، فی الفور برود و در جایش بنشیند. اما شانس بزرگی به او رو آورده بود. اگر یولین ماستاگویچ به اداره نیامده پس باید در خانه گرفتار باشد.
آرکادی ایوانویچ در اداره ماند. زمان به کندی سپری می شد. سعی کرد سرو گوشی آب دهد و درباره کاری که به شومکوف واگذار شده بود، اطلاعاتی بدست آورد. اما هیچ کس، درباره آن چیزی نمی دانست. همه اش می گفتند که یولین ماستاگویچ او را به نمایندگی مخصوص خود انتخاب کرده است. اما فی الواقع هر کس هرچیزی که به زبانشان می آمد می گفت. سرانجام ساعت سه نواخته شد و آرکادی ایوانویچ داشت شتابان به سوی خانه بر می گشت که یکی از کارمندان، آرکادی را درسالن نگه داشت و به او گفت:« کمی از دوازده گذشته بود که واسیلی پترویچ شومکوف به اینجا آمد و از تو می پرسید و از اینکه یولین پترویچ آمده است یا نه.» آرکادی ایوانویچ با شنیدن این حرفها به کالسکه ای سوار شد و با پریشانی و آشفتگی به سوی آپارتمان رفت.
شومکوف درخانه بود و در اتاق بابی تابی بیش از حدی قدم می زد. چشمش که به آرکادی ایوانویچ افتاد سعی کرد خودش را جمع و جور کند و آرام بگیرد. شتاب کرد تا هیجانش را فرو نشاند. آرام آرام نشست تا کارش را انجام دهد. ظاهراً می خواست از سؤالات دوستش طفره رود. از دست آنها رنجیده بود و به اجبار می خواست خودش تصمیم بگیرد. زیرا نمی توانست به دوستی آنها زیاد تکیه کند. ادا و اطوار او، آرکادی را مات و مبهوت ساخت. درد دلش تازه شد. روی رختخوابش نشست و شانسی کتابی را باز کرد. یک لحظه هم چشم از دوست بیچاره اش ورنمی داشت. معذالک واسیا لجوجانه ساکت مانده بود و به نوشتن ادامه می داد و به بالای سرش نگاه نمی کرد. این کار ساعتها به طول انجامید و دلتنگی آکادی در سیمایش نمایان شد.
سرانجام، نزدیکیهای ساعت ده، واسیا سرش را بلند کرد، کسل بود و مثل سنگ به آرکادی چشم دوخت. آرکادی تکان نخورد. دو یا سه دقیقه همینطور گذشت. بی حرکت ماند، دیگر آرکادی جانش به لب رسیده بود. داد زد:« واسیا».
واسیا جوابی نداد.
شتابان از رختخوابش برخاست. بار دیگر داد زد:« واسیا، چطور هستی؟»
پس از آن به سویش دوید و داد زد:« چیه؟»
واسیا سرش را بلند کرد و باز کسل بود. مثل سنگ به او نگاهی انداخت.
آرکادی از ترس سرش را تکانی داد و در دل گفت:« پاک قاطی کرده است.»
آرکادی کوزه آب را برداشت و بالای سر واسیا ایستاد و کمی آب روی سرش ریخت. شقیقه هایش را خیس کرد و با دستانش مالید. واسیا به هوش آمد.
اشک از دیدگان آرکادی سرازیر شد. داد زد:« واسیا! واسیا! به زندگانی خود آتش نزن! به هوش بیا! به هوش بیا!»
آرکادی نتوانست سخنش را پی بگیرد و فقط به بازوان واسیا چسبید.
فکر و خیالات دردناکی به ذهن واسیا هجوم آورد. پیشانیش را مالید به سرش چنگ زد، پنداری سرش داشت می ترکید.
سرانجام واسیا لب به سخن گشود:« نمی دانم، چه مرگم است؟! گمان می کنم زیاد به خودم فشار آورده ام، آه، خوب، بیا، آرکادی.»
واسیا نگاهی غمناک و خسته به آرکادی انداخت و تکرار کرد:« آرکادی بیا. الم شنگه راه نینداز، آیا چیزی برای نگرانی وجود دارد؟ بیا!»
آرکادی با دلی شکسته فریاد زد:« واسیا تو داری به من دلداری می دهی!»
بعد آرکادی گفت:« واسیا دراز بکش، سعی کن، یک کمی بخوابی. آخر، بی سبب خودت را زجر می دهی، عزیزم پس از استراحت بار دیگر کار را از سر می گیری.»
واسیا رشته کلام را بدست گرفت وگفت:« البته، البته، هرطور که بخواهی، دراز می کشم خب، می بینی، داشتم تمام می کردم؟ اما حالا تغییر عقیده داده ام، بله...
آرکادی، واسیا را به سوی رختخواب کشاند و با لحن بسیار جدی گفت:« گوش کن واسیا، این معضل را برای همیشه حل کرده ام، حالا به من بگو که در ذهن مبارک تو چه می گذرد؟!»
واسیا دست لرزانش را تکانی داد و صورتش را برگرداند.
- واسیا بیا اینجا، بیا، باید به من بگویی، نمی خواهم، قاتل تو باشم. دیگر نمی توانم زیاد ساکت بمانم. می دانم، اگر به من نگویی نمی توانی بخوابی.
واسیا تمجمج کنان گفت:« هرطور که تو دوست داری، هرطور که تو دوست داری.»
آرکادی ایوانویچ دردل گفت:« واسیا دارد خیال بافی می کند.»
بار دیگر به واسیا گفت:« پند مرا قبول کن، به خاطر داشته باش، چه چیزی به تو می گویم. فردا تو را از این منجلاب نجات می دهم. فردا سرنوشت تو را عوض خواهم کرد! آه؟ چه می گویم. سرنوشت! واسیا تو مرا زهر ترک کرده ای، حرفهای تو ورد زبان من هم شده است. حقیقتاً سرنوشت. کاملاً یاوه و چیز آت آشغالی است! تو نمی خواهی، سایه یولین پترویچ از سرت کم بشود یا دوست داری تحت تأثیر تو باشد. بالاخره دار و ندار این است که هست و تو او را از دست نخواهی داد. خواهی دید، من... من...
آرکادی ایوانویچ یک ریز حرف می زد. مع الوصف واسیا به میان سخنانش دوید، از رختخوابش برخاست و آرکادی را در آغوش گرفت و او را بوسید.
سپس با سستی گفت« دیگر بس کن، نگو بیشتر از این نگو.»
و بار دیگر چهره اش را به سوی دیوار برگرداند.
آرکادی در دل گفت:« آه، خدایا، آه، خدایا، این دیگر چیست؟ کاملاً خودش را باخته. می خواهد چه کار کند؟ خودکشی می کند!»
آرکادی ناامیدانه به وی نگاه کرد.
آرکادی باز در دل گفت:«اگر او ناخوش بر بستر بیافتد یحتمل بر حل معضل کمک می کند. ناخوشی باعث خواهد شد که دلواپسی از بین برود. و بعد از آن، مشکل به خوبی و خوشی حل و فصل شده تلقی می شود. آه دارم چرت و پرت می گویم، ای خدای خوب به تو پناه می برم.»
ظاهراً واسیا به خواب خوش فرو رفته بود.
آرکادی نفس راحتی کشید و با خود گفت:« خوب شد خوابید.»
آرکادی تصمیم گرفت که تمام شب را با واسیا بیدار بماند. واسیا خسته و کوفته بود. از جایش برخاست و برگشت، دیوانه وش به خود تکانی داد و لحظه ای چشمش را باز کرد. سرانجام خستگی و کوفتکی قدرت را از واسیا سلب کرد. چنین می نمود که اگر پلک هایش را ببندد، زود به خواب می رود. ساعت دو بامداد بود. آرکادی ایوانویچ درصندلی ولو شده و بازوانش را به میز تکیه داده بود و چرت می زد.
خواب برای آرکادی خوب بود و عجیب این که در عالم رویا دید که او اصلاً نخوابیده است. و در حقیقت واسیا قبل از او روی رختخواب لمیده است. اما چه عجیب و غریب! آرکادی گمان می کرد، واسیا خودش را الکی به خواب زده و دراد سر او شیره می مالد. اتفاقاً آرکادی بیدار شد. با چشمان نیمه باز نگاهی به او انداخت و این نگاه را به سوی میز گرداند. دردی جانکاه به دل آرکادی نفوذ کرد. واسیا داشت، چیزی را در پشتش قایم می کرد. آرکادی وقتی که دید به او اعتماد نمی کند، دلشکسته و غمگین و پریشان شد. سعی کرد او را صدا بزند. به بازوانش چسبید و او را به سوی تختخواب برگرداند. اما واسیا فریاد زد که این جسد اوست که به سوی بسترش بر می گردد. قطرات سرد عرق در پیشانی آرکادی جمع شد. چشمانش را باز کرد و چرتش کاملاً پاره شد.
واسیا پشت میز نشسته و داشت می نوشت. آرکادی آنچه می دید، نمی توانست باور کند. از رختخواب نگاهی به او انداخت. از واسیا خبری نبود. آرکادی با دلهره و نگرانی سرپا ایستاد. هنوز تحت تأثیر رویایش بود. واسیا جنب نمی خورد و به نوشتن ادامه می داد. آرکادی با نهایت ترس و لرز، بیکباره متوجه شد که در قلم واسیا جوهر نیست. واسیا داشت در روی کاغذ به سرعت می نوشت. صفحاتی را که برمی گرداند، کاملاً سفید بودند. شتابان سعی می کرد، روی صفحات را بپوشاند، پنداری کارش را تمام و کمال با موفقیت انجام داده است. آرکادی ایوانویچ دردل گفت:« نه خیر، او افلیج نیست، فقط بدنش می لرزد.»
آرکادی دست بر شانه های واسیا گذاشت و داد زد:«واسیا، واسیا، با من حرف بزند.»
اما واسیا خاموش ماند و با قلم بی جوهر به نوشتن ادامه داد.
واسیا بدون اینکه نگاهی به آرکادی بکند، زیرلب گفت:« بالاخره دارم، تند می نویسم.»
آرکادی دست واسیا را گرفت و قلم از دستش فرو افتاد. واسیا ناله ای کرد، دستش را پایین انداخت وزیر چشمی نگاهی به آرکادی کرد، بعد با حرکت کسل کننده ای که نشان دهنده رنجش او بود، سگرمه هایش را درهم کشید، پنداری می خواست، چیز سنگینی همچون سرب را فشار دهد تا از پیشانیش به درون بدنش فرو افتد و بعد افسرده و آرام سر در گریبان فرو برد.
آرکادی ایوانویچ نا امیدانه فریاد زد:« واسیا! واسیا! واسیا!»
قبل از اینکه واسیا نگاهی کند، لحظه ای درنگ کرد. چشمان بزرگ و آبیش از اشک پر بود و رنگش پریده، رنگ رخساره خبر از سر درون می داد و چیزی را تمجمج کنان می گفت. آرکادی به سویش خم شد و گفت:« چی؟ تو چی گفتی؟»
واسیا تمجمج کنان گفت:« چه چیز انجام داده ام؟ برای سزاوار بودن این عشق چه انجام داده ام؟ برای شایستگی آن چه کاری کرده ام؟»
آرکادی در حالی که هر دو دستش را ناامیدانه به هم می فشرد گفت:« واسیا، با من حرف بزن! واسیا چه چیز تو را هراسناک می کند؟ واسیا این دیگر چیست؟»
واسیا مستقیماً چشم به چشم آرکادی دوخته بود. واسیا گفت:« چرا مرا به نظمیه می فرستند؟ برای چه؟ من چه دسته گلی به آب داده ام؟»
از ترس مو بر تن آرکادی سیخ شد. از تعجب داشت شاخ در می آورد. کاملاً چهره اش درهم رفته بود. سیمای رنگ باخته و لبان سفید شده اش، می لرزید. با خود می گفت:« چیزی نیست. آن هم می گذرد.» شتابان لباس بر تن کرد. می خواست برود و طبیبی بیاورد. ناگهان واسیا او را صدا زد. آرکادی فی الفور برگشت و خود را هم چون مادری که بچه اش را از او گرفته باشند به واسیا رساند و ایستاد.
- آرکادی، آرکادی، به هیچ کس نگو، گوش کن، این بدبختی خودم است، بگذار بدبختی خودم را تحمل کنم.
- واسیا چرا اینطوری؟ به خودت مسلط باش، فکر کن داری چه می گویی؟
واسیا آهی کشید و قطرات اشک آرام آرام از گونه هایش فرو غلتید. با لحن و صدای دل آزاری زیر لب غرید:« اما چرا باید لزانکا را بکشند؟ برای چی؟ آیا او مقصر است؟ من مرتکب جنایت شده ام، من جنایتکارم!...»
واسیا لحظه ای خاموش ماند. سر دردمندش را تکان داد و تمجمج کنان گفت:« خداحافظ! محبوب من! محبوب من خداحافظ!»
لرزه بر اندام آرکادی افتاد. شتابان بیرون رفت تا طبیبی بیاورد واسیا با حرکت ناگهانی آرکادی، بلند شد و داد زد:« برگرد بیا، موعد مقرر رسیده است. بیا برویم، دوست عزیز، بیا برویم. من حاضرم، مرا به آنجا می رسانی؟!»
واسیا از آرکادی جدا شد و نگاه کینه توزانه و ماتم زده ای به او انداخت.
آرکادی ایونویچ در حالی که می خواست، نگاهش به واسیا نیفتد، داد زد:« واسیا، ترا به خدا مرا تعقیب نکن، منتظرم باش، زود بر می گردم.»
کلاهش را قاپید و با عجله به سوی مطب رفت. واسیا مثل بچه ای نشست. سربه زیر و آرام بود و فقط چشمانش ناامیدانه می درخشیدند. درخششی که حکایت از تصمیمی می کرد. آرکادی ناگهان به یاد چاقوی باز افتاد که روی میز مانده بود و برگشت، چاقو را در جایی مخفی کرد و برای آخرین بار به دوست بیچاره اش نگاهی کرد و از آپارتمان دوید بیرون. ساعت هفت قبلاً نواخته شده بود. آفتاب سحری، خیلی وقت بود که به درون اتاق تاریک می تابید. آرکادی نمی توانست طبیبی بیابد. در آن حوالی یک ساعت تمام دوید و به تمامی اطبائی که آرکادی آدرسشان را از سرایدار گرفته بود، سری زد. و از او پرسید:« دکتر کشیک در مطب است یا نه؟»
همه اطباء قبلاً آنجا را ترک کرده و به دنبال انجام کارهای شخصی خود رفته بودند. تنها طبیبی که یافت، طبیبی بود که در آن ساعت فقط بیماران خصوصیش را معاینه می کرد. اما وقتی که پیشخدمت، نام نی فی دویچ را با جزئیات مفصلی اعلام کرد. طبیب ابتداء از او سؤالهایی کرد و پرسید که چه کسی او را فرستاده؟ چه کسی و چرا؟ و گلایه اش چیست؟ و آخر سر دکتر گفت که نمی تواند او را معاینه کند چون بیش از حد سرش شلوغ است و نمی تواند برای معاینه بیرون برود و ناخوشهایی مثل او باید به بیمارستان مراجعه کنند.
آرکادی اندوهناک شده بود و مات و مبهوت. هرگز انتظار نداشت که اینگونه تلاشش بی نتیجه شود. همه چیز، همه اطباء را به حال خودشان رها کرد و شتابان به خانه برگشت در حالی که دل نگران واسیا شده بود. در را باز کرد و به طرف آپارتمان دوید. مافارا بدون هیچ گونه نگرانی داشت، کف اتاقها را جارو می کرد. پس از هیزم ها را شکست و برای سوزاندن در بخاری، آماده کرد. آرکادی شتابان وارد اتاق شد. از واسیا خبری نبود. واسیا رفته بود. «کجا؟ همکار بیچاره من کجا رفته؟» آرکادی سردرگم بود. از ترس خون در بدنش منجمد شده بود« خدایا خودت مواظبش باش.»
نی فی دویچ! شتابان به سوی کولومنا رفت. خدا می داند در آن لحظه ها چه ها که به فکرش خطور نکرد. گمان می کرد واسیا ممکن است آنجا باشد.
وقتی به کولومنا رسید، ساعت ده نواخته می شد. آنها از دیدن وی انگشت به دهان شدند. اما آنها اصلاً چیزی نمی دانستند. افسرده و پریشان پیش آنها ماند و از آنها پرسید که واسیا کجاست؟ پای خانم پیر سر خورد. لزانکا در مبل فرو رفت و رنگ از رخش پرید. لزانکا آشفته و پریشان بود و از او می خواست ماوقع را بگوید؟ مگر چیزی برای گفتن بود؟ آرکادی ایوانویچ با داستانی که در آن لحظه بحرانی سرهم بندی کرده بود، چیزهایی به هم بافت که البته آنها باور نکردند. آرکادی شتابان بیرون رفت، در حالیکه غرق در غم و اندوه بود. شتاب می کرد تا به موقع به اداره اش برسد. و از سیر تا پیاز را برای آنها تعریف کند. به هر زحمتی که بود، گامهای بلند بر می داشت. به ذهنش خطور کرد که شاید واسیا نزد یولین ماستاگویچ باشد. به احتمال قوی درست فکر می کرد. این مهم را قبل از سر زدن به آرتیموف از ذهنش گذرانده بود. وقتی کهاز مقابل عمارت ولی نعمت اش عبور می کرد به کالسکه ران دستور توفق داد. مصمم بود سر و گوشی آب بدهد و ببیند که چیزی در اداره اتفاق افتاده یا نه؟ و بعد اگر واسیا آنجا نبود خودش را به رئیس معرفی کند. حداقلش گزارشی درباره واسیا می گرفت. به هر حال یک کسی باید گزارشی می داد.
وقتی وارد سالن شد، همکارانش دور او حلقه زدند. بیشترشان دارای مقامی هم تراز بودند. و او را با سؤالهای خود درباره واسیا، به ستوه آوردند. همه آنها با هم حرف می زدند و می گفتند که او پاک دیوانه شده است. جنونش این بود که آنها می خواهند، او را به نظمیه بفرستند. زیرا در انجام وظیفه اش قصور کرده است. آرکادی به چپ و راست پاسخ داد، یا بهتر بگویم به هیچ کس جواب درست و حسابی نمی داد. در ورودی اتاقها را باز می کرد، که ناگهان متوجه شد، واسیا نزد یولین ماستاگویچ است. زیرا همه آنها رفته بودند و هیسپرایوانویچ هم آنجا بود. این سخن او را واداشت تا مکثی کند. یکی از مافوقهایش از او پرسید، کجا می رود و چه می خواهد؟ بدون نگاه کردن در چهره گوینده، زیر لب چیزی درباره واسیا گفت. یک راست به سوی اتاق رفت. می توانست صدای یولین ماستاگویچ را که از درون اتاق می آمد، بشنود. در آستانه هر در یک نفر می پرسید:« آقا کجا؟»
کم مانده بود، آرکادی دل و جرأت خود را از دست بدهد. اما ناگهان متوجه دوست بیچاره خود از لای در شد. در را فشار داد و به درون اتاق رفت. سردرگمی و ندامت در درون اتاق حاکم بود.
یولین ماستاگویچ حسابی پریشان بود. بسیاری از کارمندان آستانه در، در کنار وی ایستاده بودند و سخنان دری وری می گفتند واسیا از آنها کناره گرفت. هنگامی که چشم آرکادی به او افتاد، دلش هری ریخت پایین. واسیا پنداری گوش به زنگ ایستاده بود و رنگش حسابی پریده بود. سرش بالا بود و مستقیماً به چشمان یولین ماستاگویچ زل زده بود. ورود نی فی دویچ فی الفور نظر همه را متوجه خود کرد. حقیقت ماجرا به رئیس ابلاغ شد و همه دانستند که آن دو، هم اتاقی هستند. آرکادی را به حضور یولین ماستاگویچ راهنمایی کردند. او نگاهی به یولین ماستاگویچ انداخت و آماده شد تا به همه سؤالاتی که از او می شود، پاسخ دهد. اما وقتی در سیمای ولی نعمت خویش، دلسوزی برادر گونه ای دید، مثل یک بچه، زد زیر گریه. واقعاً گریه می کرد. دست مافوقش را گرفت و به چشمانش بلند کرد و با اشکهایش او را خیس کرد، چنانکه خود یولین ماستاگویچ به اجبار دستش را پس کشید. دستی تکان داد و گفت:« مرد جوان حالا دیگر، گذشته ها، گذشته، می فهمم. تو خیلی مهربانی.»
آرکادی زد زیر گریه و نگاهی ملتمسانه به اطرافیان انداخت. یقین حاصل کرد که هر کسی دوست بیچاره اش را برادر وار دوست دارد. آنها هم زجر می کشیدند وهم داشتند برای واسیا اشک می ریختند.
یولین ماستاگویچ پرسید:« اما به چه علت؟ چرا واسیا دچار این حالت شد؟ چرا دیوانه شد؟»
آرکادی ایوانویچ تنها چیزی که توانست بگوید این بود:« از پا- پاداش.»
پاسخش همه را گیج و منگ کرد. در واقع آن پاسخ به نظر همه عجیب و غریب آمد. چطور مردی به خاطر پاداش دچار جنون می شد؟ آرکادی آنچه در توان داشت، در این باره شرح داد.
سرانجام یولین ماستاگویج لب به سخن گشود و گفت:« خدایا، چه دردناک! کاری که به او واگذار کرده بودم، نه مهم بود و نه ضروری. زندگی ابداً بدون سبب از هم پاشیده نمی شود! اوه، او را بیرون ببرید!»
پس از آن بار دیگر یولین ماستاگویچ رو به آرکادی کرد واز او خواست تا همه داستان را از سیر تا پیاز باردیگر نقل کند. ماستاگویچ با اشاره به واسیا گفت که او می خواهد، به یک دختر هیچ گفته نشود. آن دختر کیست؟ نامزدش هست؟
آرکادی داستان واسیا را شروع کرد. فی الواقع چنین می نمود که واسیا فکر و خیالی در سر دارد. واسیا از روی بدبختی نگاهی به دور و بر خود انداخت. امیدوار بود، آنچه را فراموش کرده است، کسی به یادش بیاورد، چشمهایش بر روی آرکادی ایوانویچ متمرکز شده بود. ناگهان روزنه ای از امید در آن درخشید. شروع کرد با سه قدم به رژه رفتن. پای چپش را به اندازه ممکن که می توانست بلند کرد. حتی پاشنه پای راستش صدای مختصری کرد و مثل یک سرباز پایش را بلند کرد و خبردار ایستاد تا به احضار مافوقش پاسخ دهد. همه نگاه می کردند و منتظر بودند ببینند کار به کجا ختم می شود...
واسیا این کلمات را ادا کرد:« جناب سروان، من نقص عضو دارم. نحیف و کوتاه قد هستم. برای خدمت نظام(سربازی) مناسب نیستم.»
در این لحظه همه کسانی که در اتاق بودند، دلشان به درد آمد. حتی یولین ماستاگویچ با تمامی استقامتی که داشت، اشک ریخت. ماستاگویچ دستش را تکان داد و گفت:« او را بیرون ببرید.»
واسیا با صدایی بلند گفت:« دستور، قدم رو.» و به سرعت روی پاشنه پایش واپس چرخید و از اتاق یک دو گویان بیرون رفت. تمام آقایانی که برای این وضع و حالت واسیا نگران بودند، پشت سرش دویدند. آرکادی بیشتر از دیگران به وی نزدیک بود. واسیا را در اتاق انتظار نگه داشتند تا آمبولانس بیاید و او را به بیمارستان ببرد. آرام آرام نشست و خودش را با چیزی مشغول کرد. واسیا برای آنهایی که او را می شناختند، سر تکان می داد. پنداری داشت با آنها خداحافظی می کرد. واسیا چشم از در بر نمی داشت. گوش به زنگ بود تا کلمه رفتن را بشنود، گروهی از کارکنان دور او جمع شدند. تمامی آنها سرشان را تکان می داند و به سرنوشت او افسوس می خورند. بیشتر آنها با داستان واسیا که ورد زبان هم شده بود، سرگرم بودند. بعضی ها دلشان به حال واسیا می سوختو از واسیای محزون و نسبتاً جوان تمجید می کردند. می گفتند که تا پای جان سرقولش می ایستاد. آنها یک ریز حرف می زدند و می گفتند که چقدر سعی می کرد مطالعه کند و چه ذهن کاونده ای داشت و چقدر خود را به آب و آتش زده بود تا ترفیع پیدا کند. یک نفر اظهار عقیده کرد و گفت که واسیا خودش را از مقام های پایین با سعی و تلاش بالا کشاند. از دلبستگی پراحساس یولین ماستاگویچ به واسیا سخن به میان آمد. یک نفر تفاسیری ارائه کرد که چرا ترس از فرستاده شدن به اجباری، به ذهن واسیا خطورکرده و او را دیوانه ساخته است. آنها گفتند که دوست بیچاره شان، اخیراً مشمول خدمت اجباری بوده و در طی مداوای یولین ماستاگویچ به اولین هنگ ترفیق یافته است. چرا که یولین ماستاگویچ از استعداد و حرف شنوی و فروتنی بی نظیر او راضی بود. در اندک مدتی عقاید و نظریات گوناگونی مطرح شد. یکی از همکاران اداری واسیا مردی کوتاه قد بود که در میان آن همه کارمند به خوبی قابل تشخیص بود و البته به سبب جوانی، کوتاه نبود. حدوداً سی سال داشت و به سفیدی کاغذ تمامی بدنش می لرزید و خنده بر لب داشت. خنده ای عجیب و به همین سبب می لرزید، شاید آن رعشه و لرزه به صحنه ای از وحشت مناسب باشد که در همان ساعت نسبتاً ترسناک و هیجان انگیز در یک نفر ظاهر می شود. او از نزدیک شدن به حلقه آقایانی که واسیا در میان خود گرفته بودند، جلوگیری می کرد، چرا که مرد کوتوله ای بود و روی پنجه پا می ایستاد و به دکمه های کت و چیزهای دیگر چنگ می زد و مدام این کار را تکرار می کرد و کاملاً سبب این کار را می دانست، می دانست که این ابداً بازیچه نیست و چیزی غم انگیزی است و باید کاری انجام داد. بعد بار دیگر روی پنجه پایش می ایستاد و به بیخ گوش مردی که در کنارش بود نجوا می کرد. آن مرد سرش را یک یا دوبار تکان می داد و با آنها پی در پی حرف می زد. سرانجام انتظار به سر رسید، یک طبیب و یک گماشته از بیمارستان سر رسیدند و به سوی واسیا آمدند و گفتند که وقت رفتن فرا رسیده است. واسیا مثل دیوانه ها بالا پرید و در پی آنها راه افتاد. همینطور که می رفت به عقب می نگریست و با چشمهایش کسی را جستجو می کرد. آرکادی ایوانویچ گریه کنان داد زد:« واسیا! واسیا!»
واسیا درنگ کرد و آرکادی به هر زحمتی که بود خودش را به او رساند. برای آخرین بار از بازوان یکدیگر چسبیدند و همدیگر را در آغوش کشیدند. این کار دل هر کسی را به درد می آورد. چه خیالی از غم و اندوه، اشکهای آنها را از چشمانشان جاری می ساخت! چرا آنها داشتند گریه می کردند؟ چه فاجعه ای اتفاق افتاده بود؟ چرا آنها تا به حال همدیگر را درک نکرده بودند.
شومکوف در حالی که کاغذ مچاله شده ای را به دست آرکادی فشار می داد، گفت:« این را بگیر! برای من نگه اش دار! آنها می خواهند این را از من بگیرند! بعداً برایم بیاور، خواهش می کنم، برای من نگه دا...»
حرف واسیا نیمه تمام ماند، یک نفر او را صدا زد، از پلکان شتابان پایین آمد و در حالیکه سرش را تکان می داد با همه وداع می کرد؟ از گفتارش یأس و ناامیدی می بارید. سرانجام او را سوار آمبولانس کردند و ماشین راه افتاد.
آرکادی به سرعت کاغذ را باز کرد، درون کاغذ طره ای از موهای لزا (لزانکا) بود که واسیا هرگز آن طره را از خود جدا نمی کرد. اشکهای سوزناکی از چشمان آرکادی جوشید:« آه، لزانکای بیچاره.»
وقت اداری به پایان رسید و آرکادی عازم کولومنا شد. در آنجا آنچه اتفاق افتاد، زبان را توان گفتن آن نیست. حتی پتی یا، پتی یا کوچول بدون اینکه بفهمد چه بلایی سر واسیای مهربان و خوب آمده و سکنج اتاق رفت و با دستان کوچک خویش، صورتش را پوشاند و از ته دل زد زیر گریه. وقتی که آرکادی به خانه بر می گشت، هوا گرگ و میش بود. هنگامیکه به نزدیکی نوا رسید، لحظه ای درنگ کرد و عمداً به پایین رودخانه، به مه ای که در فاصله ای دور بود، خیره شد. آخرین اشعه قرمز و خونین خورشید که نرم نرمک داشت در آن سوی افق مه آلود گم می شد، درخشیدن آغازید. شب داشت به روی شهر سایه می افکند و انعکاس پرتوی جدا شده از خورشید، در تمامی فضای لایتناهی شهر انباشته از برف، همراه با هزاران جرقه شبنمی و نقره ای گسترش می یافت. درجه سرما به پایین تر از بیست رسید بود. بر می خاست. هوایی سوزناک با صدایی ضعیف و ملایم به ارتعاش درآمده بود و ستونهایی از دودهای پیچیده در هوا را که مانند غولی از خانه های دو سوی رودخانه بلند بودند، به سوی اوج آسمان سرد به حرکت در می آورد. همچنانکه ستونهای دود، جفتی و تکی بلند می شدند، چنین می نمود که ساختمانهای جدیدی در بالای شهر کهنسال داشت بنا می شدو و شهر جدیدی در هوا داشت شکل می گرفت. در این ساعت از غروب چنین می نمود که تمام دنیا، با تمامی ساکنینش، از قوی گرفته تا ضعیف، با تمامی شهروندانش، پناهندگان، بینوایان یا کاخهای طلایی اش و آسایش و رفاهی که در آن است، همه و همه، چیزی جز خیال جادویی و فریبنده بیش نیست. رویایی که در لحظه ای نابود می شود و در بخار پژمرده و به سوی آسمان تیره اوج می گیرد. افکار عجیب و غریب به ذهن دوست داغدیده و بیچاره واسیا نفوذ کرد. شروع کرد به قدم زدن. هجوم خون گرمی که ناگهان از احساس پرهیجان، قوی و بی تجربه اش سرچشمه می گرفت دلش را با خون لبریز کرد. چنین می نمود که تنها قادر است، تمامی بدبختی و آنچه را که دوست فقیرش واسیا را دیوانه کرد، درک کند. واسیایی که نمی توانست، این خوشبختی را تحمل کند. لبهای آرکادی لرزید. چشمانش شعله ور شدند. رنگ از رخش پرید در آن لحظه چنین می نمود که حجاب تن را دریده و به ماورا و دنیای جدید نفوذ کرده است. افسرده و دلتنگ شد و تمام شادمانی خود را از دست داد. آپارتمان فکسنی اش متنفر شد. دیگر توان رفتن به کولومنا را نداشت. نمی خواست که برود.
دوسال بعد لزانکا را در کلیسا ملاقات کرد. لزانکا ازدواج کرده بود و پشت سرش دایه ای کودکی را حمل می کرد. آنها مدت زیادی قدم زدند. سعی می کردند از به یادآوردن گذشته اجتناب کنند، لزانکا به اوگفت که خوشبخت است. دیگر آس و پاس نیست و شوهرش مرد خوبی است و او را دوست دارد. اما ناگهان در میان حرفهایش، هر دو چشمش پر از اشک شد. صدایش به سستی گرائید و رویش را برگرداند. در حیاط کلیسا، روی زانوانش نشست تا غمش را از جهان فرو پوشاند.
,
یادداشت مترجم
در بیست و دوم دسامبر 1849 میلادی، ده مرد محکوم به اعدام، روانة میدان شدند. چشمانشان را بستند و جوخه آمادة شلیک شد... بهتر است ماجرا را از زبان خود محکوم بشنویم:
«امروز بیست و دوم دسامبر، همة ما را به میدان سمنوفسکی بردند. آنجا حکم اعدام را برای ما خواندند. صلیب آوردند که ببوسیم. بالای سرمان خنجر شکستند و کفن (پیراهنهای سفید) به تنمان کردند، بعد سه نفر از ما را به تیرهای اعدام بستند تا حکم را اجرا کنند. من نفر ششم صف بودم. ما را به دسته های سه نفری تقسیم کرده بودند و به این ترتیب من جزء دستة دوم بودم و بیش از یک لحظه به پایان زندگی ام نمانده بود. برادرم، به تو و خانوادة تو فکر می کردم. در آن لحظة آخر، فقط تو در ذهنم بودی. آنوقت برای اولین بار دانستم که چقدر دوستت دارم. برادر عزیز و گرامی من، آنقدر فرصت یافتم که پلسچیف و دورف را که نزدیک من بودند در آغوش بگیرم و با آنها خداحافظی کنم.
بالاخره طبل بازگشت را زدند. آنها را که به تیرهای اعدام بسته بودند، سرجایشان برگرداندند و حکمی را برای ما خواندند که اعلیحضرت امپراطور زندگی ما را به ما بخشیده اند بعد احکام نهایی با صدای بلند قرائت شد.»
راقم سطور فوق و به عبارتی دیگر، یکی از این نجات یافتگان، نویسندة داستان تهیدستان، فیودور میخائیلوویچ داستایوسکی بود. مع الوصف، این رهایی او از اعدام، پایان رنجها نبود، چیزی شاید بدتر از اعدام، در انتظار او و دیگر محکومان بود: زندان وتبعید به سیبری.
فیودور میخائیلوویچ داستایوسکی در سال 1821 در مسکو به دنیا آمد و در سال 1881 پس از یک زندگانی پرماجرا، سخت و مشقت بار، به طور ناگهانی از دنیا رفت. با این همه، حاصل این زندگی، بسیار ارزشمند بود. او شاهکارهایی چو، برادران کارمازوف، خاطرات خانة اموات (مردگان)، تسخیر شدگان، جنایت و مکافات، قمارباز و ... را به عالم ادبیات عرضه داشت. آثاری که رد پا و تأثیر آنها را در کارهای بسیاری از نویسندگان معاصر جهان به خوبی می توان یافت.
البته من بر آن نیستم که توضیح دقیق و جامعی از زندگی و نوشته های وی به خواننده ارائه دهم. چرا که در این زمینه، مطالب زیادی نوشته شده است و از سوی دیگر، نمی توان در یک مقاله، زندگی و کار نویسنده ای چون داستایوسکی را بررسی کرد و به قول هانری تروایا:
زندگی این نویسنده از لحاظ حوادث و غم و شادی های گفت آور به قدری غنی است که زندگی نامه نویس ناگزیر است از فراخ روی خودداری نماید و بر بعضی وقایع سرپوش بگذارد. به نظر چنین می آید که این نویسندة نابغه طرز زندگی خود را به سبک رمانهایش تنظیم کرده است. حقیقت زندگی او از غیر حقیقی ترین افسانه ها، غیر حقیقی تر به نظر می آید. نقل همان وقایع حقیق هر قدر که با دقت و احتیاط صورت پذیرد، باز سبب ناباوری و بدگمانی خوانندة متوسط خواهد شد.
به هر روی، بهتر آن است که چند سطری راجع به دو داستان، پریشان خیال و شبهای روشن که برای ترجمه برگزیده ام، بنویسم.
به راستی این دو اگر چه داستانهای مستقلی هستند، اما ارتباط تنگاتنگی (نزدیکی) با هم دارند. شبهای روشن، داستان جوان رؤیایی و بیست و شش ساله ای است که احساس تنهایی می کند؛ خیال می کند که فراموش شده است و همه از او متنفر و بیزارند. او به دنبال هم زبانی می گردد. تا از تنهایی به در آید. همه جا را زیر پا می گذارد و سرانجام، هم زبان خود را می یابد ولی با ماجراهایی روبرو می شود که خواننده بهتر است، خود در متن داستان آن ماجراها را دنبال کند. پریشان خیال نیز چنین داستانی است. با این تفاوت که در این داستان شخصیت اصلی، هم زبان خود را یافته است و می خواهد با او ازدواج کند. پیشنهاد ازدواج قبلاً داده شده است و همه چیز روبراه است ولی فقر مادی و فشار حاصل از آن و برخی مسائل روحی و اجتماعی دشواریهایی را بوجود می آورد که ماجرا برخلاف انتظار خواننده به جای دیگری کشیده می شود.
می توان گفت که این دو داستان، آرزوهای جوانی افسرده، منزوی و رویائی را به تصویر
می کشند، دنیای آرمانی او را نشان می دهند، به عمق ذهن وی نفوذ می کنند و زوایای ذهن او را
می شکافند و مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهند.
نویسنده چنان در تجزیه و تحلیل شخصیت قهرمانش مهارت نشان می دهد که انسان احساس
می کند، هیچ روانشناسی نمی تواند، چنین تحلیلی از این مشکل روحی و این گرفتاری و افسردگی بدست دهد ...
در ترجمة انگلیسی ایناثر، که از سوی انتشارات پروگرس صورت گرتفه است، نام داستان نخست A Faint Heart نوشته شده است که من آن را به پریشان خیال ترجمة کرده ام. و اما در مورد داستان دوم White Nights ، که ترجمة تحت الفظی آن شبهای سپید و ترجمة دقیق آن شبهای روشن است و گمان می کنم انتخاب واژة سپید برای شب، درست نباشد.در مورد داستان نخست هم اگر تحت الفظی ترجمه کنیم، عبارتهای نادرستی دست گیرمان خواهد شد. لذا با نظر به خود داستان، در مقابل عبارت A faint heart ترجمة مفهومی پریشان خیال درست به نظر می رسد. هرچند که واژگان دل نگران و دلواپس نیز معادلهای خوبی می توانند باشند.
تبریز- هاشم بناء پور
پریشان خیال
A faint heart
در طبقة چهارم آپارتمانی، دو همکار جوان در زیر یک سقف زندگانی می کردند. نام یکی از آنها آرکادی ایوانویچ نی فی دی ویچ بود و دیگری واسیاشومکوف، نویسنده طبیعتاً حس می کند، این مهم را باید برای خوانندة داستان شرح دهد که چرا یکی از قهرمانان را با نام نیاکانش و نام دیگری را با اسمی بی شیله پیله، واسیا آورده است؟ کاشکی سبک فعلی منافی ادب یا نامأنوس تلقی نشود. بگذریم در ابتدای داستان، شرح و توصیف طبقه، سن، سمت، اداره، حتی صفات و خصوصیات ویژه قهرمانان ضروری است. از آنجائی که داستان نویسان کثیری به این سبک و سیاق مینویسند، راقم این داستان! در ابتدای قصه، این معضل را حل کرده است. از این رو تنها تفاوت این داستان با دیگر داستانها در همین نکته می باشد. (به گمانم، بعضیها ایراد بگیرند و بگویند که این همنوعی بطالت است.) خلاصه، پیشگفتار نویسنده تکمیل است وحق دارد که داستان را شروع کند.
ساعت پنج بد از ظهر سال نو بود که شومکوف به خانه آمد. آرکادی ایوانویچ روی تختخواب لم داده بود. آرام آرام برخاست و با چشمان نیمه باز، به دوستش نگاهی انداخت. آرکادی ملتفت شد که دوستش واسیا، نیم تنة اشرافی خود را پوشیده است. این کار، او را به فکر فرو برد و با خود گفت: «واسیا که چنین رسمی پوشیده، یعنی کدام گوری بوده؟ امشب شام را هم که کوفت نکرد!...»
در این ضمن شومکوف شمعی روشن کرد. آرکادی ایوانویچ حدس زد که دوستش، عمداً
می خواهد او را بیدار کند. واسیا دو بار سرفه کرد ویکی دو بار در بالا و پایین اتاق اینطرف و آنطرف رفت و سرانجام در سکنج اتاق، کنار بخاری ایستاد تا پیپیش را پر کند. البته، عمداً پیپیش را از لای انگشتانش ول کرد و آن را کف اتاق انداخت. آرکادی ایوانویچ آهسته پوزخندی زد.
- واسیا تو خیلی آب زیر کاهی!
- آرکاشا! خواب نیستی؟!
- راستشو بخواهی، خودم هم مطمئن نیستم. اما به ظاهر خواب نیستم. شاید هم باشم.
- اوه، آرکاشا، سلام پسر! خب داداش! گمان می کنی چه می خواهم به تو بگویم؟
- والله چه بگویم به گمانم، می گویم، بیا اینجا.
واسیا فی الفور به سویش رفت. پنداری از قبل انتظار هر گونه عملی را داشت. هرچند که به ترفندها و دوز و کلک های گونه گون آرکادی ایوانویچ آمادگی نداشت. خلاصه، ارکادی مچ دست او را قلدرانه چسبید و واسیا را چرخاند و به زیر پایش انداخت و شروع کرد به خفه کردن طعمة خویش. ظاهراً این کار برای آرکادی ایوانویچ شیطان بیش از حد مایة مسرت و خوشحالی بود.
آکاردی ایوانویچ داد زد: حالا فهمیدی! حالا فهمیدی!
- آرکاشا، آرکاشا، چه کار می کنی، ولم کن، تو را به خدا دست از سرم بردار، کت اشرافیم را لت و پار می کنی ها،!
- لت و پار بشود به درک، چرا کت اشرافی پوشیدهای؟ هان. پسر تو چقدر خری! پتة خودت را میریزی رو آب! رک وپوستکنده حرف بزن، کدام گوری بودی؟ شام را کجا کوفتکردی؟ ها؟
- آرکاشا، تو رو به خدا دست از سرم بردار.
- شام را کجا کوفت کردی؟ هان!
- آخر، من صاحب مرده هم می خواهم همین را بگویم.
- خب، جون بکن.
- تو اول، دست از سرم بردار، ولم کن.
- اوه، نه خیر، کور خوانده ای! تا نگویی نمی گذارم بروی.
واسیا، در حالی که با او کلنجار می رفت تا خودرا از دستان قوی او خلاص کند، داد زد: «آرکاشا، آرکاشا. مگر کوری! نمی توانم. کاملاً برایم غیر ممکن است، می خواهم رازی را برایت فاش کنم.»
- چه رازی؟
- خب، رازی که اگر درباره اش بگویم از تعجب شاخ در می آوری.
گفتن اش، کار هر کسی نیست و شاید به نظر مسخره بیاید، اما این اصلاً و ابداً شوخی نیست. خیلی هم جدی است.
- اوه رفیق، پس جدّی است. باز هم می خواهی داستان از خودت جور کنی، خوب یک چاخان بگو، بگو یککمی بخندم.تو به منمی گفتی، نمی خواهی حرف جدّی بشنوی. آخر تو دیگر چه جور جانوری هستی؟ خوب جان بکن، تو چه جور دوستی هستی، وای بر من؟
- آرکاشا، والله نمی توانم.
- عذر و بهانه پذیرفته نیست.
هنگامی که واسیا روی تختخواب میخکوب شده بود و دست و پا می زد تا حرفش را به کرسی بنشاند، داد زد: «می گویم آرکاشا، خب، پیشنهاد ازدواج را داده ام!»
آرکادی ایوانویچ، بدون اینکه کلمة دیگری بر زبان آورد، واسیا را مثل یک بچه با دستهایش بلند کرد. دگر چه واسیا مرد کووله ای نبود؛ اما نسبتاً قد بلند و نازک اندام بود. در حالی که با آرامش خاطر او رادر بالا و پایین اتاق با خود این طرف و آن طرف می کشید؛ وانمود می کرد که برای نوزادی لالایی می خواند.
- ببین، اگر شما را قنداق نکنم. شما داماد عزیز ...
به اینجا که رسید، حرفش را برید.
متوجه شد که واسیا در دستهای او بیهوش افتاده و لام در کام چیزی نمی گوید. به همه چیز بو برده است. فی الفور و نرم نرمک به هوشش آورد. فهمید که شوخیش از حد و اندازه گذشته است. دوستش را وسط اتاق به زمین گذاشت و با مهربانی و ندامت، مثل یک دوست، گونه اش را بوسید.
- واسیا، از دست من که دلخور نیستی، هستی؟
- آرکاشا، گوش کن ...
- در سال نو تلافی می کنم.
- می دانی من آنقدرها هم اهمیت نمی دهم. اما تو چرا این قدرار مرحله پرتی؟ بچگانه فکر
می کنی، بارها به تو گفته ام، آرکاشا تو مسخره نیستی، ابداً مسخره نیستی.
- خوب اما تو که از من دلخور نیستی، هستی؟
- نه فراموش کن. آخر کی دیده ای که من از کوره در بروم؟ اما تو واقعاً پدر مرا در آوردی،
می فهمی، من مثل یک دوست بادلی پر به سویت آمدم. می خواستم سفرة دلم را پیش تو پهن کنم و از سعادتی که نصیبم شده، حرفی بزنم.
- چه سعادتی؟ چرا درباره اش چیزی به من نمی گویی؟
از آنجائی که واسیا خیلی دلخور شده بود، با تشر گفت: «خواستگاری را می دانی که!»
آرکاشا با صدای بلند، مثل رعد غرید و گفت: «تو ازدواج می کنی! یعنی چه؟»
قطرات اشک از چشمان واسیا جاری شد واین عبارت را شکسته بسته ادا کرد:
- نه، واقعاً .... البته نظر تو چیست؟!
آرکادی ایوانویچ، بار دیگر هر دو دستش را دور گردن واسیا حلقه کرد و گفت:
- واسیا، واسیوک، عزیزم، عزیزترین دوستم گریه مکن، واقعاً منظور تو ازدواج است، هان؟
واسیا گفت: « حالا فهمیدی که چرا این قدر آشفته و پریشان بودم. تو مهربانی و دوست واقعی من هستی. می دانم، من با خوشبختی و سعادتی که دورنم احساس می کردم به سویت آمدم. اما یکهو، مجبور شدم که به تمامی خوشبختی و سعادتی که در دلم بود اعتراف کنم. وقتی که در روی رختخواب با تو کلنجار می رفتم، دهان باز کردم و گفتم آنچه را که نمی باید می گفتم و همه چیز دلم را ریختم بیرون، هویتم را از دست دادم، می فهمی، آرکاشا.»
واسیا تبسمی کرد و ادامه داد: « در آن حالت روحی که بودم، رفتار تو مرا منقلب کرد. راستی من در حال و هوای خودم که نبودم. خوب نبود این راز را بر ملا کنم. مگر نه؟ الان، الحمدالله که تو اسمش را از من نمی پرسی، ترجیح می دهم بمیرم و یک کلمه هم حرف نزنم.»
آرکادی ایوانویچ ناامیدانه گفت: «اما واسیا، تو چرا بی پرده حرف نزدی؟ باید همه چیز را به من می گفتی. خب، آن وقت من کاری به کار تو نداشتم.»
واسیا گفت: « اوه، حالا بیا، الساعه یادم افتاد، می دانی چرا آنطوری گرفتمت؟ نمی دانی؟ آخه می دانی که من نازک نارنجی ام، به همین سبب دل من مثل ابر بهاره، قادر نیستم آنطوری که دلم می خواهد، دست به کاری بزنم که تو را شاد کنم. آرکاشا، والله تو را دوست دارم، اگر به خاطر تو نبود باور کن هیچوقت پیوند زناشویی نمی بستم و ابداً در این دنیا زندگانی نمی کردم.»
آرکادی ایوانویچ ذاتاً خیلی زود رنج بود. او با چشم پر اشک و لبی خندان به واسیا گوش فرا
می داد. واسیا هم دست کمی از آرکادی نداشت. یک بار دیگر، همدیگر را در آغوش گرفتند. دردها و اختلافاتشان را لحظه ای به فراموشی سپردند.
آرادی ایوانویچ لب به سخن گشود:
- آخه، چطوری شد؟ واسیا، حرف بزن! رفیق باید مرا ببخشی، اما من واقعاً گیج و منگ شدم. راستی کاملاً سر در گم هستم. اما، نه، دوست عزیز، مثل اینکه از خودافسانه ای جور کرده ای، ها؟ والله می خواهی مرا خر کنی. از خودت در آوردهای؛ داری دروغ سر هم می نی؟ نمی کنی؟
آرکادی ایوانویچ با نگاه کاونده ای به واسیا خیره شد.اما همین که نشانة تأیید ازدواج در سیمای واسیا نمایان شد، خودش را روی رختخواب انداخت و در روی آن با نهایت مسرت و خوشحالی به معلق زدن پرداخت. طوری معلق می زد که تمامی دیوارها می لرزیدند، عاقبت بالا و پایین پریدنهای ایوانویچ تمام شد و فریاد زد:
- واسیا، بیا اینجا بنشین.
- دوست عزیز، واقعاً نمی انم چطور واز کجا شروع کنم؟
- واسیا، اسم دختر چیست؟
لحن صدای واسیا از شادی، ضعیف شد و گفت: «آرتیموف» نه نه .... آه، من مرتب دربارة آنها با تو درد دل می کردم. و بعداً، دست از آن موضوع برداشتم و تو هم هرگز متوجه نشدی. آه آرکاشا، سعی می کردم این جریان را به تو بگویم. اما ترسیدم. ترسیدم که یکهو، پته ام را خودم رو آب بریزم. ترسیده بودم، خیال می کردم در همه چیز شکست می خورم. راستی من دلباخته شده ام.
آرکاشا! می دانی! خدایا! خدایا! این دیگر ه بلایی بود به سرم آمد ...
واسیا مکثی کرد و از هیجان واضطراب زبانش بند آمد و بعد ادامه داد:
« آن خانم پارسال نامزد داشت. به یکباره نامزدش به جای دوری سفر کرد. من نامزدش را هم
می شناسم، او واقعاً خوشبخت شده بود. خب، بعد یکهو، نامزدش دیگر نامه ای ننوشت و خبری از او نشد. عینهو، آب شد و رفت توی زمین. آنها چشم انتظار ماندند و نمی دانستند که منظور وی از این ادا و اطوار چیست؟ ناگهان چهار ماه پیش نامزدش با زنی برگشت وهرگز پایش را به خانة آنها نگذاشت. می بینی چه آدمهای گستاخی پیدا می شوند! چه آدم رذلی! خلاصه، دیگر کسی نبود که به این بدبختی پایان دهد، دختر بیچاره، شب و روز گریه می کرد. تا اینکه من آنجا رفتم و دل به او باختم ... به هر حال یک مدتی است که دل به او بسته ام. پنداری از بچگی عاشقش بوده ام. اینطوری بود که شروع کردم. دلش را به دست آوردم. موضوع را با او در میان گذاشتم و آنچه که در درونم بود بیرون ریختم ... و بعد، واقعاً نمی دانم که چطور ماجرا اتفاق افتاد.»
او نیز به من دل باخت. هفتة پیش دیگر حس کردم بیش از این نمی توانم صبر کنم، زدم زیر گریه و همه چیز را به او گفتم. یعنی گفتم که دوستش دارم ... خوب، ... همه چیز ... و او گفت که واسیلی پترویچ حاضرم تو رادوستبدارم. اما من دختر بیچاره ای هستم، به من دروغ نگو. حتی جرائت نمی کنم کهبه کسی دیگر دل ببندم. آرکادی می فهمی؟ این را می فهمی؟ فوراً نامزد شدیم. غرق در فکر شدم و بعدش گفتم که چطوری می توانیم مادرت را در جریان بگذاریم. گفت که حالا مشکل است. باید دندان روی جگر بگذاری، صبر کن، اینروزها مادرم مثل مار گزیده هاست. شاید پیشنهاد ازدواج را رد کند. نامزدم به اینجای سخن که رسید، زد زیر گریه. من بدون اینکه مشورتی با او کنم به نزد خانم پیر رفتم و از سیر تا پیاز، همه چیز را به او گفتم. لزانکا در برابر مادرش، روی زانوانش افتاد. من هم همان کار را کردم. مادرش دعای خیر به ما کرد ... آراشا، عزیزترین دوست من! بقیة عمرمان را با هم خواهیم گذراند، نه، من هرگز از توجدا نخواهم شد.
- واسیا هرچه به مخ ام فشار می آورم؛ نمی توانم به خودم بقبولانم. راستی نمی توانم. والله، من واقعاً فکر بعضی از چیزها را نمی کنم ... گوش کن. تو داری ازدواج می کنی. آخر چطوری ممکن است؟ آه نمی توانم. واسیا من هم اعتراف می کنم که به فکر ازدواج بوده ام. دوست عزیز، بعد از این همه ماجراها که با هم داشتیم؛ داری مرا یکّه و تنها می گذاری. مهم نیست.
ان شاءالله که خوشبخت باشی، خیلی خوشبخت.
واسیا برخاست و با حالتی برافروخته در بالا و پایین اتاق شروع کرد به قدم زدن و گفت:
- آه آرکاشا، به آینده امیدوارم. آیا بد فکر می کنم؟ بد فکر می کنم؟ تو هم این ور حس
می کنی؟ نمی کنی؟ البته ما در هفت آسمان یکستاره نداریم. اما خوشبخت خواهیم شد و این خیالی پوچ و بیهوده نیست. سعادت و خوشبختی ما از یک کتاب اقتباس نشده است. می دانی، واقعاً خوشبخت خواهیم شد.
- واسیا گوش کن، واسیا!
واسیا در برابر آرادی خم شد و گفت: «بله قربان.»
- یک چیزی فکر مرابه خود مشغول کرده، جرئت نمی کنم، موضوع را مطرح کنم باید مرا ببخشی. اما خواهش می کنم مرا از این دو دلی نجات بده. شما از کجا گذران زندگی خواهید کرد؟ می دانی از اینکه قرار است ازدواج کنی سر از پا نمی شناسم. خیلی شادم. اما نمی توانم به خود بقبولانم.راستی به من بگو چطوری گذران زندگی خواهید کرد؟
واسیا در حالی که با ولع چشم به نی فی دوی دوخته بود؛ شادان جواب داد: «آه، آرکاشا» خدا واقعاً کریم است. راستی چرا نفوس بد می زنی؟ وقتی من مسألة ازدواج را به مادرش گفتم، پیرزن سر سوزن هم شک به دلش راه نداد.
تو خیال می کنی دخل و خرج آنها چطوری است؟ عاید هر سه نفرشان، سالی پانصدتاست.
می دانی همة حقوق بازنشستگی آنها همین شندرغازه، این حقوق را هم به خاطر پیرمرد دریافت می کنند. لزانکا، پیرزن و حتی هزینة مدرسه برادر کوچک لزانکا از این شندرغاز پول تأمین
می شود. می فهمی، دارند با سیلی صورتشان را سرخ می کنند. می دانی آنها سرمایه دار هستند. البته سرمایه دارانی مثل من و تو. اصلاً چرا نفوس بد بزنم اگر سال خوبی باشد در آمدم به هفت صد تا هم می رسد.
واسیا به دلت نگیری ها؟ خواهش می کنم. والله منظور بدی ندارم. به خودم امید می دهم. نباید مأیوس بود. اما کدام هفتصد تا. همه اش سه تاست.
- سه تا! یولین ماستاگویچ را پاک از یاد برده ای پسر! از او که حقوق مشخصی نمی گیرم. دوست عزیز می دانی، حقوق معین و مشخصی نیست، به نظر تو، یک روبل با یک رفیق قدیمی برابر است. البته یولین ماستاگویچ آدم خوب و بزرگ منشی است. به او احترام می گذارم. اگرچه مقامداری سطح بالایی دارد. اما او را درک می کنم. به شرافتم سوگند، دوستش دارم، زیرا تو را دوست دارد و برای کار تو دستمزد خوبی می پردازد. با این وجود، او می توانست کارمندی انتصابی داشته باشد.یک گماشته مثلاً، و دیناری هم به ما ندهد.
- اما واسیا باید به خودت متکی باشی ... با اینهمه قبول می کنم که در همة سنت پترزبورگ تندنویسی به مهارت تو نمی توان یافت، مجبورم این را قبول کنم.
نی فی دویچ بدون سختگیری وتعصب، نتیجه گرفت: « اما خدا نکند اگر او را آزده خاطر کنی، آنوقت دیگر چه خاکی به سرت خواهی ریخت؟ اگر از دست تو ناراحت شد چه؟ اگر کار و بارش کساد شد چه؟ اگر کس دیگری را به جای تواستخدام کرد چه؟ چرا و بسیاری از چیزها و چراهای ممکن! واسیا خودت می دانی ماستاگویچ ممکن است روزی اینجا باشد و روز دیگر در جای دیگر.»
- آرکاشا، اینجا را نگاه، آنطوری که آن را به سقف بسته ای؛ ممکن است همین الان، بیافتد روی سرمان.
- بله، البته، البته، داشتم می گفتم.
« نه گوش کن به من، کاملاً به من گوش کن. حالا می فهمی که ماستاگویچ نمی تواند از من جدا شود، نه صرفاً گوش کن، به من گوش کن، می دانی که من اوامر ماستاگویچ را از دل و جان اطاعت می کنم، آرکاشا می دانی که ماستاگویچ آدم دست و دلبازی است. امروز چهل نقره منات پول به من داد.»
- واسیا! راستی، راستی، پول داد؟ یعنی انعام برایت داد؟
- نترس، این پول اضافی جیبش بود.ماستاگویچ گفت که پنج ماه است که داری اینجا کار می کنی و پولی دریافت نکرده ای، اگر می خواهی این را بردار. گفتم: «متشکرم». گفت: «تشکر لازم نیست به تو قول می دهم». بعد از لحظه ای گفت که در واقع تو به خاطر هیچ و پوچ برایم کار نمی کنی! و این درست همان چیزی بود که وی به من گفت. آرکاشا، خدا شاهد است. فقط اشک از دیدگانم جاری بود.
- واسیا، بگو ببینم، رونویسی آن پرونده ها را تمام کردی.
- نه ... هنوز تمامش نکرده ام.
- اوه، واسیا، فرشتة من! پس چه کار می کردی؟
- نگاه کن. آرکادی مهم نیست. هنوز دو روز وقت هست، یک جوری سر هم بندیش
می کنم.
- چرا کار را انجام نداده ای؟
- برو آنجا، برو آنجا! نازک نارنجی بودن تو مرا زجر می دهد. دلم را به درد می آورد! اوه بسیار خوب، همیشه دلتنگم می کنی! داد می زنی که کمکم کنید! فقط یک لحظه به خودت نگاه کن. مگر آسمان به زمین آمده؟ خب تمامش می کنم. حتماً تمامش می کنم.
آرکادی با یک جست بپاخاست وگفت: « اگر تمامش نکنی چی؟ ماستاگویچ، امروز پولی داده، تصمیم به ازدواج هم که گرفته ای ... آه، دوست من، دوست من.»
شومکوف داد زد: «غم مخور! غم مخور! الساعه، شروع می کنم، غم مخور!»
- اوه، چطور می توانی از انجام وظیفه ات چشم پوشی.
- آه، آرکاشا! شرایط من یک جوری بود که نمی توانستم یکجا بند بشوم. به سختی
می توانستم، خودم را در اداره بند کنم. نمی توانستم، جلو احساساتم را بگیرم ... خدایا از همین ساعت، تمام شب را بیدار خواهم ماند و فردا شب و پس فردا، کار را تمام خواهم کرد.
- خیلی از کار باقی مانده؟
- دست از سرم بردار، ترا به خدا مزاحم نشو، یک دقیقه دندان روی جگر بگذار.
آرکادی ایوانویچ، پاورچین، پاورچین به سوی رختخوابش رفت بعد یکهو مثل فنر جهید و بار دیگر نشست. یک لحظه گمان کرد ممکن است حرفهایش واسیا را آشفته خاطر سازد. اگرچه برافروخته بود و این برافروختگی، ساکت و آرام بودن را یک کمی مشکل می کرد، اما
علی الظاهر، خبر ازدواج کاملاً او را در خود غوطهور ساخته بود. و هنوز، اولین واکنش
هیجان زده اش سپری نشده بود. آرکادی نگاهی به شومکوف انداخت. نگاهش نوازشگر و همراه با خنده بود بعد با انگشتانش دستی به سر شومکوف کشید و بعد از آن، چشمانش را اخم آلود به کاغذ شومکوف دوخت، پنداری همة موفقیت، پرکاری و جد و جهد شومکوف به آن چند کاغذ بستگی داشت. علی الظاهر شومکوف هم نمی توانست یکجا بند شود. چرا که قلم را از نوشتن باز داشت. دور و بر میزش چرخ زد و جایش را تغییر داد. دوباره نوشته اش را برداشت. لحظه ای دستهایش لرزید و از کنترل خارج شد.
پنداری در این لحظه به فکر شومکوف چیزی خطور کرده بود. ناگهان داد زد:
«آرکاشا دربارة تو به آنها گفتم.»
آرکادی گفت: «راستی؟ من هم می خواستم دربارةآنها سؤالی از تو بپرسم، خوب؟»
واسیا خندید و گفت: «آه، بله، بعد از آن، همه چیز را برایت خواهم گفت ببین همه اش گناه من است. یکباره به ذهنم خطور کرد. در دلم گفتم تا چهار صفحه را تمام نکرده ام، چیزی نگویم. اما بعدش، ناگهان تو و آنها به یادم افتادید. می بینی که نمی توانستم بنویسم و به فکر تو نباشم.»
هر دو سکوت کردند.
شومکوف در حالی که قلم را با بیزاری و تنفر به میز می زد، ادامه داد:
- چه بد، چه قلم زوار در رفته ای!
- واسیا، گوش کن! فقط یک کلمه.
- چیه! زود باش، این آخرین سؤال باشد. خب؟
- خیلی از پرونده ها مانده؟
واسیا طوری خود را واپس کشید که پنداری در این دنیا سؤالی کشنده تر و تنفر آمیزتر از این وجود نداشت. گفت: «آه عزیزم! خیلی زیاد! خیلی زیاد!.»
- می دانی. یک فکری به سرم زده.
- چه فکری؟
- مهم نیست، بنویس.
- به من بگو، چی شده؟
- واسیا، دوست عزیز، حالا ساعت از شش هم گذشته.
نی فی دویچ به اینجای سخن که رسید خندید و دغل وار چشمکی زد که بیشتر حاکی از ترس بود، هنوز مطمئن نبود، واکنش واسیا چه خواهد بود.
واسیا از نوشتن دست برداشت و مستقیماً به چشمهای آرادی زل زد.
حتی از بی حوصلگی رنگ از صورتش پرید و واسیا گفت: « خوب چه مرگت است؟»
- می دانی؟
- اوه ترا به خدا، حرف دلت را بزن.
نی فی دویچ شادان از رختخوابش جست و به پا خواست. حرف واسیا را قطع کرد، هر گونه الم شنگه ای که ممکن بود به پا شود کنار گذاشته شد و گفت: «می دانی! تو از بس از خود بیخود شده ای دیگر نمی توانی زیاد کار کنی...، صبر کن، دندان روی جگر بگذار، می دانم، گوش کن، قبل از هر چیز، باید جوش نزنی، باید خودت را جمع و جور کنی، مگه نه؟»
واسیا فنر گونه از صندلی جست و داد زد: «آرکاشا! آرکاشا! تمامی شب را بیدار می مانم. چشم روی چشم نمی گذارم.»
- اوه، نه نمی توانی بیدار بمانی. تا صبح فردا همینطور چرت می زنی.
- نه به خواب نمی روم، چرت نمی زنم.
- نه بیدار نمی مانی، البته که به خواب می روی، ساعت پنج بخواب، ساعت هشت که شد، بیدارت می کنم. فردا تعطیل است. یکجا می نشینی و از صبح تا شام می نویسی ... شب بعدی هم همینطور، راستی دیگر چیزی نمانده است.
- اینجا، نگاه، نگاه کن.
واسیا در حالی که از هیجان و دلهره می لرزید، دفترچه اش را نشان داد.
- اینجا!
- دوست عزیز، می دانی که، این زیاد هم نیست.
واسیا با فروتنی به نی فی دویچ نگاه می کرد. پنداری منتظر بود به او اجازه دهد. بعد واسیا گفت: «دوست عزیز، خودت می دانی زیاد نیست.»
- چقدر بیشتر؟
- دو ... چند صفحة کوچک.
- خوب بعدش چه؟ اینجا رانگاه کن به موقع می نویسم، واقعاً می نویسم.
- آرکاشا.
- واسیا، گوش ن! امروز را، هر کسی با رفقا و فامیلش می گذراند. من و تو یکّه و تنها هستیم، آه، واسنکا
نی فی دویچ، واسیا را در آغوش گرفت و او را مثل خرسی به سینه اش فشار داد.
- آرکادی! امیدوار باش!
- واسیوک داشتم می گفتم، واسیوک، تو موجود پیر و تن لشی هستی، گوش کن، گوش کن، می دانی...
آرکادی با دهان باز مکثی کرد و حرفش را شادان قطع کرد و وایا دست بر شانه هایش گذاشت و به چشمانش خیره شد. لبانش تکانی خورد، پنداری می خواست جمله اش را تمام کند، سرانجام به واسیا گفت: «خب! مرا به آنها معرفی کن.»
واسیا از دل و جان فریاد زد: «آرکادی برای خوردن چای یک سری بهآنا می زنیم! می دانی چرا؟ حتی قبل از تحویل سال نو آنجا راترک می کنیم. و زود فلنگ را می بندیم.»
- یعنی دو ساعت، نه بیشتر، نه کمتر.
- بعد از آنکه کارها را راست و ریس کردیم، از هم جدا می شویم.
- واسیوک.
- آرکادی.
تا در عرض سه دقیقه، آرکادی کت خزش را عوض کند، واسیا لباسش را مرتب کرد. واسیا از وقتی که به خانه آمده بود به سبب علاقه ای که داشت، می خواست، خرچه زودتر به کار بپردازد، خلاصه، فراموش کرده بود که لباسش را درآورد.
هر دو از خانه زدند بیرون و به سوی خیابان دویدند. واسیا شادتر از دوستش می نمود، آنها مجبور بودند از خیابان پرسبوری ساید و کولومنا عبور کنند. آرکادی ایوانویچ گامهای بلندی بر می داشت. هر قدمی که آرکادی بر می داشت این نکته را آشکار می ساخت که وی از خوش اقبالی، خوشبختی و سعادت واسیا، سراز پا نمی شناسد. واسیا سلانه سلانه گام بر می داشت، اما دیگر طاقتش طاق شده بود. کاملاً برخلاف آرکادی، واسیا زیاد روی خوش به او نشان نمی داد. در آن دم، آرکادی ایوانویچ، عمیقاً برای وی احترام قایل می شد ( واسیا نقص طبیعی داشت که خوانندگان هنوز چیزی درباره اش نمی دانند. یک پای واسیا کوتاهتر از پای دیگرش بود.)
این نقص عضو، احساسی عمیق وعشقی برادرانه را در دل نازک آرکادی بر می انگیخت. او بیشتر و بیشتر و با تأثر و اشتیاق به سویش گام برمی داشت، طوری که واسیا احساس حقارت
نمی کرد. در واقع کم مانده بود که آرکادی ایوانویچ از فرط خوشحالی بزند زیر گریه. اما سعی می کرد که بغضش نترکد.
آرکادی متوجه شد که واسیا به بیراهه می رود. به سوی فوزونسکای پراسپکت داد زد: «واسیا کجا می روی؟ بیا، باید از این راه برویم.»
- آرکاشا، خفه شو، خفه خون بگیر.
- واسیا، راست می گویم این راه نزدیکترین راه است.
صدای واسیا از شادی، ضعیف شد.تمجمع کنان گفت: «آرکاشا! می دانی؟ می دانی چرا؟ دلم می خواهد به لزانکا هدیة کوچکی بدهم.»
- خوب هدیه چی هست؟
- مغازة لوکس آن سوی خیابان، متعلق به مادام لاروس را می بینی؟
- بله، البته.
- دوست عزیز، یک کلاه زنانه، یک کلاه زنانه... امروز یک کلاه زنانة قشنگ را دیدم. دربارة کلاه پرس و جو کردم. می گویند، کلاه دارای مد مانون لسکات است. کلاه پر ابهتی است. روبانهای قرمز و روشنی دارد. معل الوصف خیلی گراناست.آرکاشا حتی اگر گرانبها هم باشد .....
- واسیا، می گویم، تو بزرگترین شاعری، خب بزن بریم.
آنها به سرعت گامهایشان افزودند و شروع کردند به دویدن. دو دقیقه بعد، وارد مغازه شدند و با زن سیاه چشم فرانسوی که موهایش را تاب داده بود، چهره به چهره شدند، وی زنی بود که با دیدن مشتریها، مثل خود آنها شاد می شد. واسیا سر از پا نمی شناخت. پنداری می خواست، مادام لاروس را ببوسد، در حالی که تمامی کلاههای قشنگ و زرق و برق دار روی ویترینهای کوچک وروی میز بزرگ را ورانداز می کرد. با لحن صدای ضعیف گفت:
« آرکاشا! آدم از تعجب شاخ در می آورد! همة اینها زیباست! به آن کلاه جذاب و قشنگ نگاه کن، راستی آن را ببین.»
واسیا به کلاه زیبای زنانه اشاره کرد، لیکن نه به کلاهی که در نظر داشت بخرد، چرا که او، از دور دورها انتخاب خودش را کرده بود و حال با نظر به کلاه موردعلاقه اش و به میل باطنی خویش، جامة عمل می پوشانید. کلاه بی نظیری بود. واسیا به کلاه که در انتهای میز به معرض نمایش گذاشته شده بود چنان چشم دوخته بود که آدم گمان می کرد، کسی قصد دزدیدن آن را دارد. یا پنداری ممکن بود کلاه، خود به خود و خیلی ساده از دست واسیا به پرواز در آید.
در این حیص و بیص، آرکادی ایوانویچ کلاه زنانة دیگری را نشان داد و گفت: «فکر می کنم آن یکی از همه بهتر باشد.»
واسیا بهمی نفهمی وانمود کرد که با کلاه اتنخابی آرکاشا دوستانه برخورد می کند و بعد گفت: « آرکاشا، این کلاه متناسب سر تست. با تمام احترام و ارادتی که به کلاه داری، یواش یواش به سلیقه ات ایمان می آورم. کلاه انتخابی تو واقعاً دلرباست،. اما بیا اینجا، می آیی یا نه؟»
- پرمرد از این بهترش هم پیدا می شود.
- به من نگاه ن.
آرکادی این دست و آن دست کرد و گفت: « آن یکی ؟»
اما هنگامی که واسیا کلاه را از جایش بر می داشت، نتوانست جلو احساساتش را بگیرد. از شوق سر از پا نمی شناخت. پنداری کلاه انتخابی اش بعد از سالها انتظار می خواست، به سوی خریدار خوب پرواز کند. واسیا به کلاه کرنش کرد و تمام استخوانهای بدنش، به صدا در آمدند. ناگهان آرکادی ایوانویچ بیرون آمد، حتی مادام لاروس که برتری بی چون و چرا و سلیقه ای عالی در انتخاب کلاه داشت، به هنگام انتخاب کلاه، کاملاً بی تفاوت بود. البته سکوت مادام حاکی از شکسته نفسی او بود. واسیا برای جبران خطای خویش، تبسمی محبت آمیز کرد که ناشی از توافق او بود و با این تبسم، همه چیز دربارة دختر، فی المثل ادا و اوارش بر ملاء شد آری شما هم حدس زده اید و شما سزاوار سعادتی که انتظارش را می کشیدید، هستید.
واسیا از ته دل کلاه دلربایش را خطاب قرار داد و گفت: «تو، با حیا و منزوی بوده ای و عمداً خودت را پنهان کردهای، عزیزم تو آب زیر کاهی.»
و واسیا کلاه را و جایی را که کلاه را در آنجا گذاشته بودند، غرق بوسه کرد، زیرا که او از لمس گنجینه اش دچار دلهره شده بود. آرکادی شادان و از روی شوخ طبعی، عبارتی را که در روزنامة فکاهی خوانده بود تکرار کرد:
«بدینسان ارزش واقعی و فضیلت خویشتن را پنهان می کنند.»
و بعد بر سخن خود افزود: «خب، آرکادی، توچه می گویی.»
- آرکاشا، بارک الله! امروز چرا آسمان و ریسمان می کنی؟ تو داری دیوانه ام می کنی؟ وقتی خانمها حرف می زدند؛ تو در لابلای حرفهای آنها، کلمات مرا تکرار می ردی! ممی لاروس! ممی لاروس! چه خدمتی می توانیم برایتان بکنیم؟
- خانم لاروس، عزیزم.
لاروس به آرکادی ایوانویچ نگاهی کرد و از روی اغماض لبخند ملایمی بر لبانش نقش بست.
- شما نمی توانید، تصور کنید که در این لحظه چقدر دوستتان دارم؟ ... بگذارید شما را ببوسم و واسیا مغازه دار را بوسید.
لاروس مجبور بود برای چند لحظه هم که شده، خونسردی و متانت خود را حفظ کند تا در مواجهه با مرد آس و پاسی واسیا از کوره در نرود. اما می توان ادعا کرد که ممی لاروس خوشخوی و بخشنده بود، چنانکه به انگیزة با نظاط واسیا، آب سرد نریخت. لاروس، واسیا را بخشید و رفتاری هوشیارانه و اغماض کننده با او کرد. آیا واقعاً کسی توان آن را داشت که از دست واسیا از کوره در برود؟
- مادام لاروس قیمت این چند است؟
لاروس شادان جواب داد: «پنج نقره منات».
لاروس دوباره سکوت کرد. آرکادی ایوانویچ اشاره ای به کلاه مورد انتخابش کرد و پرسید: «آن یکی چند است؟ مادام لاروس؟»
- آن یکی هشت نقره منات است.
- اوه، راستش می گویم، می گویم مادام لاروس، چه خبر است؟ خب ولی باید موافقت کنی و بگویی کدام بهتر، لطیف تر، جذابتر است. کدامیک از سلیقة شما جور در می آید؟
- آن یکی گرانتر است. اما مورد انتخاب شما Cest Plus Coqet است.
- خب، پس این را بر می دارم.
مادام لاروس یک ورقه، کاغذ کادو برداشت و کلاه را در آن پیچید. با سنجاقی کوچک آن را محکم بست. ظاهراً کاغذ اگر بدون کلاه بود باز براق تر و زیباتر می شد. واسیا بسته را با دقت هرچه تمامتر برداشت. نفس در سینه اش حبس شده بود. به مادام لاروس تعظیم کرد و از او تشکر کرد و از مغازه بیرون آمد. واسیا در میان عابرین برای خود، شتابان راه باز می کرد. یکی از آنها عمداً
می خواست، کلاه با ارزش واسیا را بیاندازد. واسیا با خنده ای تلخ، سکوت کوتاه را شکست و فریاد زد: « آرکاشا، من آزاده به دنیا آمده ام که آزاد باشم.»
لحظه ای بعد، بار دیگر واسیا رشتة کلام را به دست گرفت. لحن صدایش دو رگه، سنگین و دوستان بود.
- گوش کن، آرکادی گوش کن، خیلی خوشحالم، خیلی خوشحالم.
- واسنکا، من هم، من هم، پسر عزیز من هم خیلی خوشحالم.
- نه خیر، آرکاشا، نه می دانم مرا واقعاً دوست داری. اما توان آنرا داری که یک صدم آنچه را که حالا حس می کنم؟ آرکاشا دلم عجیب گرفته، خیلی گرفته. من سزاوار این خوشبختی نیستم، آخر برای رسیدن به این خوشبختی، تلاشی نکرده ام که سزاوارش باشم.
لحن صدای واسیا آرام آرام به گریه بدل می شد. وی ادامه داد:
- به من بگو، چه کاری انجام دادهام؟ به مردم نگاه کن، نگاه کن که چه غمگین و افسرده اند. چه اشکها که نریخته ام، چه روزهای سختی که نگذرانده ام! چه روزهای بی فرجامی! من، من، مورد محبت دختری قرار گرفته ام، من ... اما تو دختر را با چشم خویش خواهی دید، خودت از مهربانی وی خشنود خواهی شد. می دانی من از طبقة پایین جامعه هستم با این حال برای خود مقام و عایدی مستقلی دارم. علیل و ناقص به دنیا آمده ام. شانههایم اندکی کج اند. اما نگاه کن. او مرا، با وجود علیل و ناقص بودنم، دوست دارد و امروز یولین ماستاگویچ هم، خیلی زیبا، با ملاحظه، با ادب با من رفتار کرد. خیلی کم حرف می زد، یکبار به سویم آمد و گفت که واسیا این چند روز تعطیل را خوش بگذران، اوه، راستی او مرتب مرا صدا می زند. بعد ماستاگویچ زد زیر خنده. گفتم که حضرت آقا، مثل اینکه کاری دارم باید انجام دهم و بعد دل و جرأت پیدا کردم وگفتم که شاید یک کمی خوش بگذرانیم، عالی جناب! بعدش او به من پول داد و یکی دو کلمه با من حرف زد، داشتم گریه میکردم. اشکهایم صادقانه از صورتم جاری بودند، فکر میکنم ماستاگویچ هم منقلب شده بود. او دستی به سر و صورتم کشید و گفت که راه راست همین است و تو باید همیشه همین طور باشی.
بار دیگر واسیا مکثی کرد.آرکادی ایوانویچ صورتش را برگرداند و با دست اشکهایش را پاک کرد و بعد ... واسیا سخنش را پی گرفت!
آرکادی، آرکادی هرگز این را به تو نگفته ام! دوستی تو مایة خوشبختی من است اگر به خاطر تو نبود، حالا هفت تا کفن پوسانده بودم ... نه خیر، نه خیر، آرکاشا، یک کلمه هم نگو، بگذار با تو دست بدهم، بگذار از تو تشکر کنم.
و باز واسیا توان سخن گفتن نداشت.
وقتی که از خیابان عبور می کردند، آرکادی ایوانویچ دلش می خواست واسیا را در آغوش بگیرد. در این حیص و بیص گریه ای سوزناک به گوش هر دو طنین انداز شد.
- هی نگاه کن!
و آنها، هر دو ترسیدند و بجای دنجی در پیاده رو دویدند. آرکادی ایوانویچ مأیوس بود. ایوانویچ اعتراف علنی چند لحظه پیش واسیا را نوعی حق شناسی می دانست، نه چیز دیگر، همچنانکه دلش گرفته بود، حس کرد که تا به حال برای واسیا چندان کار مهمی انجام نداده است. وقتی که واسیا از او به خاطر کار کوچکی تشکر کرد، آرکادی ایوانویچ کم مانده بود، از خجالت آب بشود. البته برای تلافی این محبتها فرصت باقی بود.بدینسان، آرکادی ایوانویچ به خود آمد و نفس راحتی کشید.
حقیقتاً میزبانها از بس انتظار کشیده بودند، طاقتشان طاق شده بود. آنجا غلغله و شوری برپا بود. همه چای خورده بودند. اما راست گفته اند که بعضی اوقات آنچه را که جوان در آیینه بیند پیر در خشت خام می بیند. در آن لحظه یک جوان چه حالت و احساسی داشت. لزانکا پایش را توی یک کفش کرده بود و می گفت که واسیا نخواهد آمد.
- ما ما، واسیا نمی آید، به دلم برات شده که نمی آید.
معذلک مادرش نگفت که برخلاف او فکر می کند و واسیا مطمئناً خواهد آمد. واسیا نمی تواند دور از محفل باشد، دوان دوان می آید. چرا که در آن شب، در آنساعت از سال نو، هیچ بنده خدایی کاری در اداره ندارد.
در آنهنگام که لزانکا رفت تا در را باز کند، هرگز گمان نمی کرد آنها باشند. چشمان خویش را هم نمی توانست باور کند. نفس در سینه اش حبش شده بود. قلبش همانند مرغی اسیر در قفس می تپید.کاملاً از خجالت داشت آب می شد. شبیه گیلاس شده بود. عینهو شده بود یک گیلاس. خدایا چه غیر منتظره! چه سعادت غیر منتظره ای! آه! لبانش از هم باز شد. دستانش را دور گردن واسیا حلقه کرد و فریاد زد: «تویی شیطان! عزیزم تویی!»
راستی، شادمانی و شرمندگی زودرس او را لحظه ای در ذهنتان مجسم کنید. پنداری می خواست خود را در پشت سر واسیا پنهان کند. آرکادی ایوانویچ سر پا بود و کاملاً شرمگین نگاه می کرد. باید اعتراف کرد که حقیقتاً ایوانویچ در مواجهه با زنها خیلی دستپاچه بود. یحتمل یکبار هم اتفاق افتاد که... اما به هر نحوی که بود سؤ تفاهم برطرف شد، معذلک شما باید موقعیت آرکادی را هم در نظر بگیرید. در آن شرایط مسخره، استهزاء منصفانه نبود. در آن جائیکه آرکادی با
گالش هایش در سالن ایستاد، فی الفور پالتو و کلاه خزش را کند. شتابان شال گردنش را بقچه کرد و به هر زحمتی که بود پایین آنرا گره زد. شتابان بقچه را برداشت. نباید باز می شد، خلاصه، آرکادی به هر زحمتی که بود توانست با تیپ نسبتاً جمع و جوری ظاهر شود. از اینها گذشته، در دنیا کسی را نمی توان یافت که نخواهد خود نمایی کند.
البته واسیا ساده و مهربان بود، اما در واقع کوته فکری ناشی از بی شیله پیله بودنش، باعث شد که داد بزند:
- لزانکا اینجا بیا، آرکادی من برای دیدن تو آمده! آه، دربارة چه چیزی فکر می کنی؟ این بهترین دوست من است، در آغوش بگیر و ببوس.
در هما ن لحظه، ایوانویچ را بوسید، در آن هنگام که شما کسی را بهتر می شناسید، می خواهید، خودتان او را ببوسید، خب، بعد چه؟خوب بعد از آن چه؟ دارم از شما می پرسم. آرکادی ایوانویچ چه می توانست انجام دهد؟ و تا آن دم، وی موفق شده بود که نیمی از شال گردن خود را ببندد! او بعضی وقتها، واقعاً از علاقة بیش از حد واسیا، کفرش در می آمد. البته واضح بود که وی دل نازکی داشت اما ... گیج کننده هم بود.شاید ضرورتی نداشت. سرانجام هر دو وارد شدند. خانم پیر به خاطر آشنایی با آرکادی ایوانویچ لحظه ای قرار نداشت.
وی دربارة آرکادی ایوانویچ خیلی چیزها شنیده بود واز شادمانی یک جا بند نمی شد. آه، چه سعادتی! لزانکا در پس کلاه مات و مبهوت ایستاده بود. بسته کادو را باز می کرد و دستان زیبایش از روی سادگی بهم جفت می شد. لبخند ملایمی بر لب داشت: «آه خدایا! چرا مادام لاروس کلاهی بهتر از این را نشانشان نداده؟»
اما خدای مهربان، در کجای دنیا می توان کلاه بهتری را پیدا کرد؟ این واقعاً از سرم هم زیاده! کجای دنیا بهترین کلاه را خواهی یافت؟ کاملاً جدی می گویم و حتی باید بگویم که این عشاق نمک نشناس اوقات مرا تلخ می کنند و این واقعاً مرا دلتنگ می کند. اما به وجدان خودتان رجوع کنید. نگاه کن عزیزم، چه چیزی می توانست بهتر از این کلاه باشد. نگاه کن... اما نه، نه خیر، نباید گلایه کنم. الان آنها حق را به من خواهند داد. این کلاه چیزی جز فریفتگی زودگذر، خیرگی، صمیمیت عاطفی نیست. دلم می خواهد آنها را ببخشم. اما راستی نگاه کن. باید مرا ببخشید... الم شنگة فعلی بر سر کلاه است. این کلاه با پرهای روشن با روبانهای قرمز و پهن وتور نازک پوشانده شده، در انتهای روبان تاج گلی وصلی کرده اند. روبانهای دراز و پهن از پشت کلاه پایین آمده اند. روبانها همه روی گردن، یا یک کمی پایین تر از گردن فرو می افتند، بهتر بود کلاه را تنها از بالا و عقب می پوشاندند... اوه ماما می بینم تو نگاه نمی کنی، به ظاهر در میان جمع هستی و دلت جای دیگر است! به سمت دیگری نگاه می کنی. مشغول تماشای دو چیز مهم هستی. یعنی به قطرات مروارید اشک که در دو چشم سیاه جمع شده اند.
پلک های بلندش لحظه ای لرزیدند و بعد در هوا نرم نرمک به سوی اثر هنری مادام لاروس کشیده شدند. بار دیگر حس دلتنگی به او دست داد، گویا با این اشکها، کاملاً برای کلاه نبود. به عقیدة شخص من، جواب چیزی مثل این باید با متانت و خونسردی داده شود. بعد از آن
می توان، به عنوان وظیفه قدردانی کرد. باید اعتراف کنم خیلی این کلاه را دوست دارم.
واسیا و آرکادی نشستند. واسیا بیخ لزانکا و خانم پیر پهلوی آرکادی ایوانویچ. آنها لب بهسخن گشودند و آرکادی ایوانویچ رشتة کلام را خیلی عالی به دست گرفته بود. شادان و خندان اطمینان خانم پیر را به خودجلب می کرد. حقیقتاً انتظاری از او نمی رفت، بعد از یکی دو کلمه دربارة واسیا، واسیا موق شد، موضوع بحث رابا رندی تمام به ولی نعمت خویش ماستاگویچ بکشاند، او به قدری هوشیارانه و عاقلانه حرف می زد، که حقیقتاً بحث در طول یک ساعت، جذابیت خود را از دست نداد. آرکادی ایوانویچ با روشی عاقلانه و ماهرانه دربارة خصوصیات اخلاقیش صحبت می کرد، که مستقیم یا غیر مستقیم این خصوصیات به واسیا مربوط می شد و ارزش آن را داشت که به هر دوی آنها نگاهی دوباره شود. اما بعد از آن، خانم پیر واقعاً فریفته و تحت تأثیر آن سخنان قرار گرفت، پیرزن خود به آن اعتراف کرد و واسیا را به گوشة دنجی فرا خواند و به او گفت که دوستش انسانی فاخر، با ادب و افزون براین متین ترین مرد جوانی است که دیده. وقتی گوشه کنایه های پیرزن تمام شد. واسیا زد زیر خنده، واسیا به یاد آورد که چگونه آرکاشای متین و فاخر، یک ساعت و نیم پیش، چطور در رختخواب با او گلاویز شده بود. بعد از آن خانم پیر، اشاره به واسیا کرد و به او گفت که آرام آرام در پی او به اتاق مجاور بیاید. آب زیر کاهی نسبت به لزانکا داشت. پیرزن از صداقت و دل پاک لزانکا سؤ استفاده می کرد. البته در آن هنگام که پیرزن به واسیا اجازه داد، تا دزدکی به هدیة سال نو که لزانکا برایش درست میکرد، نگاهی بکند. هدیه کیف بزرگی بود، که پولک ها و نخ های طلایی وزیبایی رویش گلدوزی شده بود، در یک طرف کیف، آهویی نقش بسته بود که خیلی نرم و طبیعی می دوید، در سوی دیگر هم ژنرالی مشهور نقاشی شده بود. ترسیم آن کامل بود و با ترکیب کامل کیف متناسب بود. دیگر لزومی نمی بینم که از شادی واسیا سخنی به زبان آورم. در این حیص و بیص، یک لحظه هم در اتاق نشیمن تلف نشده بود. لزانکا نزد آرکادی ایوانویچ نشسته بود. دستهایش را در میان دستان خود گرفته و از او تشکر می کرد. سرانجام آرکادی فهمید که مسأله خیلی عجیب به واسیا مربوط می شود. حقیقتاً، لزانکا، عمیقاً تغییر کرده بود. لزانکا خبر داشت که آرکادی ایوانویچ همانند دوستی واقعی است که همیشه همراه و همدم نامزدش بوده، چرا که آرکادی ایوانویچ را خیلی دوست داشت و معلوم بود که آرکادی، همیشه چهار چشمی مواظب واسیا بوده و مرتب او را راهنمایی های سودمندی کرده است. پندها و راهنماییهایی که همه از عهده لزانکا خارج بوده است. مع ذلک باز او از آرکادی تشکر کرد. لزانکا توان آنرا نداشت که جلو احساسات خود را بگیرد. بر این دل بسته بود که آرکادی به اندازه ای که واسیا را دوست دارد، اگر نیمه التفاتی به او کند، عاشقش خواهد شد. بعد لزانکا سؤال کرد که آیا مواظبی سلامتی واسیا است؟ لزانکا درباره خلق و خوی واسیا، علی الخصوص آتش مزاجی او، اجتماعی نبودنش در برخورد با مردم، و درباره زندگانی او چیزهای مشکوکی را به زبان آورد و گفت که او از واسیا تنها به خاطر خدا مواظبت خواهد کرد ومواظب سلامتی او و ناظر بر سرنوشت او خواهد بود. لزانکا بر این امید بود که آرکادی ایوانویچ آنها را ترک نخواهد کرد و با آنها در زیر یک سقف زندگانی خواهد کرد. لزانکا با غرور ساده داد زد :« هر سه نفر ما مانند یک روح در سه کالبد خواهیم بود.»
دیگر وقت آن رسیده بود که آنها را ترک کنند. البته دلشان می خواست، بمانند. اما واسیا کاملاً جدّی اعلام کرد که نمی تواند بماند. آرکادی اعتراض کرد. طبق عادت مرسوم از آنها سبب را پرسیدند و گفتند چرا؟ فی الفور فاش شد که یولین ماستا گویچ مقداری کار به واسیا حواله کرده است. کاری ضروری و مهم، کاری که می بایست تا فردای آن روز، تحویل داده شود و اگر تمام نکند، کلاهش پس معرکه خواهد بود. لزانکا دل نگران شده بود و به خاطر همین، واقعاً خواست که واسیا دنبال کار خویش گیرد. وقتی که مادر این قصه را شنید، دچار تنگی نفس شد. علی الظاهر، خداحافظی آنها با بوسه همراه نبود. کوتاه بود و شیرین تر و در کل گرمتر و صمیمی تر. سرانجام از همدیگر جدا شدند و دو دوست شتابان به سوی خانه برگشتند. فوراً خودشان را به خیابان رساندند و بار دیگر رشته کلام را درباره آنها، و تأثیر آنها به دست گرفتند. کار از کار گذشته بود و آرکادی ایوانویچ دلباخته او شده بود. سراپا عاشق لزانکا بود! بهتر از واسیا چه کسی سزاوار مردن بود؟ آنچه آرکادی انجام داد این بود که بدون اینکه حالت تهوّعی به او دست بدهد. تمامی آنرا به یکباره به واسیا اعتراف کرد، واسیا با خود گفت که دل مشغولی خوبی است. خیلی شاد شد و حتی اظهار کرد که به نظرش از این بهتر نمی شود و افزون بر همیشه رفقای نزدیک به هم خواهند بود.
آرکادی ایوانویچ گفت:« واسیا، تو افکار مرا خوانده ای، بله همان گونه که تو عاشقش هستی من هم دلباخته اش هستم. لزانکا فرشته نگهبان من و تو خواهد بود، چرا که خوشبختی تو پناهگاهی است که انعکاس انوارش به سراپای وجود من تابیدن خواهد کرد و مرا با انوار خود گرم خواهد ساخت. لزانکا کدبانوی سرنوشت من نیز خواهد بود وسعادت من در دستان او. بگذار لزانکا به هر دوی ما مثل هم دستور دهد. آری، همانقدر که رفیق تو هستم رفیق او هم خواهم بود. جدایی از شما برایم محال است. به جای یک نفر دوست، دو دوست خواهم داشت.»
آرکادی احساساتی شده بود. هنگامی که دست از حرف زدن برداشت که کلماتش به اعماق روح دوستش لرزه انداخته بود. مع الوصف سخنرانی بلیغی نبود. واسیا رویا سرش نمی شد، لیکن آرکادی دست بردار نبود و باز شروع کرد تا شادترین، روشن ترین و بهترین رویاهای روزانه اش را به تجّسم آورد.
بار دیگر، آرکادی باب سخن را گشود:« آه، خدایا! از هر دو نفر شما خودم مواظبت خواهم کرد. و همدم تان خواهم بود. واسیا، پیش از همه، پدر خوانده تک تک فرزندانت خواهم بود. در ثانی، ما باید به فکر آتیه هم باشیم. مجبوریم یک کمی اسباب و اثاثیه بخریم. آپارتمان اجاره کنیم. بنابراین لزانکا، تو و من، گوشه ای دنج و آرام، خصوصی و بی دغدغه خواهیم داشت. واسیا می دانی، فردا نگاهی به آگهی خانه های استیجاری خواهم انداخت. سه، نه خیر، دو اتاق از سرمان هم زیاد است. فکرش را بکن. واسیا امروز سحر، همه اش چرت و پرت حرف می زدم، هرگز نترس، شندرغاز پولی جمع و جور می کنیم. راستی در آن لحظه که به چشمان فریبای لزانکا نگاه می کردم، فی الفور به دلم برات شد که پول برایمان معضل نخواهد بود. همه چیز فدای لزانکا! اوف حسابی کار خواهیم کرد! واسیا الانه می توانم، دل به دریا بزنم و فی المثل یک آپارتمان، همه چیز است، خودت که می دانی...یک مرد در اتاقهای تر و تمیز، همیشه احساس جوانی می کند و در رویاهای پریان غرق می شود. از اینها گذشته، لزانکا گنجینه مشترک هر دوی ما خواهد بود. نباید یک کوپک هم حرام کنیم. آیا گمان می کنی که من تا به حال چیزی را از تو مخفی کرده ام؟ چرا اشتباه فکر می کنی؟ نه، به زندگی خویش فکر کن! و بعد از آن، ما پیشرفت خواهیم کرد. مثل گاوی این خاک سنگلاخ را شخم خواهیم زد. الان ترا بخدا فکرش را بکن.»
و لحن صدای آرکادی ایوانویچ از هیجان و شوق زیاد، ضعیف شد:
- بیست و پنج یاسی منات. پول باد آورده... می دانی هرچه بر ما پاداش بدهند با آن کلاه، روسری، یا جوراب یا چیز دیگری خواهیم خرید. لزانکا باید یک شال گردن برایم ببافد. می بینی شال گردنم چقدر لت و پاره است. زرد نکبتی! امروز پاک خیتم کرد! واسیا تو آدم به درد بخوری هستی. هنگامی که با این شال گردن سرپا ایستاده بودم، شال گردنت را به من پیشکش کردی... اما باور کن ابداً در نظرم نبود. دارم درباره آپارتمان نقره ای حرف می زنم. مجبورم که هدیه ای کوچک برای تو دست و پا کنم. می دانی این مایه سربلندی من است. می دانی، این مایه سربلندی من است، نوعی خودشکنی است. به من انعام خواهند داد. یادم آمد هان. این انعام و پاداش را به اسکوروخوف نخواهند داد. هیچ پولی در آن جیب کوچولو عاطل و باطل باقی نخواهد ماند! اینجا را نگاه کن، برایت تعدادی چنگال طلایی و چند عدد کارد زیبا، نه کارد طلایی، از آن بهترهایش و یک جلیقه خواهم خرید. آن جلیقه ای که دارم، دیده ای. من برایت بزنی. خودت را جمع و جور کنی. همه امشب و فردا شب را با یک چوب در دست بالای سرت می ایستم. تا آخرین نفس با تو کار خواهم کرد. اما باید قال قضیه را بکنی! تا روز باید تمامش کنی! و پس از آن، عصری باز هر دو می زنیم بیرون. هر دوی ما خوشبخت خواهیم بود. لاتو بازی خواهیم کرد. عصرها با هم خواهیم بود! چه دنیایی، چه تفریحی! آه برادر، دریغا، نمی توانم عصای دست تو باشم. والا، شاد و شنگول می نشستم و از سیر تا پیاز همه را می نوشتم. همه چیز فدای تو، چرا من با تو ننویسم.
واسیا گفت:« راست راستی، باید شتاب کنم. به گمانم ساعت باید حدود یازده باشد. فکر می کنم، برای کار... باید شتاب کنم.»
در طی این مدت، واسیا می خندید و با گفتن این چند کلمه، با تظاهر به خوش خلقی و با نوعی صمیمیت قلبی، حرف آرکادی را قطع کرد، در اندک زمانی، بهترین انگیزه و ارادت درونی خویش را بروز داده بود. بیکباره آرام گرفت و دم فرو بست. و در انتهای خیابان شروع به قدم زدن کرد، پنداری می دوید. چنین می نمود که ذهن آتشین وی، تحت تأثیر بعضی افکار ظالمانه، مثل یخ روی سنگ شده بود و بیکباره دلش گرفته بود.
آرکادی ایوانویچ کاملاً گیج و منگ شده بود. چرا که به سئوالات دلهره آورش، واسیا پاسخی نگفته بود و صرفاً یکی دو کلمه نامربوط و پرت تحویلش داده بود و از سوی دیگر، آرکادی توان آن را نداشت که پا به پای واسیا راه برود، تا جائیکه فریاد زد:« واسیا، چرا دور برداشته ای؟ چیزهایی که به تو گفتم نگرانت کرد؟»
واسیا به تشر گفت:« آه، دست از چرت و پرت گویی بردار.»
آرکاشا به میان حرف واسیا دوید:« واسیا، بیا و خودت را نباز، من خودم شاهد بودم که تو در اندک زمان کلّی نوشته ای... چرا غصه می خوری؟ الان یک هدیه برایش گرفتی؟ والله می توانی تمامش کنی. اگر یک جو غیرت کنی، بیشتر از اینها می توانی بنویسی، می دانی آخر آنها که نمی خواهند دست خط تو را به چاپ سنگی بسپارند! برای تو مثل آب خوردن است. تو الان بیش از حد، هیجان زده و پریشان هستی، خوب بی سبب نیست که کار رونویسی به کندی انجام می گیرد.»
واسیا نفس زنان چیزی را با خود زمزمه می کرد و در همین حال، هر دوی آنها با حالتی عصبی به سوی خانه می دویدند، به خانه که رسیدند واسیا فی الفور دست به کار شد. هیجان آرکادی فرو نشست. لباسش را یواشکی در آورد. در طی این مدت، یک لحظه هم نگاهش را از واسیا بر نمی داشت. روی رختخواب دراز کشید. ترسی عجیب و غریب به وی هجوم آورده بود. آرکادی به سیمای سپید و چشمان درخشان و حرکت نگران کننده واسیا، چشم دوخته بود و در دل می گفت:« او را چه می شود؟ دستانش هم می لرزد. آه واقعاً پریشان خیال است! شاید بتوانم متقاعدش کنم یکی دو ساعت استراحت کند.» در همین حیص و بیص واسیا، یک صفحه را تمام کرده بود. چشمانش را از روی کاغذ برداشت و به آرکادی خیره شد. اما زود نگاهش را پایین انداخت و باز قلم را به دست گرفت.
آرکادی ایوانویچ فوراً گفت:« واسیا می گویم بهتر نیست یک کمی چرت بزنی؟ نگاه کن داری از تب مثل کوره می سوزی.»
واسیا با نفرت و کینه به آرکادی نگاهی انداخت و جوابی نداد.
- گوش کن واسیا، داری چه بلایی سر خودت می آوری؟
,
درباره نویسنده
هوشنگ مرادی کرمانی در سال 1323 در روستای سیوچ از توابع بخش شهداد کرمان متولد شد و تا کلاس پنجم ابتدایی در آن روستا درس خواند سپس به کرمان رفت. دوره دبیرستان را در یکی از دبیرستانهای شهرستان کرمان گذراند و سپس وارد دانشگاه شد. و دوره ی دانشکده هنرهای دراماتیک را در تهران گذراند و در همین مدت در رشته ی ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت. وی فعالیتهای هنری خود را از سال ۱٣٤٠ با رادیو کرمان آغاز کرد و بعد این فعالیت را در تهران ادامه داد. نویسندگی را از سال 1347 با مجله خوشه آغاز کرد سپس قصه های مجید را برای برنامه «خانواده» رادیو ایران نوشت . همین قصه ها ، جایزه مخصوص «کتاب برگزیده سال1364» را نصیب وی ساخت .
از هوشنگ مرادی کرمانی تا کنون نه کتاب داستان انتشار یافته است که برخی از آنها به زبانهای آلمانی ، انگلیسی ، فرانسوی ، اسپانیایی ، هلندی ، عربی ، ارمنی ترجمه شده و هم چنین هجده فیلم تلویزیونی و سینمایی بر اساس داستانهای او به تصویر درآمده است.
آثار ترجمه شده وی جوایزی را از مؤسسات فرهنگی و هنری خارج از کشور به دست آورده است. از جمله : جایزه ی دفتر بین المللی کتابهای نسل جوان (۱٩٩٢ ) . (IBBY) جایزه ی جهانی هانس کریستین آندرسن.
برخی از آثار او:
1- قصه های مجید پنج جلد 38داستان انتشارات سحاب چاپ دوازدهم 1373
2- بچه های قالیباف خانه دو داستان انتشارات سحاب چاپ چهارم 1372
3- نخل یک داستان بلند انتشارات سحاب چاپ سوم 1372
4- چکمه داستان برای کودکان 6الی 10ساله انتشارات سحاب چاپ سوم 1372
5- داستان آن خمره داستان بلند کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ سوم 1373
6- مشت بر پوست داستان بلند انتشارات توس چاپ دوم 1374
7- تنور مجموعه داستان انتشارات پروین چاپ اول 1373
8- کوزه نمایشنامه نشر نی چاپ اول 1373
9- مهمان مامان داستان بلند نشر نی چاپ اول 1375
چکمه
مادر لیلا، روزها، لیلا را میگذاشت پیش همسایه و میرفت سر کار. او توی کارگاه خیاطی کار میکرد. لیلا با دختر همسایه بازی میکرد. اسم دختر همسایه مریم بود.
لیلا و مادرش در یکی از اتاقهای خانه مریم زندگی میکردند. لیلا پنج سال داشت و مریم یک سال از او بزرگتر بود.
یک روز، عموی مریم برایش عروسکی آورد. آن روز، لیلا و مریم با آن خیلی بازی کردند. عروسک همهاش پیش لیلا بود. لیلا دلش میخواست عروسک مال خودش باشد. اما، مریم میگفت:
ـ هر چه دلت میخواهد با آن بازی کن. ولی، عروسک مال من است.
لیلا ناراحت شد. غروب که مادرش آمد، دوید جلویش و گفت:
ـ مادر، مادر، من عروسک میخوهم. عروسکی مثل عروسک مریم. برایم میخری؟
مادر گفت:
ـ نه، نمیخرم.
لیلا گفت :
ـ چرا نمیخری؟
ـ برای اینکه تو دختر خوبی نیستی.
ـ من دختر خوبی هستم، مادر.
ـ اگر دختر خوبی هستی، چرا چشمت به هر چیزی میافتد، میگویی: من آن را میخواهم؟
ـ خودت گفتی، اگر دختر خوب و حرفشنویی باشی یک چیز خوب برایت میخرم. خوب، حالا برایم عروسک بخر، عروسکی مثل این.
من که نگفتم برایت عروسک میخرم.
ـ پس میخواهی برایم چه بخری؟
ـ برایت چیزی میخرم که هم خیلی به دردت میخورد و هم خیلی ازش خوشت میآید.
ـ مثلاً چی؟
چکمه.
چکمه؟
بله «چکمه». یک جفت چکمه خوب و خوشگل که زمستان، توی هوای سرد، توی برف و باران میپوشی. پایت گرم گرم میشود. میتوانی با آن بدوی و بازی کنی. به مدرسهات بروی. عروسک فقط اسباب بازی است و هیچکدام از این کارها را نمیکند.
لیلا قبول کرد که مادرش، به جای عروسک، برایش چکمه بخرد. اما، نمیتوانست صبر کند. گوشه چادر مادر را گرفت که:
ـ باید همین حالا برویم و برایم چکمه بخری.
مادر گفت:
ـ من حالا خستهام، یک روزتعطیل که سر کار نرفتم، با هم میرویم و چکمه میخریم. لیلا به گریه افتاد. هق هق کرد و نق زد. مادر اوقاتش تلخ شد و گفت:
ـ اگر بخواهی حرف گوش نکنی ومرا اذیت کنی، هیچوقت برایت چکمه نمیخرم. وقتی میگویم تو دختر خوب و حرفشنویی نیستی، قبول کن.
لیلا و مادرش خیلی با هم حرف زدند، و لیلا راضی شد که روز بعد با هم بروند و چکمه بخرند.
روز بعد، مادر زود به خانه آمد. لیلا توی درگاه اتاقشان نشسته بود و چشمش به در خانه بود. مادر را که دید، خوشحال شد. دوید جلویش و پاهای او را بغل گرفت:
ـ برویم مادر، برویم چکمه بخریم.
مادر دست لیلا را گرفت، رفتند توی خیابان. از این خیابان به آن خیابان رفتند، تا رسیدند به خیابانی که چند دکان کفشدوزی،هم، داشت.
لیلا و مادرش دَم دکانها میایستادند، و کفشهای پشت شیشهها را نگاه میکردند. هنوز پاییز بود و کفشهای تابستانی را میشد از پشت شیشهها دید. چکمه و کفش زمستانی هم بود.
لیلا دلش میخواست، اولین چکمههایی را که دید، بخرند. از همه چکمهها خوشش میآمد و میترسید جای دیگر چکمه نباشد، اما، مادر گفت:
ـ توی دکانها چکمه فراوان است و باید بگردند تا چکمه خوب و خوشگلی پیدا کنند. عجله فایدهای ندارد.
خیلی راه رفتند. از این خیابان به آن خیابان، از این دکان به آن دکان. اما، هنوز چکمهای که مادر بتواند پسند کند، پیدا نشده بود. لیلا گرسنهاش شده بود. مادر هم همین طور.
مادر یک خرده «کیک یزدی» خرید. با هم خوردند.
لیلا جلوجلو رفت و پشت شیشه دکانی یک جفت چکمه دید. انتظار کشید تا مادر برسد. مادر آمد. از چکمهها خوشش آمد. راضی شد که آنها را بخرد. چکمهها نخودی خوشرنگ بودند.
لیلا چکمهها را پوشید. راحت به پایش رفتند. مادر گفت:
ـ راه برو.
لیلا راه رفت. با ترس و خوشحالی راه میرفت. حیفش میآمد چکمهها را روی زمین بگذارد. مادر گفت:
ـ پاهایت راحت است؟
لیلا گفت:
بله، راحت است.
فروشنده گفت :
مبارک باشد.
لیلا گفت:
فقط، یک خرده گشاد هستند. پاهایم تویشان لق لق میکند.
فروشنده خندید. مادر گفت:
ـ گشاد نیستند. زمستان جوراب پشمی کلفت میپوشی، باید برای جورابها هم جا باشد. اگر چکمه تنگ باشد، وقتی که میخواهی مدرسه بروی به پایت نمیروند، و باید بیندازیشان دور. پایت تند تند بزرگ میشود.
مادر پول چکمهها را داد. فروشنده خواست آنها را بگذارد توی جعبهای. ولی، لیلا نمیخواست چکمهها را بکند. میخواست با آنها برود خانه. هرچه مادرش گفت: «موقعی که هوا سرد شد، بپوش» زیر بار نرفت. میخواست بزند زیر گریه. فروشنده گفت:
ـ بگذار با همینها برود خانه، و دلش خوش باشد. دمپاییهایش را میگذارم تو جعبه.
مادر راضی شد. لیلا دمپاییهایش را، که توی جعبه بود، بغل گرفت و راه افتاد. خوشحال بود. مادر هم خوشحال بود. لیلا جلوجلو میرفت. راه که میرفت، پاهایش توی چکمهها لق لق میکرد، و صدا میداد. لیلا چند قدم که میرفت میایستاد و چکمهها را نگاه میکرد. دلش میخواست زودتر به خانه بروند و چکمهها را نشان مریم بدهد.
هوا تاریک شده بود. مادر خیلی خسته شده بود. سرش درد گرفته بود. گفت:
ـ حالا برویم اتوبوس سوار شویم.
لیلا و مادرش توی ایستگاه اتوبوس ایستادند. اتوبوس که آمد سوار شدند. اتوبوس آرام آرام میرفت. خیابان شلوغ بود. شب شده بود. چراغ دکانهای دو طرف خیابان، روشن بود. اتوبوس از نفس آدمها گرم شده بود. لیلا سرش را گذاشته بود روی سینه مادرش. چشم از چکمههایش برنمیداشت. اتوبوس مثل گهواره میجنبید و یواش یواش، از میان ماشینها، میرفت. پلکهای لیلا، نرم نرمک، سنگین شد و خواب رفت. صدای شاگرد راننده آمد:
ـ ایستگاه پل!
اتوبوس ایستاد. زن چاق و گندهای، که زنبیل بزرگ و پراز لباسی داشت، کنار مادر لیلا نشسته بود، تند پا شد و با عجله زنبیلش را برداشت و کشید. جا تنگ بود. زنبیل به چکمههای لیلا خورد. یکی از لنگههای چکمه، از پای لیلا درآمد و افتاد کنار صندلی. زن رفت. چند تا مسافرها پیاده شدند. اتوبوس را افتاد. رفت و رفت. مادر چرت میزد.
اتوبوس دور میدانی پیچید. شاگرد راننده داد زد:
میدان احمدی!
اتوبوس ایستاد.
چـُرت مادر پرید. هر چه کرد نتوانست لیلا را بیدار کند. اتوبوس میخواست راه بیفتد. مادر، لیلا را بغل کرد و زود پیاده شد. رفت تو پیادهرو. اتوبوس رفت. لیلا هنوز بیدار نشده بود. تو بغل مادرش بود.
مادر رفت تو کوچه. کوچه دراز و پیچ در پیچ بود. مادر به نفس نفس افتاد؛ خسته بود. میخواست لیلا را بیدار کند. اما، دلش نیامد. هر جور بود خودش را به خانه رساند. توی درگاه اتاق، خواست چکمههای لیلا را در بیاورد که دید لنگه چکمه نیست! زود لیلا را خواباند گوشه اتاق و برگشت تو کوچه. کوچه را، گـُله به گـُله، گشت. آمد تو پیادهرو. آمد تو ایستگاه اتوبوس. اتوبوس رفته بود. لنگه چکمه را ندید. برگشت.
از شب خیلی گذشته بود. مادر رختخواب را انداخت. لنگه چکمه کنار اتاق بود. مادر از فکر لنگه چکمه بیرون نمیرفت. فکر کرد که: اگر لیلا بیدار شود، و بفهمد که لنگه چکمهاش گم شده، چه کار میکند.
آخر شب، وقتی شاگرد راننده داشت اتوبوس را تمیز میکرد و زیر صندلیها را جارو میکشید، لنگه چکمه را پیدا کرد. خواست بیندازش بیرون. حیفش آمد. فکر کرد چکمه مال بچهای است، که تازه برایش خریدهاند. چکمه نو و نو بود. دلش میخواست بچه را پیدا کند و لنگه چکمهاش را بدهد. اما، بچه را نمیشناخت ـ روزی هزار تا بچه با پدرو مادرشان توی اتوبوس سوار میشوند و پیاده میشوند. از کجا بداند که لنگه چکمه مال کدام بچه است؟ ـ
شاگرد راننده، لنگه چکمه را داد به بلیت فروش.
بلیت فروش لنگه چکمه را گذاشت پشت شیشه دکهاش، که وقتی مسافرها میآیند بلیت بخرند آن را ببیند. شاید صاحبش پیدا شود.
روز بعد، مادر صبح خیلی زود بیدار شد. دست نماز گرفت. نماز خواند. سفارش لیلا را به همسایه کرد. داستان گم شدن لنگه چکمه را گفت و از خانه بیرون رفت.
هوا کم کم روشن شد. مادر باز کوچه را گشت و توی جوی پیادهرو را نگاه کرد لنگه چکمه را ندید. داشت دیرش میشد. تو ایستگاه اتوبوس ایستاد. اتوبوس آمد. سوار شد و رفت سر کارش.
صبح، اول مریم بیدارشد. رفت سراغ لیلا. لیلا توی اتاقشان خواب خواب بود. مریم لنگه چکمه را گوشه اتاق دید. آن را برداشت. نگاهش کرد. لیلا را بیدار کرد:
ـ لیلا، بلند شو. روز شده.
لیلا بیدار شد. چشمهایش را مالید. مریم گفت:
چه چکمه قشنگی! خیلی خوشگل است.
لیلا گفت :
ـ مادرم برایم خریده.
ـ لنگهاش کو؟
ـ نمیدانم.
مریم و لیلا دنبال لنگه چکمه گشتند. اتاق را زیر و رو کردند. مادر مریم ازتوی حیاط صدایش را بلند کرد:
ـ چرا اتاق را به به هم میریزید؟ بیایید بیرون.
مریم گفت :
ـ داریم دنبال لنگه چکمه لیلا میگردیم.
مادر گفت :
ـ بیخود نگردید. لنگهاش، دیشب، تو کوچه گم شده. وقتی لیلا خواب بوده از پایش افتاده.
ـ لیلا گریهاش گرفت. لنگه چکمه را بغل کرد و رفت تو حیاط. گوشهای نشست و هقهق گریه کرد.
مریم، آهسته، به لیلا گفت:
ـ بیا با هم برویم کوچه را بگردیم، پیدایش کنیم.
لیلا و مریم از در خانه بیرون رفتند. مریم به مادرش نگفت که کجا میروند. توی کوچه رفتند و رفتند. رسیدند به خیابان. مریم گفت:
شاید چکمهات توی خیابان افتاده باشد.
پیادهرو راگرفتند و با هم حرف زدند. زمین را نگاه کردند ورفتند.
مادر مریم که دید لیلا و مریم توی خانه نیستند، دلواپس شد. چادرشرا انداخت سرش و آمد توی کوچه. به هر کس میرسید میگفت که «دو دخترکوچولو را ندیدهای که توی این کوچه بروند؟»
بعضیها میگفتند که آنها را ندیدهاند، و چند نفری هم گفتند که: «از این طرف رفتند.»
لیلا و مریم رفتند و رفتند و پیادهرو را نگاه کردند. از خانه و کوچهشان خیلی دور شده بودند. پیچیدند توی خیابان باریکی. هر چه لیلا گفت: «مریم، بیا برگردیم.» مریم گوش نکرد.
عاقبت، رسیدند سر چهارراهی. نمیدانستند دیگر کجا بروند. میخواستند به خانه برگردند. ولی راه را گم کرده بودند. لیلا زد زیر گریه. مریم هم نزدیک بود گریهاش بگیرد.
پیرزنی که ازپیادهرو رد میشد، مریم و لیلا را دید. فهمید که گم شدهاند. ازشان پرسید:
ـ بچهها، خانهتان کجاست؟
بچهها نمیدانستند خانهشان کجاست. پیرزن گفت:
ـ اسم کوچهتان را میدانید؟
مریم فکر کرد و گفت:
ـ اسم... اسم کوچهمان «سروش» است. اما نمیدانیم که ازکدام طرف برویم پیرزن دست بچهها را گرفت و از این و آن نشانی کوچه «سروش» را پرسید و آنها را به طرف کوچه برد.
مادر مریم، هراسان و ناراحت توی پیادهرو میدوید و همه جا را نگاه میکرد چشمش افتاد به بچهها، که همراه پیرزنی داشتند از روبرو میآمدند. مادر خوشحال شد و از پیرزن تشکر کرد. با لیلا و مریم دعوا کرد که چرا بیاجازه از خانه بیرون رفتهاند.
بلیت فروش که دید چند روز گذشته است و کسی سراغ چکمه نیامده، چکمه را برداشت و گذاشت بیرون دکه. تکیهاش داد به دیوار روبرو، که بیشتر جلوی چشم باشد.
آدمها میآمدند و میرفتند. لنگه چکمه را نگاه میکردند، با خود میگفتند «آیا این لنگه چکمه مال کدام بچه است، که گمش کرده و حالا دنبالش میگردد.»
لیلا، روزها، یک لنگه چکمه را میپوشید و یک لنگه دمپایی. گاهی هم مریم لنگه چکمه را میپوشید، که بگومگویشان میشد و با هم قهر میکردند.
هر وقت که مادر لیلا به خانه میآمد، لیلا میدوید جلویش و میگفت:
ـ مادر، لنگه چکمه را پیدا نکردی؟
ـ نه، مادر. برایت یک جفت چکمه دیگر میخرم.
کی میخری؟
ـ یک روز که بیکار باشم و پول داشته باشم.
وقتی که چکمه را خریدی، من همانجا نمیپوشمشان. خواب هم نمیروم که لنگهاش را گم کنم.
لیلا آن قدر لنگه چکمهاش را به این طرف و آن طرف برده بود. سر آن با مریم و بچههای همسایه بگومگو کرده بود که مادرها ـ مادر لیلا و مادر مریم ـ از دست آن به تنگ آمدند. میخواستند بیندازنش بیرون. اما، حیفشان میآمد. چکمه نوی نو بود.
بلیت فروش، هر وقت تنها میشد، لنگه چکمه را نگاه میکرد. خدا خدا میکرد که یک روز صاحبش پیدا شود. و هر شب، که میخواست دکهاش را ببندد و برود خانهاش، لنگه چکمه را برمیداشت و میگذاشت توی دکه.
یک شب، یادش رفت که لنگه چکمه را بگذارد توی دکه. لنگه چکمه، شب، کنار دیوار ماند.
صبح زود، رفتگر محله داشت پیادهرو را جارو میکرد. لنگه چکمه را دید. نگاهش کرد. برش داشت و زیرش را جارو کرد. باز گذاشتش سر جایش. فهمید که لنگه چکمه مال بچهای است که آن را گم کرده. آرزو کرد که صاحب چکمه پیدا شود.
پسرکی شیطان و بازیگوش از پیادهرو رد میشد، از مدرسه میآمد، دلش میخواست توپ داشته باشد. همه چیز را به جای توپ میگرفت. هر چه را سر راهش میدید با لگد میزد و چند قدم میبرد؛ قوطی مقوایی، سنگ، پوست میوه، تا رسید به لنگه چکمه. نگاهش کرد، و محکم لگد زد زیرش. با آن بازی کرد و بُرد و برد. در یکی از این پا زدنها، لنگه چکمه رفت و افتاد توی جوی آبی که پر از آشغال بود. پسرک سرش را پایین انداخت و رفت.
آب چکمه را بُرد. چکمه به آشغالها گیر کرد. جلوی آب را گرفت. آب بالا آمد. آمد توی خیابان و پیادهرو را گرفت، مردم وقتی از پیادهرو رد میشدند. کفشهایشان خیس میشد و زیرلب قـُر میزدند و بد میگفتند.
رفتگر محله داشت آشغالها را از توی جو درمیآورد، که راه آب بازشود. لنگه چکمه را دید. فکر کرد که آن را دیده. کم کم یادش آمد که چکمه، صبح، کنار دیوار، بالای خیابان بوده.
رفتگر چکمه را زیر شیر آب گرفت. پاکش کرد. بُرد، به دیوارمسجد تکیهاش داد تا صاحبش پیدا شود.
لنگه چکمه به دیوار مسجد تکیه داشت. هر که رد میشد آن را میدید. دعا میکرد که صاحبش پیدا شود.
لنگه چکمه به دیوار مسجد تکیه داشت، همان جور بیصاحب مانده بود. باد و باران تندی آمد و انداختش روی زمین.
چکمه گِلی و کثیف شده بود. بچهها زیرش لگد میزدند و با آن بازی میکردند. یکی از بچهها، که دید لنگه چکمه صاحبی ندارد، برش داشت. بردش خانه، و داد به برادرش. برادرش توی کارخانه «دمپاییسازی» کار میکرد. توی کارخانه، دمپاییهای پاره و چکمههای لاستیکی کهنه را میریختند توی آسیا. خردشان میکردند. آبشان میکردند و میریختند توی قالب، و دمپایی و چکمه نو میساختند.
هر روز که مادر لیلا از کوچهشان میگذشت، پسرکی را میدید، که یک پا بیشتر نداشت. همیشه جلوی خانهشان مینشست. فرفره میفروخت و بازی کردن بچه را تماشا میکرد. مادر فکر کرد که لنگه چکمه را بدهد به او. شاید به درد او بخورد.
مادر به خانه که آمد، با لیلا حرف زد، و گفت:
لیلا، این چکمه به درد تو نمیخورد. بیا با هم برویم سر کوچه و آن را بدهیم به پسرکی که یک پا دارد، و خانهشان روبروی خانه ماست.
لیلا گفت:
ـ اگر لنگه چکمه را بدهم به او، تو برایم یک جفت چکمه دیگر میخری؟
ـ بله که میخرم. حتماً میخرم. اگر تا حالا نخریدم، فرصت نکردم.
ـ کی میخری؟ کی فرصت داری؟
تا آخر همین هفته میخرم. آن قدر چکمههای خوشگل تودکانها آوردهاند که نگو!
ـ خودم میخواهم چکمه را به آن پسر بدهم.
باشد، فقط باید جوری چکمه را به او بدهی که ناراحت نشود.
ـ چشم.
لیلا و مادرش لنگه چکمه را برداشتند و رفتند پیش پسرک. مادر دم خانه ایستاد و لیلا چکمه را برد. روبروی پسرک ایستاد و گفت: «سلام».
پسرک لبخندی زد و گفت : «سلام، فرفره میخواهی؟»
لیلا گفت :
ـ نه، این چکمه مال تو. نو و نو است. من یک جفت چکمه داشتم که لنگهاش گم شد. هر چه گشتیم پیدایش نکردیم. حیف است که این را بیندازیم دور.
پسرک ناراحت شد، و گفت:
ـ من چکمه تو را نمیخواهم.
مادر رفت جلو و گفت :
ـ قابل ندارد. ما همسایهایم. غریبه که نیستیم. خانه ما اینجاست. پارسال، زمستان، که نفت نداشتیم، آمدیم از مادرت نفت گرفتیم. یادت نیست؟ فکر میکنم که این لنگه چکمه به درد تو بخورد. حیف است که بیندازیمش دور.
پسرک کمی راضی شد. لنگه چکمه را گرفت، داشت نگاهش میکرد، که لیلا گفت: «خداحافظ» و دوید طرف مادرش. رفتند خانه. مادر زیر لب گفت: «خدا کند ناراحت نشده باشد».
پسرک لنگه چکمه را خوب نگاه کرد. خواست ببیند به پایش میخورد یا نه. چکمه مال پای راست بود و او پای راست نداشت! به دردش نمیخورد. خندهاش گرفت.
پسرک لنگه چکمه را گذاشته بود کنارش. فکر میکرد چه کارش کند. نمکفروش دورهگردی، با چهارچرخهاش از کوچه میگذشت.
نمکفروش دمپایی و چکمه لاستیکی پاره پوره میگرفت و به جایش نمک میداد.
پسرک لنگه چکمه را داد به او: «نمکی» چکمه را نگاه کرد و گفت: «این که خیلی نو است. لنگه دیگرش کجاست؟»
ـ لنگه دیگرش گم شده. مال دختر همسایه روبرویی است. هر چه گشته پیدایش نکرده.
نمکی لنگه چکمه را گرفت و گذاشت توی چهار چرخهاش؛ روی چکمهها و دمپایی پارههایی که از خانهها گرفته بود.
کارخانه «دمپاییسازی» توی همان محله بود. نمکی گویی دمپایی پاره و چکمههای کهنه را برد توی کارخانه بفروشد. لنگه چکمه لیلا هم قاتی آنها بود. وقتی خواست گونی را کنار کارگاه خالی کند نگاهش به سبدی افتاد که بغل آسیا بود. لنگه دیگر چکمه را آنجا دید. آماده بود که بیندازنش توی آسیا؛ خردش کنند.
نمکی لنگه چکمه را که توی گونی بود، برداشت و رفت سراغ آن یکی لنگه. خوب لنگههای چکمه را نگاه کرد. کنار هم گذاشت. لبخندی زد و پیش خود گفت: پیدا شد! حالا شدند جفت».
کارگر کارخانه، نمکی را نگاه کرد و گفت:
ـ چی را نگاه میکنی؟
ـ چکمه را. لنگهاش پیدا شد.
کارگر گفت:
ـ صاحبش را میشناسی؟
بله، مال بچهای است که خانهشان توی یکی از کوچههای بالایی است.
نمکی چکمهها را آورد پیش پسرک.
پسرک جفت چکمه را برد درِ خانه لیلا. در زد. لیلا آمد دَم در. پسرک چکمهها را داد به او، وگفت:
ـ دیدی لنگه چکمهات پیدا شد!
لیلا خوشحال شد. از بس خوشحال بود نپرسید که لنگهاش کجا بوده و چه جوری پیدا شده. دوید توی خانه، صدایش را بلند کرد: «مریم، مریم، چکمههایم پیدا شد. چکمههایم پیدا شد».
و برگشت درِ خانه را نگاه کرد. پسرک رفته بود.
,
یک سه تار نو و بی روپوش در دست داشت و یخه باز و بی هوا راه می آمد.از پله های مسجد شاه به عجله پایین آمد و از میان بساط خرده ریز فروش ها و از لای مردمی که در میان بساط گسترده ی آنان، دنبال چیزهایی که خودشان هم نمی دانستند، می گشتند، داشت به زحمت رد می شد.
سه تار را روی شکم نگه داشته بود و با دست دیگر، سیم های آن را می پایید که به دگمه ی لباس کسی یا به گوشه ی بار حمالی گیر نکند و پاره نشود. عاقبت امروز توانسته بود به آرزوی خود برسد. دیگر احتیاج نبود وقتی به مجلسی می خواهد برود، از دیگران تار بگیرد و به قیمت خون پدرشان کرایه بدهد و تازه بار منت شان را هم بکشد. موهایش آشفته بود و روی پیشانی اش می ریخت و جلوی چشم راستش را می گرفت.گونه هایش گود افتاده و قیافه اش زرد بود.ولی سر پا بند نبود و از وجد و شعف می دوید.اگر مجلسی بود و مناسبتی داشت، وقتی سر وجد می آمد، می خواند و تار می زد و خوشبختی های نهفته و شادمانی های درونی خود را در همه نفوذ می داد. ولی حالا میان مردمی که معلوم نبود به چه کاری در آن اطراف می لولیدند، جز اینکه بدود و خود را زودتر به جایی برساند چه
میتوانست بکند؟ از خوشحالی می دوید و به سه تاری فکر می کرد که اکنون مال خودش بود. فکر می کرد که دیگر وقتی سرحال آمد و زخمه را با قدرت و بی اختیار سیم های تار آشنا خواهد کرد، ته دلش از این واهمه خواهد داشت که مبادا سیم ها پاره شود و صاحب تار، روز روشن او را از شب تار هم تارتر کند . از این فکر راحت شده بود. فکر می کرد که از این پس چنان هنرنمایی خواهد کرد و چنان داد خود را از تار خواهد گرفت و چنان شوری از آن برخواهد آورد که خودش هم تابش را نیاورد و بی اختیار به گریه بیافتد .
حتم داشت فقط وقتی که از صدای ساز خودش به گریه بیافتد، خوب نواخته. تا به حال نتوانسته بود آن طور که خودش میخواهدبنوازد. همه اش برای مردم تار زده بود ؛ برای مردمی که شاد مانی های گم شده و گریخته ی خود را در صدای تار او و درته آواز حزین او می جستند . اینهمه شبها که در مجالس عیش و سرور آواز خوانده بود و ساز زده بود، در مجالس عیش و سروری که برای او فقط یک شادمانی ناراحت کننده و ساختگی میاورد در این همه شبها نتوانسته بود از صدای خودش به گریه بیفتد . نتوانسته بود چنان ساز بزند که خودش را به گریه بیاندازد. یا مجالس مناسب نبود و مردمی که به او پول میدادند و دعوتش میکردند، نمیخواستند اشک های او را تحویل بگیرند، و یا خود او از ترس این که مبادا سیم ها پاره شود زخمه را خیلی ملایم تر و آهسته تر از آنچه که می توانست بالا و پایین می برد. این را هم حتم داشت، حتم داشت که تا به حال، خیلی ملایم تر و خیلی با احتیاط تر از آن چه که می توانسته تار زده و آواز خوانده .
می خواست که دیگر ملالتی در کار نیاورد . می خواست که دیگر احتیاط نکند. حالا که توانسته بود با این پول های به قول خودش «بی برکت»سازی بخرد، حالا به آرزوی خود رسیده بود. حالا ساز مال خودش بود . حالا میتوانست چنان تار بزند که خودش به گریه بیفتد . سه سال بود که آواز خوانی میکرد . مدرسه را به خاطر همین ول کرده بود . همیشه ته کلاس نشسته بود و برای خودش زمزمه میکرد .دیگران اهمیتی نمیدادند و ملتفت نمیشدند؛ولی معلم حساب شان خیلی سخت گیر بود . و از زمزمه ی او چنان بدش می آمد که عصبانی می شد و از کلاس قهر میکرد. سه چهار بار التزام داده بود که سر کلاس زمزمه نکند ؛ولی مگر ممکن بود؟
فقط سال آخر دیگر کسی زمزمه ی او را از ته کلاس نمی شنید . آن قدر خسته بود و آن قدر شبها بیداری کشیده بود که یا تا ظهر در رختخواب می ماند ؛ و یا سر کلاس می خوابید . ولی این داستان نیز چندان طول نکشید و به زودی مدرسه را ول کرد .سال اول خیلی خودش را خسته کرده بود .هر شب آواز خوانده بود و ساز زده بود و هر روز تا ظهر خوابیده بود. ولی بعدها کم کم به کار خود ترتیبی داده بود و هفته ای سه شب بیش تر دعوت اشخاص را نمی پذیرفت . کم کم برای خودش سرشناس هم شده بود و دیگر احتیاج نداشت که به این دسته ی موزیکال یا آن دسته ی دیگر مراجعه کند . مردم او را شناخته بودند و دم در خانه ی محقرشان به مادرش می سپردند و حتم داشتند که خواهد آمد وبه این طریق، شب خوشی را خواهند گذراند . با وجود این، هنوز کار کشنده ای بود .مادرش حس می کرد که روز به روز بیشتر تکیده می شود. خود او به این مسئاله توجهی نداشت . فقط در فکر این بود که تاری داشته باشد .و بتواند با تاری که مال خودش باشد،آن طوری که دلش می خواهد تار بزند .این هم به آسانی ممکن نبود. فقط در این اواخر،با شاباش هایی که در یک عروسی آبرومند به او رسیده بود،توانسته بود چیزی کنار بگذارد و یک سه تار نو بخرد. و اکنون که صاحب تار شده بود نمی دانست دیگر چه آرزویی دارد. لابد می شد آرزوهای بیش تری هم داشت. هنوز به این مساله فکر نکرده بود. و حالا فقط در فکر این بود که زودتر خود را به جایی برساند و سه تار خود را درست رسیدگی کند و توی کوکش برود . حتی در همان عیش و سرورهای ساختگی، وقتی تار زیر دستش بود،و با آهنگ آن آوازی را می خواند، چنان در بی خبری فرو می رفت و چنان آسوده می شد که هرگز دلش نمی خواست تار را زمین بگذارد .ولی مگر ممکن بود ؟
خانه ی دیگران بود و عیش و سرور دیگران و او فقط می بایست مجلس دیگران را گرم کند. در همه ی این بی خبری ها،هنوز نتوانسته بود خودش را گرم کند نتوانسته بود دل خودش را گرم کند .درشب های دراز زمستان، وقتی از این گونه مجالس، خسته و هلاک بر می گشت و راه خانه ی خود را در تاریکی ها می جست، احتیاج به این گرمای درونی را چنان زنده وجان گرفته حس می کرد که می پنداشت شاید بی وجود آن، نتواند خود را تا به خانه هم برساند .چندین بار در این گونه مواقع وحشت کرده بود و به دنبال این گمگشته ی خود، چه بسا شب ها که تا صبح در گوشه ی میخانه ها به روز آورده بود.
خیلی ضعیف بود .در نظر اول خیلی بیش تربه یک آدم تریاکی می ماند . ولی شوری که امروز در او بود و گرمایی که از یک ساعت پیش تا کنون – از وقتی که صاحب سه تار شده بود – در خود حس می کرد، گونه هایش را گل انداخته بود و پیشانیش را داغ می کرد. با این افکار خود، دم در مسجد شاه رسیده بود و روی سنگ آستانه ی آن پا گذاشته بود که پسرک عطر فروشی که روی سکوی کنار در مسجد،
دکان خود را می پایید، و به انتظار مشتری، تسبیح میگرداند، از پشت بساط خود پایین جست و مچ دست او را گرفت .
-لا مذهب! با این آلت کفر توی مسجد ؟! توی خانه ی خدا؟! رشته ی افکار او گسیخته شد .گرمایی که به دل او راه می یافت محو شد .اول کمی گیج شد و بعد کم کم دریافت که پسرک چه می گوید . هنوز کسی ملتفت نشده بود .رفت و آمدها زیاد نبود. همه سرگرم بساط خرده ریز فروشها بودند .او چیزی نگفت.کوششی کرد تا مچ خود را رها کند و به راه خود ادامه بدهد، ولی پسرک عطر فروش ول کن نبود. مچ دست او را گرفته بود و پشت سر هم لعنت می فرستاد و داد و بی داد می کرد:
-مرتیکه ی بی دین،از خدا خجالت نمی کشی؟! آخه شرمی … حیایی.
او یک بار دیگر کوشش کرد که مچ دست خود را رها کند و پی کار خود برود، ولی پسرک به این آسانی راضی نبود و گویی می خواست تلافی کسادی خود را سر او در بیاورد.کم کم یکی دو نفر ملتفت شده بودند و دور آنها جمع میشدند؛ ولی هنوز کسی نمی دانست چه خبر است .هنوز کسی دخالت نمی کرد .او خیلی معطل شده بود. پیدا بود که به زودی وقایعی رخ خواهد داد .اما سرمایی که دل او را می گرفت دوباره بر طرف شد. گرمایی در دل خود، و بعد هم در مغز خود، حس کرد .برافروخته شد.عنان خود را از دست داد وبا دست دیگرش سیلی محکمی زیر گوش پسرک نواخت .نفس پسرک برید و لعنت ها و فحش های خود را خورد.یک دم سرش گیج رفت .مچ دست او را فراموش کرده بود و صورت خود را با دو دست می مالید. ولی یک مرتبه ملتفت شده و از جا پرید .او با سه تارش داشت وارد مسجد می شد که پسرک دامن کتش را چسبید و مچ دستش را دوباره گرفت. دعوا در گرفته بود .خیلی ها دخالت کردند. پسرک هنوز فریاد میکرد، فحش می داد و به بی دین ها لعنت می فرستاد و از اهانتی که به آستانه ی در خانه ی خدا وارد آمده بود، جوش می خورد و مسلمانان را به کمک می خواست. هیچ کس نفهمید چه طور شد. خود او هم ملتفت نشد .فقط وقتی که سه تار او با کاسه ی چوبی اش به زمین خورد و با یک صدای کوتاه و طنین دار شکست و سه پاره شد و سیم هایش، در هم پیچیده و لوله شده، به کناری پرید و او مات و متحیر در کناری ایستاد و به جمعیت نگریست ؛ پسرک عطر فروش که حتم داشت وظیفه ی دینی خود را خوب انجام داده است، آسوده خاطر شد .از ته دل شکری کرد و دوباره پشت بساط خود رفت و سر و صورت خود را مرتب کرد و تسبیح به دست مشغول ذکر گفتن شد.
تمام افکار او، هم چون سیم های سه تارش در هم پیچیده و لوله شده در ته سرمایی که باز به دلش راه می یافت و کم کم به مغزش نیز سرایت می کرد، یخ زده بود و در گوشه ای کر کرده افتاده بود .و پیاله امیدش همچون کاسه ای این ساز نو یافته سه پاره شده بود و پاره های آن انگار قلب او را چاک می زد.
ناستینکا نگاه کن، به آسمان نگاه کن فردا روزی شگفت انگیز خواهد بود،به ماه نگاه کن، ببین آسمان چقدر آبی رنگ است!ببین،آن ابره زرد رنگ؛ آنطرف، روی ماه میلغزد، نگاه کن، ببین! امّا نه، آن ابر ازجایش تکان خورد، حالا نگاه کن، نگاه کن.!
امّا ناستینکا به ابر نگاه نمیکرد در یک نقطه میخکوب ایستاده بود و هیچ نمیگفت، به من نزدیک شد، فشار آمیخته با ترسش را بر خود احساس کردم، حس کردم که دستش در دستم میلرزد، به او نگاه کردم، او سخت تر خود را در آغوشم فشرد.
مرد جوانی گام زنان به جانب ما میآمد.ناگهان ایستاد.نگاهی تیز و از روی دقت به ما انداخت بعد به راه خود به جانب ما ادامه داد.قلبم فرو ریخت، به آهستگی پرسیدم:
_ناستینکا، او چه کسیست، ناستینکا؟
و او در حالیکه پیوسته خودش را بیشتر به من میچسبانید و بیش از پیش لرزان بود گفت:
ـاین اوست!!!
رمق از زانوانم سلب شد.
صدایی فریاد کرد:
ناستینکا!... ناستینکا!... این تویی؟
در یک دقیقه مرد در کنار ما بود؛عجیب...صدای فریاد و آغاز بیتابی او.... بدینسان ناستینکا از آغوشم بیرون جست و به سوی او شتافت.
به تماشای آنها ایستادم، به کلّی خورد شده بودم.... امّا او، ناستینکا به زحمت توانست دستش را به دست او بدهد، همینقدر توانست خود را در آغوش او پرت کند.... هنگامیکه او ناگهان به سویم برگشت، به سرعت برق و همچون باد دوباره در کنارم قرار گرفت، قبل از آنکه بتوانم هواسم را متمرکز کنم، بازوانش را به دورگردنم افکنده و با حرارت و سخت مرا بوسیده بود...
سپس بدون اینکه یک کلمه با من سخن گوید؛ براه دیگر به سوی او هجوم برد، دستهایش را در دستش گرفت و او را با خود برد و دور شد.... مدّتی طولانی ایستاده و در پی آنها نگاه میکردم..... بالاخره آندو از نظر دور شدند.
بخش کوتاهی از فصل پایانی داستان شبهای سپید نوشتهی داستایفسکی
یک سال بعد از آشناییشان، مادر لیلا وقت معرفی علی به عمهی لیلا که تازه از آمریکا آمده بود گفت «علیآقا، نامزد لیلا جان».
*
پارچهفروش گفت «ژرسهاش حرف نداره! به درد همه چی میخوره. بُلیز، دامن، لباس.»
لیلا گفت «راستش نمیدونم. تو چی میگی رویا؟»
آن طرف مغازه رویا باقی پارچهها را زیر و رو میکرد. برگشت نگاهی به لیلا انداخت و نگاهی به ژرسهی گلدار. گفت «من میگم خوبه، بخر.» بعد رو کرد به پارچهفروش. «آقا، دو متر از این بلوزی کرشه برام ببُر.»
لیلا دست کشید به ژرسهی گلدار و به رویا نگاه کرد. «تو که نمیخواستی پارچه بخری.»
پارچه فروش متر فلزی را از زیر توپ ژرسه بیرون کشید و رفت طرف رویا. «زرد یا قهوهیی؟»
رویا دست کشید به کرشهی زرد، بعد به کرشهی قهوهیی. گفت «زرد یا قهوهیی؟ گمونم ـ زرد! به دامن سرمهیی خوب میاد.»
لیلا گفت «تو که دامن سرمهیی نداری.»
رویا به لیلا نگاه کرد. «ها؟ راست میگی، ندارم.» رو به پارچهفروش که متر فلزی را توی دست میچرخاند گفت «آقا، دامنی سرمهیی چی داری؟»
پارچهفروش متر را برد طرف توپهای سرمهیی قفسههای بالا. بعد کرشهی زرد را برید، تا کرد، پیچید لای نیم ورق روزنامه، گذاشت جلو رویا و آمد طرف لیلا. لیلا دستهاش را کرد توی جیب و سر تکان داد. «باید با مادرم بیام.» پارچهفروش برگشت طرف رویا.
رویا گفت «نه، سرمهییهات همهش بوره. باز سر میزنم.» دست لیلا را کشید و از پارچهفروشی بیرون آمدند.
توی کوچه برلن ایستادند منتظر تاکسی. رویا به لیلا گفت «کیفتو بده این دست، زیپشو بکش.» بعد دست انداخت زیر بازوی لیلا وگفت «خجالت برای چی؟ مادرت خوب کاری کرد.» درِ تاکسی را باز کرد و گذاشت اول لیلا سوار شود. «بالاخره یکی باید سیخی به علی میزد. هیچ معنی داره که ـ» یکنفس حرف زد.
لیلا از پنجرهی تاکسی بیرون را نگاه میکرد و ناخن شستش را میجوید. رویا سرش را برد جلو به راننده گفت «لطفاً همین جا.»
وقت پیاده شدن به لیلا گفت «امشب پشتشو میگیری. باشه؟»
لیلا شستش را از ذهن درآورد. «باشه.»